۱۳۹۷ شهریور ۱۸, یکشنبه

تازه شد داغِ لاله‌های طَری

چشم­هام را که باز کردم با خودم گفتم خیلی خب، دیگر هیچ­گاه اوضاع از این بدتر نخواهد شد. تمام مصیبت­ها، تمام فجایع، تمام آن­چه برای یک آدم معمولی کافیست تا نسبت به هر اتفاق هولناک مشابهی کرخت و بی­ تفاوت شود را به چشم دیده ­ای و با گوش­هات شنیده ­ای. دیگر هیچ­کس مرثیه­ ای نخواهد سرود. دیگر صدای هیچ مویه­ ای به گوش نخواهد رسید. همه با هم می­ خوابیم توی یه گور، زیر نور آفتاب دراز می­ کشیم و با تمام توان به آن تابش کورکننده چشم خواهیم دوخت، آن­قدر که چشم از چشم­خانه بیرون بیفتد. همگی تسلیم آن هُرم عظیم خواهیم شد و با آخرین پوشک­ها و نواربهداشتی­های باقیمانده، قطره ­های عرق را از صورت­هایمان پاک خواهیم کرد. برای کسی که «آن هیچ بزرگ» را چونان تعویذی بر بازویش بسته، چه اهمیتی دارد اگر زیباترین و اندوهناک­ترین اشعار جهان را از بر کند؟ اگر حتا سرخ­ترین گل را بر مزارها قرار دهد؟ دستت را اگر ده بار هم روی صفحه­ ی مانیتور بکشی، باز حتا لکه ­ای خون به انگشتانت نخواهد ماسید. دست تو همچنان بوی صابون می­دهد و حتی اگر کف دست­ها را بگذاری روی گوشت سوخته و رد طناب روی پوست، همه چیز کماکان همان کیفیت سابق را خواهد داشت. از صبح، این­ها را به خودم گفته ­ام ولی تشویش و اضطراب دست از سرم برنداشته. مثل آن روز که توی کوپه ­ی قطار خوابم برد و شب که چشم­هام را باز کردم دیدم هیچکس جز من توی کوپه نیست و تنها خط ممتدِ نورِ زرد کم ­رمقی از پشت شیشه پیداست که به سبب سرعت حرکت قطار حتی امکان درست دیدنش هم دست نمی­ داد. وقت­هایی که این­طور ضعیف و ترسو می ­شوم حالم از خودم به هم می­ خورد. آن­قدر زندگی کرخت و بی­ حاصلی اختیار کرده ­ام که حتی تعریف کردنش دل آدم را به هم می­ زند. زندگی کارمند مستعفی­ ای که هیچوقت نمی­ دانست به کجا تعلق دارد. برای همین نصف عمرش توی جاده و به باز و بسته کردن چمدان گذشت. کارمند مستعفی هر روز حوالی ظهر که از خواب بیدار می­ شد، درحالی­که توی ظرف­های نشسته دنبال چاقویی می­ گشت تا آن را بشورد و پنیر را روی نان بمالد، به خودش وعده می­ داد که امروز همان روزیست که باید یکی از کارهای ناتمام و نیمه ­تمام زندگی­ اش را سامان بدهد اما در انتهای روز، پس از آن­که خاکستر سیگاری که روی مبل ریخته بود را به دقت فوت کرد، از حجم اینترنتی که مصرف کرده متعجب می ­شود، یک قسمت دیگر از فصل دوم سریال کم ­ارزشی را تنها به خاطر علامت سوالی که کارگردان در انتهای فصل قبلی گداشته بود می ­بیند و درحالیکه بی­ هدف برنامه ­های توی گوشی ­اش را باز و بسته می­ کند به خواب می­ رود. همیشه آرزویم این بوده که بتوانم به تنهایی خو کنم. که به هر رو «بدون آن تنهایی عظیم، آفرینش هیچ اثر چشمگیری ممکن نیست». این را پیکاسو گفته ولی من که یک کارمند مستعفی بیش نیستم هم می ­توانم لزوم دست­یافتن به چنین خلوتی را دریابم. اینکه بتوانی از آن نیرویی بهره­ مند شوی که تو را از میان هزارتوهای وهم و بیهودگی به سلامت بگذراند و به آن چشم ­انداز رفیعی برساند که بر فرازش می ­توانی تن را به سکوت بسپاری و با تک­ تک سلول­ هات، با هر یک از اعضای جسمانیت، ادراک کنی و بپنداری که همه چیز در انتظار توست تا دستت را به سویش دراز کنی و کلمه ­ای برای نامیدنش بیابی. آرمان از «تنهایی تثبیت­ شده» نوشته بود که برای هر نفر در سن خاصی اتفاق می ­افتد. کمتر از یک ماه پیش، یک سال بزرگتر شدم اما دیگر حتی توانایی تنها غذا خوردن را هم ندارم. همیشه باید آدمی یا تصویری از آدمی را به یاری بطلبم تا کمک کند مغزم فرمان لازم را به قوای هاضم ه­ام بفرستد. هنوز باید بندبازی کنم روی طناب روابط و میان زمین و هوا معلق بمانم و تا ابد دلشوره­ ی این را داشته باشم که دلیل اجتناب وزریدن فلانی چیست یا آن دیگری از چه بابت رفتار سرد و وهن­ آمیزی در پیش گرفته و سهم من این وسط چیست؟ کاش می­ توانستم دست به کار چشمگیری بزنم تا بهم قوت قلب بدهد و مجابم کند آن­چه اکنون به آن نیاز دارم تنهاییست و نه چیز دیگر. که مثل روزهای معلمیم می توانم بار دیگر مفید باشم. حالا برای یک نفر هم که شده

۱۳۹۷ خرداد ۲۴, پنجشنبه

چه چیز ما را به چنگ زدنِ اشیا/ به نوشتن وادار می‌كند؟/ ما برایِ پس گرفتنِ كدام « زمان » به دنیا می‌آییم؟*

