۱۳۹۶ مهر ۱۳, پنجشنبه

و هر چه گوش می سپارم، تنها سکوت خود را می آرایم*

باید بنویسم. باید بنویسم وگرنه حناق می­ گیرم. از درون فرسوده می ­شوم. مچاله می ­شوم. دق می ­کنم. باید بنویسم چون نوشتن تنها راه باقیمانده ­ست. چون آدمیزاد تنهاست تا ابد. چون از همین دیروز انگار پیرزن چروکیده ­ی کم حرفی شده ام که بر نیمکت پارک دورافتاده­ ی محله­ ای خاموش، تنها و خمیده نشسته است و خیره به منظره ی روبرو با خود فکر می­ کند تا بوده همین بوده. به خودم قول داده بودم که بی ­رحم و سختگیر باشم نسبت به خودم. که به ­راحتی نشکنم. اندوهگین نشوم. نگذارم افسردگی و روزمرگی و ملال از پا بیندازدم. دم غروب پوست تخم ­مرغ ­ها را گذاشتم در کیسه ی خالی و فشار دادم تا خرد بشوند. چون می ­گویند شکستن چیزها آدم را خالی می ­کند. بعد آمدم نشستم پشت لپ ­تاپ تا سریال کمدی مورد علاقه ا­م را ببینم و خب قابل پیش ­بینی بود که اندوه از قضا از دل آن­ چه که دورترین غرابت را با آن دارد به بیرون تراوش می­ کند. ذهنم مشتت است و پراکنده می نویسم. دو روز است که غذای چندانی نخورده­ ام. فرصت آشپزی کردن ندارم و از وقتی به خوابگاه رفته ام، یاد گرفته ­ام که در چنین مواقعی نسبت به گرسنگی بی­ تفاوت باشم. دو روز است که نشسته­ ام در خانه. کار می ­کنم، صبح تا شب. طبق معمول کار بی ­جیره مواجب. حاصل وسواس بیش از حد و ناتوانی در بی­ خیالی طی کردن نسبت به مسئولیت ­ناپذیری دیگران. می ­گویند اگر سرت را با کار شلوغ کنی از خاطرت می­ رود دلشوره ­ها و نگرانی ­هایت. دستکم موقتی. دو روز است موفق نشده­ ام هجمه ­ی پیش­ رونده­ ی اضطراب را به عقب برانم. به آدم ­ها تلفن زدم. یا جواب ندادند یا در دسترس نبودند یا لابد نخواستند جواب بدهند. توییت کردم، عکس­ هاشان را دید زدم؛ بیهوده بود. می ­دانستم و می­ دانم که پاسخ­ ندادن آدم ­ها دلیل بر بی ­مهری­ و کین توزی ­شان نیست و لابد مشغله ­ای دارند و درگیر گرداب روزمرگی­ خودشان هستند. از صمیم قلب دوست داشتم دوباره یزد باشم و در حیاط مسجد جامع، زیر نور آفتاب، قدم بزنم و الله الله (عزاداری هیئت کوچه بیوک) را برای بار چندم گوش کنم آن­ قدر که زیباست و به دل می ­نشیند. 
همیشه در زندگی ­ام درگیر این تناقض بوده ام که چطور می ­شود منی که این­قدر اطمینان دارم از ادراک تنهایی ­ام و در عذاب ­آورترین شرایط هم توانسته ­ام خودم را جمع و جور کنم و از جایم بلند شوم، منی که آدم تسلیم شدن نیستم و هنوز آن­قدر آرمان­خواه هستم که به سادگی نزنم زیر میز بازی، باز هم در لحظاتی آن­ چنان در تعین­ نایافتگی و خلا رها می­شوم که تنها جبر امور یومیه می ­تواند مرا به روال زندگی باز گرداند. دیروز، تقاطع کشاورز و کارگر، همان موقع که سوز و سرمای اول پاییز، بی­ خبر و آنی جاری شده بود در خیابان ­ها، دقیقه­ ی دوم یا سوم آهنگ بود که آن لحظه­ ی دردناک و سوگوارانه ­ی گسست، چونان مایع قیرگون مسمومی به درون تن و بدن و دست و پاهایم ریخت. چشم­ هایم را بستم تا دیگر چیزی نبینم. مرگ رفیق یکی از رفیقانم، بیماری عزیز دوری که می­ رفت تا مرگ دیگری را رقم بزند، بی ­خبری از آن دیگری، بی­ رحمی و بی­ ملاحظگی­ اش، همه و همه تبدیل به حجم دربرگیرنده­ ای از وهم و هراس و حرمان و استیصال شده بود. پونژ می ­نویسد فرد فرسوده است. آدمی اکنون به تار ریسمانی آویخته ­ست در حال فرسودگی و من انگار دارم این فرسودگی را می­ بینم. از دیروز همه چیز دارد در بی­ زمانی و بی ­درکجایی اتفاق می ­افتد. تکرار و تداوم تلاش­ های نافرجام برایم افسردگی و جمود را به ارمغان نیاورده اما سبب شده روز به روز آدم ­ها را پیکرهای ملول و مفلوج و بیماری ب­بینم که در مقابل هم قرار می ­گیرند اما در حال محو شدن ­اند. صداها طنین ندارند، بدن ­ها رو به اضمحلال ­اند و همه از هم می­ هراسند. احساس می­ کنم هر کوششی برای ارتباط با دیگران مصادف شده است با نمایش جنون ­آمیز و حقارت ­باری از عجز و زبونی و ضعف. فرد فرسوده است و فردیت، کنش­ های جمعی را خواسته و ناخواسته به محاق برده است. می ­دانم و ایمان دارم که بارقه ­های امید تنها و تنها به میانجی گفتگو پدیدار خواهد شد ولی نمی دانم چه زمانی و با چه ابزار و شیوه ای این گفتگو صورت فردانی خود را پشت سر خواهد گذاشت تا ارتباط حقیقی ممکن شود.
*سطور شعری از مختاری 

