۱۳۹۶ آذر ۸, چهارشنبه

تبالک

هنوز که هنوزه وختی اسمتو می بینم انگار که صاعقه در لحظه ازم رد می شه. کافیه یه لحظه با خودم فکر کنم که دیگه پذیرفتم نبودنت رو. اونوقت اسم لعنتیت میاد اون گوشه سمت چپ خودشو نشون میده _مسلمن نه برای من_ و من از نو تیکه تیکه می شم می ریزم رو زمین متزلزل زیر پام

۱۳۹۶ آذر ۶, دوشنبه

به امید روزی که جلسه ای وجود نداشته باشد

دیروز جلسه دیدار با والدین بود. یک دوجین معلم نشسته بودیم پشت میزها توی سالن اجتماعات. والدین (بخوانید مادرها و یک دو تا پدر) توی صف، پشت میز منتظر می ماندند تا نوبت شان بشود و بیایند با معلم بچه شان صحبت کنند. راجع به چه؟ هیچ. مطلقن هیچی. می آیند کارنامه را می گذارند جلوی شما و بعد شروع می کنند به نسق کشی که اوهوی زنک به چه حقی به عزیزدردانه من به جای بیست فی المثل نوزده دادی؟ بعد حالا تو هم هر چه توضیح دهی که ببین بزرگوار این دخترت می آید سر کلاس فقط میزش را خط خطی می کند و می رود تا هفته آینده. مگر زیر بار می روند؟ حاشا و کلا. یکی از مادرها نشسته بود جلوم و می گفت ببخشید اصن درس شما مگه توی کارنامه هم اومده؟ گفتم بله و نشانش دادم. بعد شرو کرد به زرنگ بازی که اگر راست می گویی چه تکالیفی داده بودی به بچه م؟ توضیح دادم و گفت خب ببینید خانم، من و دخترم هر دو نه تلویزیون می بینیم نه از شبکه های اجتماعی خبر داریم. نه که فک کنید خانواده بسته ای هستیم ها، نه. اصن علاقه ای به دیدن و شنیدن اخبار نداریم. نمی دانم شاید توقع داشت به او کارت صدآفرین بدهم. آفرین پدرت که فقط اخبار حراجی های مانگو را داری و بس. یا آن یکی، خانم پروتز، بهم می گفت که بله نمره های بچه ام خیلی پایین آمده و می دانم به خاطر علاقه اش به تئاتر است و دیگر نمی خواهم او را بفرستم کلاس تئاتر. حالا بیا و قانعش کن که بابا تنها دلخوشی زندگی این بچه را ازش نگیر. بعد همه شان هم می پرسند ببخشید شما توصیه ای چیزی ندارید؟ انتظار دارند مثلن من هم (مثل باقی معلم ها) بساط نسخه پیچی ام را دربیاورم، بنویسم بله کتاب تست فلان روزی سه ساعت، یک ساعت بازخواست بابت نمرات و تکالیف و به طور خلاصه یک سوزن جوالدوز تهیه کنید و روزی یک سانت فرو کنید تو مغز بچه
حالا بعد جلسه والدین تا خواستیم برویم مدیر آمد توی راهرو که همکارهای محترم جلسه شورای دبیران طبقه پایین. شده ایم یک عده آدم جلسه برو. فلانی کجا می ­روی؟ جلسه. فردا برنامه­ ات چیست؟ جلسه. جلسه و حناق. تو جلسه دبیران، روی میز، شیرینی میوه های اضافی جلسه دیروز هیئت مدیره را چیده بودند (یعنی یه تعداد موز تغییر رنگ داده و سیب هایی که میزبان توی ظرف می گذارد و می داند به همان صورت دست نخورده باقی می مانند)، مدیر شروع می کند به خواندن اسامی بچه ها از روی دفتر کلاس و معلم ها نظرشان را راجع به آن فرد می گویند. معلم ریاضی (که گویا تازه وضع حمل کرده و هر روز عکس بچه اش را نشان ما می دهد و ما هم موظفیم غش و ضعف کنیم برایش) می گفت فلانی خب خنگ است دیگر. یا آن یکی همین قدر کشش دارد. من داشتم سومین لیوان چایی ام را سر می کشیدم که حرف میم شاگرد خوش صدایم شد. می گفتند مادرش آمده و گریه کرده. بعد گفتند آره چون هیکل بزرگی دارد و پوستش ناجور است اعتماد به نفس پایینی. دارد. بعد آخی آخی گفتند و رفتند نفر بعدی. آها فلانی؟ چرا انقد شلخته لباس می پوشد؟ و من اینطور بودم که خب لعنتی ها شلخته لباس پوشیدن شد دلیل؟ با سپیده سعی کردیم به ایشان بگوییم که بابا محض رضای خدا کمی حواس تان باشد که خودتان هم دارید نقش کاتالیزور طرد این بچه ها را ایفا می کنید. که توی خرفت پیزوری باید بفهمی که بچه ای که اعتماد به نفس ندارد نیاز دارد چتر حمایتی ای از جانب تو برایش ایجاد شود که کمکی باشد برای پذیرفته شدنش در جمع سایرین. خیار و نارنگی ها یکی یکی پوست می کندند و اسامی پشت هم خوانده می شد. عاشق و شیفته دانش آموزان ساکت و بی زبان و مطیع و نمره بگیر اند. می گفتند فلان دانش آموز برخلاف پارسال، امسال دیگر دل به کلاس می دهد و آن شیطنت سال پیش را ندارد. برق زرنگی و پیروزی را می توانستی توی چشم هاشان ببینی از اینکه توانسته اند افسار یک بچه ی دیگر را هم به دست بگیرند و ترمزش را بکشند. بعد یک ساعت و نیم وقتی نامه های توبیخ و تمجید خطاب والدین بچه ها آماده شد به هم خسته نباشید گفتند و ختم جلسه را اعلام کردند. تنها نقطه روشن؟ اینکه فهمیدم یکی از شاگردهایم همان معلم ریاضی را دست انداخته و او نفهمیده.