 داشتم فکر می کردم که چرا ناتوانم از نوشتن زندگی روزمره. چرا اگر هم تلاش کنم، بیشتر شبیه دفتر خاطرات نوجوان بی استعدادی می شود که مدام چند خط تکراری را تکرار می کند: امروز ناهار خوردم، ساعت پنج درس خواندم، شب به مادر کمک کردم و یازده و پانزده دقیقه خوابیدم و قس علی هذا. چرا همیشه نیاز دارم که یک کابوس هولناک، یک آدم مریض و مختل تالاپی بیفتد توی زندگی ام تا تحریک شوم به نوشتن؟ با خودم فکر می کنم مگر توی زندگی این همه نویسنده روزمره نویس، چقدر اتفاقات خارق العاده و عجیب می افتد؟ چطور آن ها قادرند از نمکدان لک و پیس گرفته روی میز ناهارخوری هم چیز بنویسند؟ البته که جواب را می دانم ولی خب ترجیح می دهم فکر کنم که من هنوز جوانم و بی تجربه ام و پایان نامه دارم وپروپوزال تصویب نکرده ام و وقت دارم حالاحالاها. هنوز فرصت دارم برای نویسنده خوب شدن. برای تمیز نوشتن و سبک داشتن. یاد خاطرات سیلویا پلات محبوبم افتادم که نوشته بود می خواهد آنقدر از نوشته های دیگران تقلید کند و بنویسد تا بالاخره بتواند شیوه نگارش خاص خودش را پیدا کند و با خودم گفته همینه. من هم می خوام همینجور تقلید کنم. توی نوشتن، عکس گرفتن، غذا پختن، صحبت کردن، حتی یک کَتی راه رفتن که ادای تاراست و خودش نمی داند که من چقدر دوست دارم مدل راه رفتنش را. یا بلیغ حرف زدن سارا، یا لبخندهای راحیل و یا صراحت لهجه و طنازی های حسام. از صبح که نه، از ظهر که از خواب بیدار شدم مثل همه روزهای دیگر سرم را کردم توی لپ تاپ. سریال و کانال و پیج وسایت های مختلف. عادت جدید هم پیدا کرده ام. هر صبح قهوه سنگینی دم می کنم و می خورم تا خوب اضطرابم تشدید شود. بعد هم وقت دروغ گفتن به آدم هاست. باید حتمن به خودت و بقیه بقبولانی که این وقت هدردادن ها توی اینترنت همه اش کار مفید است. همه اش "کیس استادی"ست. مربوط به رشته ام است. ماها چون علوم اجتماعی می خوانیم باید از همه چیز اجتماع باخبر باشیم. اینکه بهاره رهنما و شوهر جدیدش رفته اند کربلا و برادرشوهر سابق خانم رهنما به او متلک انداخته را باید با دقت پیگیر بود. اینکه روسیه توی خیابان هایش چه جور تزئیناتی برای جام جهانی علم کرده را باید دید. یاد حرف یکی از بچه ها افتادم که رشته اش پژوهش هنر بود و هر کی رشته اش را می شنید می گفت هوم چقدر جالب پس یک بار هم بیا با هم بریم موزه برای من این کارهای هنری را توضیح بده. حالا انگار من هم دارم خودم را برای موقعیت فرضیِ توضیح جامعه و آدم ها آماده می کنم. شده ام از آن دانشجوهای مستحیل در سیستم آکادمیک که هیچ نمی کنند جز فکر پایان نامه، غصه خوردن برای پایان نامه، استرس روز دفاع، تصور لحظه دفاع, کابوس روز دفاع و هر آن چیز دیگری که مربوط به آن عذاب مطلق باشد. مثل بندبازی که معلق در هوا مانده، نه پایش به زمین دفاع و فارغ التحصیلی می رسد و نه جرات پیشروی بیشتر دارد. رسیده ام به همان مرحله ای که هر دانشجوی بلندپروازِ بی عرضه یِ پشتِ هم اندازی با آن روبرو می شود. همان لوپِ غیرقابل خروج «سارا جان چه خبر از پایان نامه ت؟ پروپوزال تحویل دادی؟» و لبخند زدن و در ذهن، فندکی را تصور کردن که با آن داری خودت را آتیش می زنی تا تمام شود این مسیری که انتهاش مشخص نیست. الان دیگر برای هر سوالی، هر گله و ناراحتی ای از جانب دیگران، یک پاسخ مشخص دارم. آن روز توی مدرسه، بچه ها پرسیده بودند چرا برگه هایشان را تصحیح نکرده ام و پاسخ داده بودم چون پایان نامه دارم. دوست داشتم همان لحظه یکی از دانش آموزانم بلند شود، بگوید خب ما که امتحان داریم چرا باید برای توی پیزوری مشق بنویسیم پس؟ اگر اینها را می گفت، حاضر بودم همان جا دست هایم را بالا ببرم و شروع کنم به کف زدن و تشویقش. یا آن روز وقتی آنقدر ابروهایم زشت و تا به تا و در هم گوریده شده بود که فکر کرده بودم باید مسیر خانه تا آرایشگاه را هدبند بزنم. بعد در جواب آرایشگرم چه گفته بودم؟ درست حدس زدید، چون پایان نامه. مامان و بابا فکر می کنند لابد از بی عرضگی خودم است که نتوانسته ام ترم چهارم کارشناسی ارشد دفاع کنم. لابد انقد سرگرم عیاشی ام که دل نمی دهم به کار. درحالیکه من تنها کاری که نمی کنم همین مورد آخر است. انگار دارم دست به تنبیه خودم می زنم. تنبیه بابت اینکه یک سال و چندی دیگر باید دفاع کنم و درست نیست آدمی که یک سال به دفاعش مانده به دعوت دوستانش برود سفر یا پارک آبیچون از آزار دادن خودم خوشم می آیدمامان بابا ولی همچنان خوش دارند سرزنشم کنند. آنها این نقش را پذیرفته اند. از همان روزی که فهمیدند دیگر در زندگی و تصمیمات من هیچکاره هستند، این نقش را پذیرفتند. والدینم خوب می دانند که گوشم هیچ بدهکار حرف هایشان نیست. که خودم را باهوشتر از هر دوی آنها می دانم و در همه موارد محق. بابا با این قضیه راحت تر کنار آمده. همیشه می گوید وقتی تو و برادرت، بچه ما دو تا باشید، باید هم آدم های باهوش و موفقی شوید. مامان اما نه. می خواهد همچنان نقش سنتی اش را ایفا کند. توبیخ کند، تشر بزند. گاهی فکر می کنم شاید اینها مکانیزم های مقابله با بحران میانسالی ست. پیدا کردن توان مواجهه با آن وضع کثافتی که فکر می کنی آن موجود زشت و سرخ و ضعیفی که زاییدی، الان اینطور جلویت ایستاده و خودش را مستقل از تو می داند. من به آنها قول پایان نامه پروپیمان داده ام ولی می دانم حتا روز دفاعم هم دعوتشان نخواهم کرد. اصلن همین روز دفاع را که در نظر می گیرم دلم به هم می خورد. مناسک احمقانه دفاع که انگار مجلس نامزدی دانشجو و پایان نامه ست. استاد راهنما مجلس گرم کنی می کند، دوست و فامیل و آشنا جمع می شوند تا دانمارکی و کافی میکس بخورند  و دست بزنند، آخر هم قباله را می ذارند جلوی اساتید و دانشجو که بله شما قبول دارید که این افاضات بی فایده باید برود توی بایگانی کتابخانه خاک بخورد؟ بله؟ به سلامتی. به مبارکی. انشالله همیشه همینقدر نادون و بی عرضه بمانی توی دانشگاه و مجلس دکتری ات را برگزار کنی. بیش از حد مرعوب پایان نامه و ماجراهایش شده ام. آنقدر ترس دارم از شروع کار میدانی که باورم نمی شود. مدام با خودم فکر می کنم که پایان نامه، هر چه که باشد، حاصل شش هفت سال تحصیل توست و مایه اعتبار یا بی آبرویی ات. بعد دوباره یادم می افتد که اگر خراب کنم، اگر داور دست بیندازدم، اگر تپق بزنم، اگر ناخواسته جایی ارجاع نداده باشم، اگر کارم در مرحله توصیف متوقف مانده باشد؛ با این اعتماد به نفس متزلزلم، قطع به یقین ماه ها از خانه بیرون نخواهم آمد. برمی گردم شهرستان آنقدر سریال می بینم و آت آشغال می خورم تا از سرم بیفتد هر چیز مرتبط با ادامه تحصیل. اصلن مرگ بر علوم انسانی به ویژه بعد قرن نوزده. کارم شده  توی تختخواب دراز کشیدن و فحش دادن به متفکرانی که می شناسم. به همه آن هرمنوتیسین ها و دیالکتیسین ها و مکتب فرانکفورتی ها و اقتصادسیاسی دان ها. دستکم کاش یکی بود پول می داد یک بار هم که شده بروم تراپی