۱۳۹۶ شهریور ۲۳, پنجشنبه

من درختم تو باهار

با خودم می­ گویم کاش این دانشمندها بیایند یک مانیتور تاشو بسازند. یک چیزی که جمع کنی بگذاری توی جیبت، بعد هر وقت که چیزی برای نوشتن به ذهنت نمی­ رسید و تقلا می ­کردی برای یک جمله، آن را کانهو سفره از جیبت در بیاوری­ش، پهن کنی روی زمین، خودت بنشینی در میان و دست و پا بزنی، بلکم چیزی معنی داری آن وسط پدید آمد. نهال توصیه کرده بود که هر وقت دیدید ناتوان­ اید در نوشتن، شروع کنید به نوشتن همین عجز و ناتوانی و آن قدر ادامه دهید تا ما فی الضمیرتان بلخره خودش را روی کاغذ نشان دهد. مثلن بنویسید «الان نشسته ­ام روبروی مانیتور، صفح ه­ی ورد سفید است و چیزی ننوشت ه­ام. الان دارم ننوشت ن­هایم را می­ نویسم و ...» و الی آخر. حالا می­ دانم دست آخر انقدر که واهمه دارم از مواجهه با خروجی کار، تا به انتها فقط تکرار خواهم کرد: «نشسته ­ام روبروی مانیتور و هیچ گهی هم نخوردم آخر». نوشتن ولی بهانه ست، دستاویزی برای پرهیز از ادراک مستقیم پیچیدگی واقعیت بحران ساز پیش رو. دوست داشتم الان، امروز قهر کنم. با عالم و آدم. از این قهرها که فقط خانم گوگوش می­ تواند ادا و غمزه ­اش را بیاید و بعد همه را مجاب کند که درست می ­گوید و واقعن چه اشتباه بچگانه ­ای کرد که حرف­ های او را باور کرد. از همان قهرها که جایش توی فیلمفارسی ­ست. قهری که در عین این­که آبشخورش فقط ضعف و بی­قراری ­ست، اما به همه القا کند که اتفاقن قهر و ابا ورزیدنی از موضع قدرت است. که به بقیه بفهماند بله، این منم لوس و ریچل گرین، اما حق دارم این­جا برنجم و قهر کنم و تا شخص مذکور به منت­ کشی و پوزش­خواهی نیفتد، تغییر موضع نخواهم داد!
از نبودن بیش از حدش ناراحتم. از این­که عادتم داده تا مثل تازه ­عروسی که هر ماه منتظر آمدن نامزدش از سربازی ­ست، به انتظار دیدار او بنشینم، دل­ آزرده ­ام. دلم می­ خواست به جای ارسال مجازی آن زیباترین آهنگ آقای بنان -که «س»، به­ درستی کامل ­ترین اثر موسیقایی جهان گذاشته بود نامش را- آن را حضوری گوش می­­ دادیم با هم و بعد رو می ­کردم به او و می ­گفتم که از دنیای شما، بنان و مرضیه مرا بس. دوست داشتم در حضور او به جای اشتباهِ دستمال لک و پیس ­گرفته ­ی آشپزخانه اشاره کنم و غر شلختگی ­های همخانه ­ام را بزنم. حالا نه که برای زندگی روزمره تقدس خاصی قائل باشم و مثلن خدای ناکرده بخواهم خبط کنم و -مثل آن دو مجسمه ­ی بلاهت- از روزمرگی ­های پروانه ­ای­ و فرهنگی-هنری-اجتماعی-اعتدالی ­ام عکس بگیرم و بگذارم روی دیوار اینستاگرم یا حتا بدتر از آن بخواهم جایی بنویسم در ستایش روزمرگی­ های دوتایی­ مان. ولی خب قضیه برایم بسیار پیشینی ­تر و بافاصله ­تر از چنین ابتذالی ­ست. بیشتر میلی­ ست معطوف به بودن و زیستن در مجاورت دیگری از آن جهت که دیگریِ مهم زندگی توست و تجربه­ ی چنین بودنی برایت زیستنی دیگرگون را به ارمغان خواهد آورد.