*از شهرام شیدایی



۱۳۹۷ اردیبهشت ۴, سه‌شنبه

چرا کسی نمی گه به من عشق و امیدم به کجا رفته؟


خسته و وامونده و ناچارم. دلم می خواست آدما حواس شون بیشتر بهم بود. ولی کسی دور و برم نیست. خودم سر در خونه م اعلامیه چسبونده بودم که ببینید، من رفتم تو غارم، لطفن مزاحمم نشید چون برنامه ریزی کردم واسه موفق شدن و شلوغی و معاشرت سد راهمه. با خودم افتادم سر لج. گفتم دیگه نه توییت می کنم نه میرم اینستاگرم. دیگه جز به پیامای کاری جواب نمیدم و تلگرام رو هم می ذارم به حال خودش. اگه بتونم خوب از عهده نقشم بربیام، بعد یه مدت حتمن تبدیل می شم به اون آدم تو فولدر عکس هارد اکسترنال که هیچوقت کسی به صرافت دیدنش نمیفته. اون وقت یه روز یه نفر از سر اتفاق چشمش به عکس می خوره، خاطره ای تو ذهنش مرور می شه، چند بار با دو تا انگشت رو میز ضرب می گیره و دست آخر می فهمه حتی اسم طرف رو هم یادش نیست. درست مث اون تیکه پارچه قهوه ای قدیمیِ ته چمدون که یادگاریه ولی انقد مستهلک که کسی به فکر استفاده ازش نمیفته. من تمام جوونیم رو گذاشتم تو اون مدرسه ولی اونا تصمیم گرفتن منو نادیده بگیرن. یاد حرف روز استخدامم افتادم: «تو با این سنت اصن حقوق می خوای چی کار»؟ لابد با خودشون فکر کرده بودن اومدم پی تفنن. اومدم زیر سایه شون بزرگ شم. که نیازی نیس خیلی جدیم بگیرن. امروز سر کلاس، جلو بچه­ ها بغض کردم و تا زنگ آخر که آترینا اومد پیشم وضعم همین بود. آترینا دوست جدیدمه که دیروز تو ماشین مامانش همو دیدیم. امروز خودش اومد تو کتابخونه، بهم گف سلام! دیروز خیلی خوش گذشت. و بعد یه صندلی آورد گذاشت کنارم و شروع کرد به تعریف کردن اینکه هر وقت سرش رو از شیشه پنجره می برد بیرون، بارون شدیدتر می شد. می گفت دوستاش حرفش رو باور نمی کنن ولی اون چند بار امتحان کرده. من تو ماشین، حواسم پیش همه تلاش های بی ثمری بود که باز هم اصرار داشتم به انجام شون. فکر کردم آهسته آهسته دارم نامرئی می شم. دو بار خودمو تو آینه جلوی ماشین نگاه کردم و بار دوم حتا تار دیدم تصویر خودمو. انگار که صورت یه آدم رو از مه ساخته باشن. بعد رسیدم میدون انقلاب و پاهام دستکم یادش اومد سنگفرش ها رو. راه افتادم سمت خونه.



۱۳۹۷ اردیبهشت ۲, یکشنبه

مشقِ سال جدید

حدود دو ماه از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم می گذرد و من کماکان هیچ چیز برای نوشتن ندارم. تنها چیزی که بالای این صفحه نوشته ­ام، این شعر لورکاست:
"بهار نارنج را و زیتون را/ آندلس، به دریاهایت ببر/ دریغا عشق!/ که بر باد شد..." و دو خط پایین­ تر نوشتم :
و حتی طولانی ­ترین و زیباترین بوسه
یعنی غیاب.
راستش از نوشتن این ها، از اینکه آن روز موقع دیدن پیام او توی تلگرام (که فقط یادآوری یک پروژه کاری بود) لحظه ای ضربان قلبم همراه با تمام دنیا متوقف شد، احساس مبتذل­ بودن می کنم. از اینکه یک ماجرای چسکی عشقی برای خودم دست و پا کرده ام و آن را مثل طوق سنگین بی مصرفی انداخته ام گردنم و با خود همه جا می برم از خودم بدم می آید. ادبیات از تراژدی و فقدان و غم و عسرت زاده می شود اما برایم احساس حقارت باری ست وقتی فکر می کنم تنها منبع الهامم برای نوشتن آن گسست چند ماه پیش بود که در مقیاس این همه بدبیاری و فلاکت، ناچیزترین شان است، حتی برای خود من. توی کتابی که م بهم هدیه داده بود، یکی از شخصیت ها می گفت که خصلت عشقِ نامشروع، تند و تیز بودن آن است. چیزی که بی هوا می آید، جا خوش می کند، زندگی آدم ها را دگرگون می کند و بعد هم یک روزِ خیلی معمولی محو و نابود می شود انگار هیچوقت نبوده. اما علاقه و عشق مشروعی که سبب آن پیوند خونی ست اینگونه نیست و طالعش بر ماندگاری ست. از اینجور تفسیرها خوشم می آید. از اینکه بگردم لای اوراق کتاب ها و کانال های تلگرام و صفحه های توییتر و مثلن چشمم بخورد به ترسیم دورنمایی اساطیری از عشق مدرن و زوال آن. بودلر را برای همین اینقدر دوست دارم. بعد با مداد آن بخش از کتاب را علامت می زنم. شاید برای چند نفر هم بفرستم. 
فکر می کنم بیش از هر احساس دیگری، حس دلخوری دارم، آن هم از خودم. از اینکه این قدر راحت -به زعم دیگران- کنار آمدم با ماجرا. که جزع و بی تابی نکردم. شب را با الکل و افیون به صبح نرساندم و مسیر سادومازوخیستیِ پس از جدایی را آن طور که عیان باشد طی نکردم. دارم فکر می کنم شاید آن اتفاق تنها شانس من برای تجربه عمیق فقدان معشوق بود و من با اصرار بیش از حدم بر حفظ چارچوب و عدم ابراز افراطی احساسات، آن را از کف دادم. از این حرف ها دیگر. از این تصورات آبدوغ خیاری که همیشه هزار رسانه می کنند توی مخیله آدمیزاد. امسال وقتی داشتم لیست مخاطبین را نگاه می کردم که ببینم می خواهم برای کی تبریک عید بفرستم، یک آن دست از این کار کشیدم و نشستم به شمردن. به نام بردن و احضار تمام آدم هایی که یک روز آدم مهم زندگی ام بوده اند و حالا دیگر نیستند. یا آب شده اند رفتند توی زمین یا من دیگر دسترسی ای به ایشان ندارم. انگار که حباب قرمزرنگی رفته رفته از زمین بالا بیاید و کشیده شود دور آدم ها  که تو را منع کند از عبور از آن حریم. تو پشت شیشه قرمز می ایستی و تنها می توانی گاهی از پس غبار و تیرگی نگاه کنی. من چهره های گذشته ام را حمل می کنم، چون درختی که حلقه های سال هایش را*. مثل تابلوی رنگ روغن زنگارگرفته و بی رنگ و رویی که خود پارچه ی کشیده شده روی طرح قدیمی دیگری ست.
می خواهم امسال را سال دستیابی به هدف های کوچک شخصی و کاری قرار دهم. سالی که قرار است تمامن روی پروژه های شخصی ام تمرکز کنم، پایان نامه ام را بنویسم، پروژه مربوط به کارم را هرچه سریع تر راه اندازی کنم، ورزش کنم و انتظار هیچ چیز را نکشم. مهم تر از همه تمرین قطع امید است. می خواهم آنگونه نادیدنی باشم که سُر خوردن قطره های شبنم روی علف های دشت های شقایق. باید تمرین کنم تا صدای آزاردهنده و پراطوار قاشق بر بشقاب چینی نباشم. می خواهم تلاش کنم سجایای اخلاقی کسانی را کسب کنم که هیشه تحسین شان می کنم. آدم های بی ادعا و خاموش. دیگر نه به غیاب خواهم اندیشید و نه برای پر کردن آن تقلا خواهم کرد. بیشتر خواهم نوشت.
*شعری از توماس ترانسترومر

۱۳۹۶ اسفند ۹, چهارشنبه

دریا خندید در دوردست


با دختربچه _به گمانم_ شش هفت ماهه ای در بغل نشسته بود روی پله های پل هوایی دم دانشکده. همان پلی که هر وقت سرویس نمی آمد، از روی آن گذر می کردیم و جلال را می رفتیم بالا تا برسیم به ایستگاه اتوبوس های امیرآباد و مسیر منتهی به خوابگاه. نمی دانم اصلن چرا فعل جمع به کار بردم در حالی که اغلب مواقع خودم تنها بودم توی آن مسیر. نشسته بود روی پل هوایی و من که استثنائن هندزفری توی گوشم نبود شنیدم صدایم می زند. گفت از ارتفاع می ترسد. گفت اگر می شود همراهی اش کنم از روی پل عبور کند. اولش باورم نشد. دستم را گرفتم پشتش ودیدم دارد قدم های متزلزلی بر می دارد با وجود بچه توی بغل و چادر. سعی کردم هدایتش کنم به جلو و گفتم می تواند بچه را بدهد به من. کودکش را که بغل کردم ترس برم داشت. که نکند حالا که بچه را سپرده به کسی بگذارد برود؟ نرفت. با هم از پله ها پایین رفتیم و بچه را دوباره دادم به زن مستأصل. آن یک دقیقه روی پل، بچه به بغل، آن لحظه ای که کلاه بافتنی اش را از جلوی چشمش کنار زدم و انگشت هایش را در دست گرفتم، انگار درست همان جا بود که فهمیدم بله، دیگر راه گریزی نیست. من حقیقتا دوست دارم مادر شوم. دلم می خواد یکی از همین ها بزایم و بزرگش کنم و از پل هوایی گذر کنیم با هم. دیگر ماجرا تصوری فانتزی_ اینستاگرمی ملهم از عکس های مادر و دخترها با لباس ست کرده یا ذوقی نوجوانانه و خام اندیشانه نیست. همان قدر که تصویر زندگی مشترک زیر یک سقف با یک نفر برایم مبهم و دست نایافتنی ست، به همان میزان بچه داشتن و مسئولیت بزرگ کردنش را پذیرفتن برایم بداهت و وضوح دارد.
اندرو وایِت تابلویی دارد که ترکیب رنگ ها و نور و کمپوزیسیون آن، یکی از غریب ترین مناظر دنیا را می سازد. وایِت خود درباره اثر می گوید «این تابلو تقریباً تمام فصول سال را نشان می دهد». زمان در این اثر متوقف نشده است بلکه اساسن وجود ندارد. بی زمانی مطلق. یک جور سکون و سکوت و وسعت ابدی. رفیقم گلنار _به درستی_ درباره این نقاشی نوشته بود که انگار همه رنگ ها، همه آبی ها و زردها و قرمزها با هم ترکیب شده اند و ماحصل آن، شده رنگ این منظره که واپسین رنگ جهان است. پوست جهان، آخر سر چنین رنگی خواهد داشت. روزها و شب های من پرملال نیست، افسردگی و جمود بر آن حاکم نیست اما گویی روح آن منظره از تابلوی وایِت به بیرون جهیده و مثل مایعی مرموز، جاری شده روی سنگفرش خیابان هایی که هر روز بر آن ها قدم می گذارم. انگار جراح یا  پرستاری باشم که نزد دیگران خیلی موجه و پرکار به نظر می آید. روزهایش به کار و مشغله و گه گاه تفریحی می گذرد ولی شب که می آید خانه، در اتاقی پرنور با دیوارهای سفید وخالی و مشرف به درختان بی بر و بار توی خیابان می نشیند، دفترچه ای را از کشوی میز چوبی قدیمی در می آورد، آن را باز می کند و اسم بیمارانی که زیر دستش تمام کرده اند را می نویسد. سیاهه نویسی از مرگ افراد، او را از کار کردن باز نمی دارد، سبب نمی شود خودش را توی خانه حبس کند اما می داند چنین اتفاقاتی هر روز برایش می افتد/ خواهد افتاد و او هم موظف است با وسواسی مثال زدنی تک تک جزئیاتش را ثبت کند و خوب فکر کند به آن اتفاقات و آن از دست رفتن ها. زندگی همچنان روال سابق خود را دارد. حتی ریتم آن بعضن تندتر هم شده است. چرخه تکرارشونده درس و کار و معاشرت و امور داخل خانه. ولی همه چیز رنگ آن تابلوی نقاشی را دارد و تنها رخدادی که می تواند لحظه ای رنگ ها را به تابلو برگرداند، چیزی ست شبیه ملاقات با آن کودک روی پل هوایی.