عصری رفیق از­ هفت ­دولت ­آزادم آمده بود این­جا. از آن آدم ­ها که می­ دانی در زندگی­ شان تا به حال نشده است که نگران چیزی یا کسی شوند یا حرص چیزی را بخورند یا استرس بگیرند. یعنی فی­ المثل موقعیتی آخرالزمانی را تصور کنید که همه­ افتاده ­اند به جان هم و آدم­ خوب ­ها -به سبب  لوزری ابدی ­شان- دارند توسط آدم­ بدها آش و لاش می­ شوند و مرده­ ها وایت ­واکر شده­ اند و زمین ترک برداشته و از آسمان سنگ می ­بارد، بعد در همین اثنا به خط افق نگاه می ­کنید و می ­بینید یک نفر نشسته روی تخته­ سنگی و دارد روی لپ­ تاپش دکتر هوس می­ بیند، آن­ هم در حالی ­که یک چنگال به پایش فرو رفته و خون شتک زده به بیرون؛ آن یک نفر بدون شک همین رفیق من خواهد بود. امروز هم با همان بی­ خیالی ذاتی ­اش آمده بود نشسته بود جلوی من. داشت تعریف می­ کرد که وقتی بچه بوده ماشین ­شان را جلوی چشم ­شان آتش زده ­اند و شروع کرده ­اند به شعار سر دادن. یا وقتی که زلزله ­ی هولناکی را تجربه کرده بوده در نوجوانی. می ­گفت این ­جور اتفاق ­ها در زندگی، تو را برای تمام مصیب­ت های بعدی -حتا بدتر و سخت­ تر- آماده و پذیرا می ­کند و یک آن دیدم که حرفش در عین بداهت، چقدر درست است. نشان به آن نشان که بعد از آن دزدی کذایی و به سرقت رفتن -تقریبن- همه­ ی آن­چه برای به دست آوردن­ش تلاش کرده بودم (از دست­­نوشته ­ها بگیر تا کیف پول یادگاری مادربزرگ تا ترمه ­ی سال­ ها پیش یزد و مانتوی مورد علاقه و مشق­ های شاگردهام)، چقدر این «ترس از فقدان» برایم کمرنگ­ تر شده است. بعد از آن ماجرا دیگر کمتر غصه­ ی چیزهایی که گم می­ کنم یا به هر نحو دیگری از دست می ­دهم را می ­خورم. آن از دست دادن و به دست نیاوردنِ هیچ چیز بعد از آن یک ­جوری مرا تکان داد که بعید می­ دانم اتفاق دیگری به آن اندازه نقطه ­ی عطف زندگی­ ام شود. همین چند روز پیش طی اقدام شورمندانه ­ای تمام عکس­ های گوشی ­ام را به ­اشتباه حذف کردم و فکر می ­کنید بعدش چه شد؟ هیچی. حتا سراغ ریکاوری و این داستان­ ها هم نرفتم. خوبی ­اش این است که گمان می کنم در زمینه­ ی آدم ­ها هم همین ­قدر خردمند و وارسته شده ­ام. الان دیگر می ­دانم که انتظار همراهی دائمی و مؤانست همیشگی یک نفرِ دیگر، چقدر توهمی پوچ و خودفریبی ­ست. این­که می ­گویند دوست ­داشتن و علاقمندی به یک انسان دیگرْ صرفن پدیده ­ای زیستی ­ست یا به ­قول آن یکی، تنها ارضای ایگوی فربه ­شده­ ی خودِ فرد است را کاری ندارم. این را می­ خواهم بگویم که دست روزگار یک چیزی را خوب به من شیرفهم کرده: برقراری تعادل بین آرمان ­ها و مسئولیت ­های اجتماعی و آرزوها و آمال مربوط به زندگی شخصی تقریبن محال است. همیشه یکی بر دیگری غلبه خواهد کرد و این­جاست که اگر تمهیدات قبلی صورت نگرفته باشد، آشوب به پا خواهد شد. آدم­ها نمی ­توانند هم شریک بیست­ وچهاری زندگی هم باشند و هم به مسئولیت­ ها، تعهدات و اهداف اجتماعی و گروهی ­شان جامه ­ی عمل بپوشانند. به ­جد معتقدم این هم یکی از آن کلک­ های تاریخی ­ست که هالیوود و اعوان و انصارش کرده­ اند توی مخ ما جهان ­سومی ­ها. بله شما اگر سول­ میت خود را پیدا کنید، دیگر از آن به بعد زندگی­ هر جفت ­تان با هم سینک خواهد شد و انگار نه انگار که مسئولیت­ هایی از قبل وجود داشته که تحت­ الشعاع این وضع جدید قرار خواهد گرفت. اینستاگرم و اصلی­ هایش هر روز به صفحات گوشی ما هجوم می­­ آورند که بگویند رمز موفقیت آدم­ های موفق، در درجه ­ی اول جفت­یابی و در درجه ­ی بعدْ ورود همه ­جانبه به تمام ساحت ­های زندگی جفت مذکور است. می خواهم بگویم رابطه­ ای که با همراهی دائمی هر دو نفر در تمامی برنامه­ های زندگی جفت­ شان پیش می ­رود، یا محتمل نیست یا اگر هم محتمل باشد اساسن چیز مهمل و بیهوده­ و دست چندمی ­ست که هیچ برآیند مهمی نخواهد داشت. آن قدر همیشه وقت کم­ است و فرصت­ ها محدود که دستکم برای من پذیرفتنی نیست اگر آن زمان را صرف برنامه ­ی جنبی دونفره ­ای کنم. نمی ­خواهم موارد استثنائی را منکر شوم ولی هر انسان متعهد -به لحاظ اجتماعی و ­سیاسی- و کارآمدی که من دیده­ ام، بخش قابل توجهی از زمانش را تنهایی سر کرده است حتی با وجود بودن در یک رابطه. آن اوایل که بهم می­گفت من اصلن وقت بودن در یک رابطه را ندارم، به سخره گرفته بودمش و می­ گفتم تو فکر کرد­ه ­ای دُن ژوانی چیزی هستی لابد که از این اداها می ­آیی. الان ولی به او حق می­ دهم تا حد زیادی. می ­دانم که هنوز هم او باهار است و من زمین  و دوری­ اش دشوار و تاب­ نیاوردنی ولی شوربختانه باید بلخره با این حقیقت روبرو شد که آدم ­ها حتا بعد از شروع یک رابطه­ هم بسیاری از ابعاد زندگی­ شان از هم جدا خواهد بود. یعنی اگر نخواهند روند زندگی هم را مختل کنند و همان کارایی سابق را داشته باشند و در عین حال دائمن هم بیمناک نباشند که من ناچارم از فلان کار مهمم بزنم برای اثبات تمایلم به استمرار این رابطه، چاره­ ای ندارند جز این­که فقدان موقتی­ هم را به رسمیت بشناسند.