۱۳۹۶ بهمن ۱۴, شنبه

تصویرِ آرزو چو غباری به دستِ باد

دوباره خسته و مریضم. روزی چند بار دست می برم به چشم هام و می مالم حسابی. شب ها کم و دیر می خوابم و لابد گمان می کنم اینطوری، با قهوه و پلک زدن های محکم و بیش از حد، می توانم از عهده ضعف قوای جسمی ام بربیایم. دوباره بغض می کنم هر ساعت از روز. امروز. مثلن وقتی که عکس دسته جمعی شان را دیدم و فکر کردم کاش من هم آدمِ نزدیک رفیق هام بودم. آدمِ عکس ها و گعده های شان. با راح قرار کرده بودیم از آن دسته آدم ها نباشیم که پلیس مچ گیر اینستاگرم و بپّای لست سین می شوند. من نتوانستم ولی. هر بار که عکس های شان را می بینم، بیشتر در خود فرو می روم، صندلی فلزی زنگارگرفته خودم می شوم و تا می شوم روی خودم. مثل امروز سر دومین کلاسم که رفتم، نیم ساعت تمام هیچ چیز نگفتم. وارد کلاس شدم و ایستادم گوشه میز معلم. بچه ها جویا شدند، چیزی نگفتم. بعد آن ها پی حرف های خودشان را گرفتند و من هم صمّ بکم ایستادم روی تقاطع نور و سایه و تمام نیم ساعت به خودم گفتم این بچه ها گناهی نکرده اند، انرژی گور به گور شده ات را از هر قبرستانی شده پیدا کن و شرو کن به درس دادن. تا کی می خواهم به این وضعیت ادامه دهم؟ اصلن توان تغییر دارم؟ ندارم. مدت هاست که فقط خواب مدرسه می بینم. خواب مدیر و ناظم و بچه ها. خواب می بینم رفتم توی خانه های شان. وسط مهمانی های شان. خواب دیده بودم که مدیر بی همه چیز مدرسه توی خواب لب باز کرده و دارد ازم تشکر می کند. این قدرنادیدن همیشگی، این خزه بی رونقِ نشسته بر سنگ های مرداب بودن، نفسم را بند آورده. دو سال است دارم بیشتر از تک تک شان توی آن کثافتخانه جان می کنم، به شندرغازی که تف می کنند جلوی دست هام رضایت داده ام ولی هیچ هیچ هیچ نمی گویند خرت به چند. برای هیچکدام شان مهم نیست و من دارم دق می کنم از اینکه مثل تفاله جمع شده توی سینک آشپزخانه، نزد ایشان بی اهمیت و ناچیزم. دارم ذره ذره جوانی و علاقه و انگیزه ام را دست می کنم توی حلقم و می ریزم جلوی پای شان و آن ها عامدانه به چپ شان هم نمی گیرند. می دانم که تعفن و گنداب است آنچه تویش می زیند و نشخوار می کنند، می دانم که کلمات شان سنگ است روی گرده سیزیف؛ ولی این کابوس ها، این بغض کردن های گاه و بیگاه بهم ثابت کرده که هر قدر هم به خودم بقبولانم بی شرفی شان را، باز هم آدمم و نیاز دارم یک جایی، ولو برای لحظه ای دیده شوم، تشویق شوم. دریغ می کنند و من باز جسم چروکیده پرنده ای مرده می شوم؛ خشک و زبر و کرم خورده زیر آفتاب سرد زمستان. کاش دستکم توانایی ماشین وار او در بازگشت به مسیر زندگی را داشتم. کاش بلد بودم مثل او، فشار هر روزه کار و درس های تمام ناشدنی را تاب آورم، توی اعماق غوطه ور شوم و در پایان روز جان سالم به در برم. بلد نیستم. یادم نداد. من آبستن باقیات صالحات او بودم و در معرض گیاه شدن در پرتو نورهایش که رفت و همه چیز، نارس و ناتمام ماند و عقیم ماندم انگار تا آینده نامعلوم.

۱۳۹۶ بهمن ۶, جمعه

I rise with my red hair, And I eat men like air*

تصویری که از خانه شان در خاطرم مانده این است که او بزک دوزک کرده و منتظر دریافت سهمیه توجه روزانه،  درِ اتاق شوهرش را هر یک ساعت می زد تا به او بگوید  قربانتان شوم، لطفن بیایید کیک  و چای تان را بخورید. منت روی سر من بگذارید و تشریف بیاورید شام تان را میل کنید که در حال سرد شدن است. تمنا می کنم به قواعد فیمابینی و نقش های مان پایبند بمان تا اشباح شومی و تهی بودگی از اعماق هادس به جریان زندگی مان فرستاده نشوند. انگار غروب های اندرونی های  قرن دوازده، با همان آدم ها، با همان سرگذشت ها، سوار بر موکب زمان شده و آنقدر پیش آمده و تکرار شده تا اکنون رسیده به ما. وضعیت آشنای معاصرزن می رود تحصیل می کند، کلی تجربه جنسی و عاطفی جمع می کند تا دست آخر به ابژه ای از برای تمکین بدل شود و از قضا راضی و اهلی و لبخندبرلب. تصویر آینده ای این چنینی مضطربم می کند. زنی با تحصیلات عالی، مزین به اندوخته فرهنگی و غنای تجربه زیسته دانشجویی، اما سرسپرده به محتومیت سرنوشتی که از اعصار پیشین برای وی مقدر شده است. فرورفته به کنج نسیان و بی تفاوتی. بیایید حالا که گلومان تنها هلهله زناشویی سر می دهد، حالا که دست های مان را در انتهای هر روز کنار دم کنی ها آویزان می کنیم، بدن های رام و بی شکلی باشیم آماده قربانی شدن مقابل هیبت هیولاگون مصرف. بیایید به هم قول بدهیم که از این به بعد صورت های مسخ شده ای باشیم پناه گرفته پشت صفحه موبایل ها. سرکوب امیال و از دست رفتن سوژگی را باید گردن نهاد. باید توی دنیای استیکرها و کانال ها دنبال "معنای زندگی" و "خوشبختی" گشت. آدم ها دست به تحمیق خود می زنند. لابد چون می دانند تحمل چنین باری با داشتن شهود و قوای فکری سالم امکان پذیر نیست. می توان با استمداد از جمله های قصار، رابطه فروپاشی شده را سر پا نگه داشت و برای "تجربه" ازدست رفته نگران نبود. می توان تا ابد توی پستوی خانه نشست و در فاصله بین پخت وعده های غذایی، مشتری پر و پا قرص فروشگاه های آنلاین بود. زن ها در مسیر میانسالی، آن اندک کلماتِ از آن خویشتن شان را از دست می دهند ولی باکی نیست، می توان سرگشته و تحقیرشده، تا ابد توی گعده های مجازی، توی یکی از مراحل هیچگاه تمام نشدنی بازی های موبایلی به جستجوی سعادتمندی و معنا پرداخت


* Sylvia Plath

۱۳۹۶ دی ۲۴, یکشنبه

لطف کن و قداره ات را زیر لباست پنهان نکن

توی حمام توجهم جلب شد به چند تار مویی که ماسیده بود روی چاهک و می­ دانستم متعلق به من هم نیست. خواستم بردارم شان و بیندازم توی سطل آشغال. بعد نمی ­دانم چرا سرپوش چاهک را برداشتم و دیدم آن طرف سرپوش، توده لزج و تهوع آوری از مو و پوست و چرک و زخم کنده شده و چیزهای دیگر جمع شده. دست ­های تمیزِ تازه شسته ­ام را دراز کردم و آن توده را جدا کردم از سرپوش. احساس کردم دارم به موش مرده دست می­ زنم یا یکی دستم را گرفته و فرو کرده توی عفونت تخلیه­ شده دمل چرکین پای یک نفر. یه لحظه چشمم را بستم و بعد دوباره ادامه دادم به برداشتن موها و نجاسات. چرا این کار را کردم؟ چرا حتا نرفتم دستکش بیاورم؟ چون فکر کردم دارم ترس ­ها و تهدیدهای زندگی ­ام را با این حربه پس می­ زنم؟ با فرو کردن دست های تمیز عریان توی اعماق کثافات؟ درست مثل مامان. هیچ­وقت نشده چیزی خارجی، یک ماده، باعث شود چندشم شود. نه سوسک، نه چاه گرفته سینک ظرفشویی، نه زخم­ های عمیق، نه مدفوعی که چاه توالت را بند آورده. همیشه دست به کار شدم و سعی کردم خودم برطرف کنم وضعیت پیش آمده را. مانور جسارت و آمادگی برای موقعیت­ های آخرالزمانی و گروتسک فرضی ولی محتمل؟ تأثیر ناپیدا ولی عمیق مامان روی تمام وجوه شخصیتی ام؟ فکر می کنم می خواهم اول از همه به خودم ثابت کنم که برای حل مشکلاتم نیاز به کسی ندارم. نیاز ندارم آن کهن­ الگوی مذکر، آن توتم محافظ، سر برسد و با دست های قدرتمند مردانه اش نجاتم دهد. از تو ولی تنها یک درخواست دارم. می خواهم لطفی در حق من بکنی. یک روز که خیلی قبراقی و سرحال، قداره و پتک ات را هم همراهت بیاور. زل بزن توی صورتم، پتک را متداوم و در فواصل زمانی یکسان بکوب روی سرم و در همان حین بگو تو را هرگز هرگز هرگز دیگر به سوی خود نخواهم خواند. زودتر برایم قداره ببند، توی دهانم خاک بپاش و مرا از این گزاره های ترحم آمیز رمانتیک، از این گمان وهم آلود برهان. 

۱۳۹۶ دی ۲۱, پنجشنبه

صدای توی فیلم گفت: نگران نباش. به زودی همه چیز بهتر می شه.

امروز زودتر از روال معمول دو هفته اخیر از خواب بیدار شدم. خوابیدن، مکانیزم دفاعی آدم های ضعیف النفسی مثل من علیه همه تشویش ها و طفره رفتن ها و به تعویق انداختن ها برای فراموش کردن هرچند موقت تمام کابوس های عالم واقع. مثل فرو رفتن توی عمق تشک ابری نرم زهواردررفته ای که گوشه فراموش شده ای افتاده. هوا طبق معمول روزهای گذشته ابری و گرفته و نفسگیر و خفقان آور است. برای بار چندم دلم پنجره اتاق خانه قدیمی مان را خواست که رو به درخت ازگیل و پنجره چوبی خاکستری و راه پله باز می شد. هوای مرطوب و تر و تازه ای که ای کاش آدمی همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست. به شدت نیاز دارم بروم سفر. شده برای یک روز. به رشت یا شیرگاه یا نوشهر. شاید هم به همدان یا مریوان. هر جایی جز اینجا. تا بتوانم اول از همه برای مدت کوتاهی هم که شده نفس بکشم و بعد مثل حشره ای سبک و ظریف، پوست اندازی کنم. به وضعیت اولیه ام برگردم و دیگر فکر نکنم منافذ پوستم، چاه های مسدود لجن آلود و خزه بسته فاضلاب هستند که بوی بد و گندیدن و پوسیدگی را سبب می شوند. بعد بر می گردم سر جای همیشگی ام و دوباره می شوم همان سارای شوخ طبع و مهمل گو و زیاده خواه همیشگی. دوباره آدم ها را دعوت می کنم به خانه ام و از نو عاشق می شوم. احساس می کنم ماشین بی مصرفی شده ام که کارش فقط دریافت محتواست. مرتبط و نامرتبط. خوراک حاضر و آماده، حاصل نبوغ دیگران برای القای این نکته به خودم که دارم کار مفیدی می کنم و اینطور نیست که تمامن وقتم را به بطالت گذرانده باشم. شده ام ماشین مصرف مکانیکی نوشته ها و فیلم ها و سریال ها. بی ذره ای تفکر و تعمق. نشخوار هر روزه حرف ها و استدلال هایی که متعلق به من نیست. زالوی مکنده کوگیتوی دیگران. آن وقت ها که او بود، آن ماه های انتظار زجرآورِ شیرین، تمام پشتکارم بسته به او بود. از دیدنش انرژی می گرفتم و ترغیب می شدم بیشتر بخوانم و ببینم و بنویسم. اصلن فکر می کنم شاید دیدن سرانگشت های چالاک و طربناک او حین ضرب گرفتن بود که بهم انگیزه مجدد داد تا دوباره شروع کنم به ساز زدن (خدایا کمکم کن از پس هزینه کلاس موسیقی توی ماه های آینده بر بیایم و دوباره ساز زدن را رها نکنم). دیشب فیلم جدید گرتا گرویگ را دیدم و فهمیدم به او حسودی ام می شود. به او، به پلات، به وولف، به لوکزامبورگ و به تمام زن های موفق دیگری که اغلب شان وقتی کم سن تر از من بودند مسیر زندگی شان را پیدا کردند و به خلاقیت شان اجازه بروز دادند. به س. گفتم که بالاخره شغل آینده ام را انتخاب کرده ام. می خواهم معلم مدرسه بمانم. علی رغم اینکه می دانم ممکن است یک روز دیگر نگذارند به تدریس در نظام فاسد_مفسد و همانندساز استاد-شاگردی شان ادامه دهم چون نتوانسته ام مجری خوبی در برابر چشم سراسربین شان باشم. به هر حال همین که توانسته ام قدری از ابهام سرگیجه آورِ دل به هم زننده آینده کم کنم، برای اکنونم کافی ست. 
این روزها کتاب خاطرات سیلویا پلات شده کتاب بالینی ام. دارم روزهای بیست و شش سالگی این راوی اعجوبه آشفتگی مدام را می خوانم و حتا نمی خواهم یک لحظه به این فکر کنم که سه سال بعد خودکشی می کند. هر روز بعد خواندن کتاب به خودم همان کلمات پلات را یادآوری می کنم: بیشتر بنویس، سَبْک خودت را پیدا کن، تقلید نکن. تا به حال کتابی نبوده که تک تک جملاتش، تمام آنچه مدت هاست قصد گفتنش دارم را آن قدر دقیق و هنرمندانه بیان کرده باشد. باید بیشتر بنویسم. بیشتر با آدم ها معاشرت کنم، بیشتر کار کنم. نوشتن همان شوقی را بهم می دهد که چیدن و بوییدن سبزی ها و خیارهای درختی باغچه خانه سابق مان. باید یک روز بروم به ایوان مورد علاقه م و رو به آن دیوار قهوه ای رنگ سترگِ چین دار، رو به سفیدی کف آلود و تعمیددهنده آب بنشینم و هیچ نکنم جز نوشتن. 