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

لعنت بر کارپه دیِم

از آدم هایی که جدی نمی گیرند خوشم نمی آید. اگر می توانستم جسارت بیشتری به خرج دهم حتی می نوشتم بدم می آید. به اینها اگر چاقوی فرو رفته در پهلویت را هم نشان دهی یک "سخت نگیر" می گویند، سیگاری برای خودشان می پیچند و شروع می کنند به دود کردن. اگر بگویی حال خوشی نداری، در جواب یکی از آن گیف ها و صورتک های بی مزه شان را می فرستند و باز هم می گویند "سخت نگیر بابا تو هم". اگر بگویی نه اوضاع مالی ات تعریف دارد و نه حال روحی ات، یک استیکر کارپه دیِم برایت می فرستند  و بهت توصیه می کنند که مثل آن ها بروی در کلاس یوگای شین -دوست دختر پ- شرکت کنی و بعد با همکلاسی های یوگا دسته جمعی بروید کویر، ستاره تماشا کنید و لیبیدوی بیش فعال تان را به وضعیت استثنائی ای که لابد فضا ایجاب می کند بسپارید. به این ها اگر بگویید که بابا برو کله ی خرفت و مسخ شده و پوکت را از توی آن مسنجر بی مصرفت بیار بیرون، چار تا خبر گوش کن، کمی توجه کن به چیزهای غیر "باحال" دور و برت، کمی ازحدود چاردیواری فانتزی و گل و بلبلت گردن بکش و دو قدم آن ور تر را هم ببین، آن وقت باز هم می گویند بی خیال، چه کاری ست حالا؟ طرف حاضر نیست حتی برای لحظه ای آن نقطه ی امن ساختگی اش را رها کند، از جهان قلابی اش پا به بیرون بگذارد و قدمی در واقعیت بردارد، بعد آن وقت ورد هر روزه اش هم فحش و فضیحت به این زندگی ست. یعنی برنامه ی هر روز بواقع اینطور است که تا ظهر بخوابد، ظهر نعش بی خاصیتش را بلند کند و ببرد سر چاه خلا، بعد سیگار و جواب دادن پیام های بی معنی دوستان مهمل تر از خودش، بعد هم از این کافه به آن گعده تا دم صبح. حالا حرف ها هم یا حول محور خیانت فلانی به آن دیگری ست، یا نئشگی و تلاش برای باحال بازی. دیگر به هر حال سفره ی ابتذالی ست که پهن شده و هر کسی باید سهم خود را بردارد. آن وقت ترجیع بند همه ی حرف ها هم یک چیز بیشتر نیست: سگ بزند به این زندگی و وای که این زندگی فقط غم و بدبیاری نصیب ما کرد و چقدر ما بدبخت و بیچاره ایم و بعد هم دوباره از سر گرفتن مباحث قبلی. باشد، قبول، اصلن زندگی تو هم سخت، اصلن به فرض که تجربه ی دعوت نشدن در مهمانی رفقای پوچت خیلی تجربه ی تروماتیکی برایت بوده و روانکاوت هم توصیه کرده که باز پیشش بروی و با هم راجع به آن حرف بزنید، به فرض که معشوق بیکاره ات با تو تمام کرده و الان دو سال است که دیگر رد شدن از فلان خیابان احساسات پاکت را جریحه دار می کند، ولی بیا و خوبی کن و دیگر فکر نکن که این ها تو را متخصص درد و رنج شناسی کرده است. که می توانی با استناد بهشان رو کنی به بقیه، سر تکان دهی و بعد از مکثی بگویی "می فهمم چی میگه. منم خیلی وختا زندگیم اینجوریه" و بعد هم اضافه کنی "اما چیزی که بهم کمک کرد این بود که دیگه سخت نمی گیرم به خودم. دیگه بسمه" انگار که همین الان این نکته به او الهام شده باشد و بخواهد با همین دو جمله به طرفه العینی اوضاع آشفته را برای همه یکرویه کند. بعد هم خوشحال و مغرور از این همه گره گشایی در زندگی مردم سیگار دیگری می گیراند و زیر استوری تمامن بدیعش می نویسد اوری ثینگ ایز بول شت. می دانیم بابا. تو خودت یک نمونه ی عینی

۱۳۹۶ مرداد ۱۲, پنجشنبه

صبر از تو کسی نیاورد تاب

دارم به محافظه کاری و رواداری تو فکر می کنم موقع حرف زدن از خودت و من. بعد احساس نگرانی می کنم از بی پروایی و مصر بودن خودم تو بیانگری و ادای کلمات. نکنه اون دیوار نامرئیِ فیمابین که آدما هیچوخت نمی فهمن اولین آجرش چطوری بینشون چیده شد، همینجور جاها شکل می گیره؟ این سوال و خیلی سوالای دیگه رو ازت نمی پرسم ولی اگه به زبون نیارم، دستکم بهشون فکر می کنم؛ بیشتر به حرفا و جوابای تو در نسبت با خودم. همیشه وقتی میری بعدش فکر می کنم به چیزایی که گفتی. به تک تک کلمه هایی که به زبون آوردی. به نگاهت. به لبخندت. به دستات. به فاصله و سکوتی که میون حرکات و کلماتت می ذاری. البته بلافاصله بعد رفتنت هم نه. معمولاً صبر می کنم تا حسابی خوابم بگیره بعد همینطور که چشام بسته ست و ذهنم آماده ی خواب، با فکر حرفا و کارای تو خوابم ببره. اون حال معصومانه و کودکانه ای رو دارم که آدما اول دوس داشتناشون تجربه ش می کنن. هیجان و بی تابی توام با کنجکاوی و میل به اکتشاف.   