۱۳۹۶ دی ۱۷, یکشنبه

دل ز دست غم مفر ندارد

ظهر توی جاده سعی کردم کتاب بخوانم ولی دیدم نمی ­توانم و می ­خواهم هر چه زودتر تسلیم تکان ­های خلسه ­آورِ مداوم اتوبوس شوم. چشم ­هایم را که باز کردم دیدم پسر دوازده سیزده ساله ­­ای که روی صندلی آن ­سوتر تنها نشسته بود و بوی آشنا و نوستالژیک رطوبت روستایی خانه ­ی یکی از عمه-هایم را می ­داد، مدت­ هاست زل زده است بهم و من که پالتو ام را در آورده بودم، نمی ­دانستم با دست­ هایم کدام قسمت از بدنم را بپوشانم. یاد پسربچه ­های شب های عربی پازولینی افتادم (یا 21 گرم ایناریتو؟ چه اهمیتی دارد؟) و رویم را برگرداندم و به خواب رفتم. یک لحظه شاید اتوبوس متوقف شد و من از خواب پریدم و دیدم دست­ راستم را گذاشته ام کمی بالاتر از ران پای راست. دیدم پسرک همچنان با نگاه خیره اش، اندام مرا می کاود. خجالت کشیدم، خودم را جمع و جور کردم و سعی کردم تا رسیدن به مقصد نگاهم را از آن پسربچه بدزدم و آن جا بود که فهمیدم چقدر مدت هاست احساس عدم امنیت می کنم و تا چه پایه اعتماد به نفسم سقوط کرده است. امشب سعی کردم مثل تو و دیگران همراه با صدای موسیقی مشغول نوشتن شوم. نتوانستم. و الان دارم با خودم فکر می کنم منی که از پس انجام همزمان دو کار بر نمی آیم، شاید آن­قدرها که تصور می ­کردم باهوش و تیز و فرز نیستم. شاید خیلی معمولی ­تر از آنی هستم که این همه سال راجع به خودم فکر می ­کردم. یک دختر خیلی معمولی که فقط دارد تلاش می­ کند متفاوت و ویژه به نظر بیاید. کاش یک نفر بهم توهین می­ کرد. کاش یکی محکم می ­خواباند زیر گوشم. کاش توی خیابان بهم متلک می­ انداختند. کاش کاش تنها یک نفر پیدا شود که بی­ اندازه عصبانی ­ام کند. تا دیگر -ساعت­ ها بعد از دیدن تو- ناگهان با تصویر خیالی ات بلند بلند دعوا نکنم و اشک نریزم. کاش همان ساعت­ ها پیش، بیشتر روی موضعت پافشاری می ­کردی. کاش بیشتر خشمگینم می­ کردی تا خشمی که مدت ­هاست از تو، از این روزها توی دل دارم را مثل دخترهای هیستریک توی فیلم ها بر سرت خالی می کردم و بعد می زدم بیرون. تو داری آن­قدر لاقیدی و کلبی ­مسلکی به خرج می دهی که من تمامن خلع سلاح شده ام. من مقابل تو هنوز هم بی­ زبانم و مفلوج. انگار سکته­ کرده باشم، آرواره ­هایم مقابلت از کار می ­افتند و بعد پنداری مایع چرکین شیری رنگ دلمه بسته ای را سرانده باشند توی شقیقه ها و پشت چشم­ هایم، احساس گیجی و اشمئزاز می­ کنم. نه از تو. از خودم؟ نمی ­دانم. فقط می ­دانم که این حسادت آخر مرا از پا می ­اندازد. حسادت به همه آن هایی که تو را همان­گونه که هستی از آن خود دارند و من نه. از تمامِ تو، تنها نادیده گرفتن­ هایت نصیب من است

۱۳۹۶ دی ۱۶, شنبه

(اینها فقط گزارش روزانه من است و ارزش دیگری ندارد)

 حالا دیگر می دانیم برخلاف دعاوی آن صورتک های فریبکار، آن تمثال های خیرخواهی که  پشت درهای بسته "رایزنی می کنند" و "هر کاری از دست شان بر آمده" دریغ نکرده اند، ابدن انتهای بحران نیست. حالا ما همگی درون بحرانیم. مثل برخورد امواج صوتی سرسام آور و نامنقطعی که پهنه ی عظیمی را درنوردد. حالا دیگر تک تک مان تلاطم آن را هر ثانیه از شب و روز خود حس می کنیم. دیگر خوش بینی ساده لوحانه کافی ست. نحوست، چشم دریده و وقیح در درگاه ایستاده و نگاه مان می کند و ما حالا تکه پاره های کشتی درهم شکسته ای هستیم در اقیانوس (چیزی دست یافتنی تر از کلیشه ها وجود ندارد. من حتی حوصله ی اندیشیدن به بداعت ادبی را هم ندارم). من ضعیفم. ما ضعیفیم. همه توان مان را از ما گرفتند. ما حالا تصاویر دوبعدی  ترس خورده ای هستیم که هر صبح از توی مسنجرها به هم سلام می کنیم و لبخند میزنیم تا فقط مطمئن شویم آدم دیگری را از دست نداده ایم. من سراپا خشمم، کینه ام، "واکنش احساسی" ام. تو اما از دنیای ناچیز و بی حادثه ات به حریم خصوصی من سرک می کشی و انتظار معاشرت و دل خوشی داری. تو قرار بود همان باشی که شش ماه و چند روز پیش گم کرده بودم (بابا لنگ دراز من؟ که باید سال ها منتظر پیدا شدنش بمانم؟). نبودی. حتا شبیهش هم نبودی. مشکل همیشگی زندگی ام: هیچ بشری با تصورات ایدئالم نمی خواند (هچکس جز او که دیگر نیست. یعنی هست و نمی خواهد در زندگی من باشد). هیچ آدمی در چارچوب ذهنی سفت و سختی که تنظیم کرده ام نمی گنجد. من، همان دختر عامه پسند معمولی ای هستم که زود شیفته ی ظاهر پسرها می شود. اما کمی بعد، وقتی آن مجسمه ی خوش تراش، آن آپولوی زمینی، دهان باز کرد، تُن صدا یا نحوه ی جویدن غذا یا شکل ادای کلمات یا حتا پرسیدن یک سوال پیش پاافتاده (که هر کسی ممکن بود بپرسد) سریع برآشفته و عصبی ام می کند. به تو گفته بودم که من علی رغم آنچه می بینی، بعضی مواقع آنقدر خودخواه و بی رحمم که خودم هم از تبلور آن حجم از افکار تیره به وحشت می افتم. گفته بودم آسیب می زنم و گوش ندادی مثل آن های دیگر. و حالا مجبورم تو را هم کنار بگذارم. تو که فروتنانه و بی هیچ چشمداشتی، از ارزشمندترین اوقاتت گذشتی برای من. تو که مرا مثل معشوقه های پاریسی رمان های نویسنده های قرن نوزدهمی تنها و تنها ستودی و من حتا نگذاشتم لحظه ای موضوع صحبت های مان تو باشی. میم، من حتا اسم واقعی ات را هم نخواستم یاد بگیرم، من که با قساوت تمام جرات بازیافته ات را ربودم، ولی این تو بودی که خواستی نقش قربانی را ایفا کنی و نقش دختر خودخواه شیفته ی توجه و تحسین را به من محول کنی.
کلافه ام. سردرگمم. می خواهم بنویسم اما سطوری که می نویسم به نظرم حقارت بار و بی ارزش اند. خلوص و صداقت ندارند و باسمه ای اند. نوشتن: کاتارسیس، شناور شدن در آب های راکد دریاچه ای دور، زیر نور در برگیرنده و اروتیک آفتابِ نه چندان تند قبل ظهر. تنها یک طناب پوسیده، یک زمین متزلزل و رو به تلاشی، مرا به جهان آدم ها وصل می کند و هر روز با جدیت مذبوحانه ای، با همان حقارت و واخوردگی همکلاسی های سفله و میانمایه ام در جلب نظر اساتید و حفظ نمرات شان، دست می برم به سمت آن ریسمان پوسیده ی سی ها بار گره خورده و دوباره از نو از هم گسیخته. به صورت های شان فکر می کنم. هر روز اسم های شان را مرور می کنم. مبادا از خاطرم بروند. با هر لبخندی، هر جست و خیزی، بلافاصله تلخی وجدان معذبی به سراغم می آید که شرایط ناگوار آن چهل و اندی نفر را به یادم می اندازد. ما حالا در قلب بحرانیم و هیچکس انگار چندان اهمیتی برای دهشتناکی و پلشتی فاجعه قائل نیست. من، مجهز به سلاح تمامی کتاب های جهان، مبهوت و مغبون گوشه ی اتاقی نشسته ام که از آن من نیست و نام آدم های عزیزی را می خوانم که تمام تاریخ معاصر و دلبستگی من اند. به آ گفته بودم که این بی دست و پایی و این عذاب وجدان یک روز از همین روزها به جنون می کشاندم. که نمی شود تا ابد سوگوار و ساکن نشست. "بیخود نترس ای بچه ی تنها". اما چه کار می شود کرد؟ این سوال را همه هر روز از هم می پرسیم. تن نیست آدمی، عدد است[1] و حالا این عددهای روی صفحه ی اسمارتفون ها، رفیق های من، عصاره ی ارزشمند شب ها و روزهای سپری شده اند و خاطرات و دردها و خوشی های مشترک. خنده های شان، سیگار کشیدن‌ ها و فندک قرض گرفتن ها، کلمات رکیک، لحن صحبت کردن هر کدام، طنازی ها و بی پردگی ها و لوس بازی های شان، صلابت و شورمندی آشکار در چهره ی تک تک شان در جلو چشمانم حاضر است. به هم فشردن دندان ها، فرو خوردن بغض، یکی دو قطره اشک، تمسک جویی از خاطرات، جمع آوری همه ی باقیمانده ی رویاهایت، تلاش برای بازیابی آن رویاها و تبدیل کردنش به نیروی فعاله ی ای که تو را به پیش برد. تو را به بقیه قطعه های خاموش سرگردان در آبی بی رحم و متلاطم متصل کند. من هیچوقت آدم ناامیدی مطلق هم نبودم. حالا دستکم وقتی اذا وقعت الواقعه می شود، جسارت زل زدن توی چشم های  فاجعه را داریم. هیچ روزهای خوبی نیست. هنوز هم شب ها فقط به آغوش تو، به گرمای تخدیری تن ترکه ای تو فکر می کنم و بعد انگار توده ای از گازهای  سمی را به درون استشمام کرده باشم، در رختخواب احساس خفگی می کنم و از فکر دهشتناک نبودنت، به خودم می لرزم. من با خوش بینی دیگر وداع کرده ام اما هنوز هم بنده ی آن عبارت بلانشو هستم که برای باتای نوشته بود این بن بست تنها زمانی تثبیت می شود که از پیدا کردن راه خروج دست بکشیم. تنها از دل این ناامیدی هاست که امیدی تازه سر بر می کشد (نقل به مضمون).




[1] شعری از آدونیس

تازه شد داغِ لاله‌های طَری

چشم­هام را که باز کردم با خودم گفتم خیلی خب، دیگر هیچ­گاه اوضاع از این بدتر نخواهد شد. تمام مصیبت­ها، تمام فجایع، تمام آن­چه برای یک آدم ...