شاهین به نقل از کالوینو یه جا نوشته بود که نقاشی واقع گرا به مثابه ثبت تصویریه که انگار تو چشمای مدوسا نگاه کرده و تبدیل به سنگ شده. نقاش واقع گرا حیات و زندگی ابژه ی نقاشیش رو ازش می گیره و شمایل سنگواره ای ازش ارائه میده. نقاشی و هنر راستین اما نمیاد همونجور نعل به نعل جزئیات رو به تصویر بکشه بلکه میاد روایت خودش رو از سوژه ش ارائه میده و در فراسوی اون تصویر آینه گون به دنبال حقیقت سوژه ش می گرده. به گمونم فکر کردن به آدمام همچین خصلتی داره. من تو رو تو ذهنم از نو خلق می کنم. همین الان که دارم می نویسم و بازم بهت فکر می کنم، دارم درواقع تو رو تو خیال خودم بازآفرینی می کنم. اینکه حرفات چه معنایی داشت، چرا درنگ کردی تو پاسخ به فلان سوال، چرا اون روز دیرتر اومدی و ... جواب همه ی این سوالا رو باید خودم به خودم بدم. اونم تو شرایطی که تو کلمه های محدودی در اختیارم گذاشتی. اصلاً به گمونم یکی از دلایلی که باعث می شه روابط گرفتار منجلاب ابتذال شن، همین طلب مدام پاسخ همه ی پرسش هاست. بی ذره ای باریک بینی و درنگ، بدون اینکه کمترین کوشش فکری حقیقی ای از جانب پرسنده ی سوال صورت بگیره. آدونیس یه جا میگه: «زنگ می زند زبان/ هر چه بیشتر بگوید/ زنگ می زند چشم/ هر چه کمتر ببیند». منم می خوام ازین به بعد بیشتر ببینمت. بهتر ببینمت. راستش اون روز که ع -با حسن نیت تمام- گفته بود که باید تا می تونید با هم حرف بزنید، کمی نگران شدم. انگار که نفس «حرف زدن» تا سر حد تکرار و بیهودگی خودش نوعی فضیلت باشه. الان ولی از اون نگرانی اثر کمی مونده. الان دیگه می دونم که نمی خوام وادارت کنم به ابراز کلامی. در حال حاضر فکر می کنم بیشتر از هر وقت دیگه ای، واقفم به معنی سکوت و مکث کردن ها و فاصله انداختن ها. تو اثر هنر منی. من تو فکر و خیالم از نو سراغت میام

۱۳۹۶ تیر ۲۸, چهارشنبه

اولی

حالا تو خودت را در نور زرد محبوس کن و هی کاغذ و کلمه بریز دور خودت و کماکان تلقین کن که آغاز هر چیز همواره همین‌طور است‌. آغاز تنها لحظه‌ای بهره‌ای دارد از شکوه، ادامه اما سکوت است و تردید و حرمان و انتظار برای تکرار شعف. یه یاد حرف او می‌افتم که می‌گفت مگر راهی دیگر هم هست جز تلاش و تکاپو برای خلق آن هستی زیبایی که تنها به مدد آن، جَستن از دایره‌ی ملال امکان می‌پذیرد؟ و من می‌خواستم پاسخ دهم که شاید استمرار ملال به چشم ما شیوه‌ی زندگی آمده که نمی‌خواهیم آن را ترک گوییم. "تو، فرزندم! زیر یخ دریاها خواهی زیست، تا خود را به‌ شدت صدا بزنی." الهی این را نوشته بود در شعری که نامش طاعون است.

و هر چه گوش می سپارم، تنها سکوت خود را می آرایم*

باید بنویسم. باید بنویسم وگرنه حناق می­ گیرم. از درون فرسوده می ­شوم. مچاله می ­شوم. دق می ­کنم. باید بنویسم چون نوشتن تنها راه باقیمانده ...