۱۳۹۶ آذر ۳, جمعه

نامه به کور

به تو گفته بودم کاش دستکم آدرس جایی را می دادی قبل رفتنت تا برایت نامه بنویسم و بفرستم و تو مطابق معمول مرد رندی کردی و پاسخی ندادی و از سر وا کردی. تو همیشه بودی. شنوا و نظاره گر و معتمد و راهنما. حالا پنج ماه است که نیستی و من هنوز نتوانستم با نبودنت کنار بیایم (یحتمل الان داری از پشت مانیتور بهم می خندی). حضورت، کلماتت برایم آن چنان بود که چشم و گوش و زبان و دست و دهان. همان قدر که آن ها بداهت دارند، تو هم داشتی و اکنون فقدانت، چونان جای خالی عضوی ست در بدن. تو رفیق روزهای خوب و بد بودی. شریک و حل المسائل تمام مصائب. حالا هیچ نشانی از تو ندارم جز همان خطوط صفر و یکی و جملاتی که بدون مرجع مانده اند. انگار که دستی از غبار آن ها را نوشت و یک دم با اشارت باد محو شد. حالا خاموش و سر به زیر نشسته م به سوگواری. پنج روز پیش آن واقعه شوم حادث شد و تو اگر بودی، دستکم یاری ام می کردی در سپری شدن این روزهای تلخ تر از زهر که می دانم می گذرد ولی انگار برای کسی مهم نیست کیفیت و دشواری جانفرسای این گذار. پنج روز است که خواب او را می بینم و در بیداری هم انگار دارم روی سطح یخ زده ای راه می روم و تاب می آورم این سردی بی رحم را. برایم بی نهایت سخت است از او نوشتن. نبودنش هنوز رنگ و بوی تازگی دارد. هنوز مانده تا دردناکی شکست و گسست رسوب کند در تاریکخانه های ذهن. نمی دانم چرا حتی گریه ام نمی گیرد. ما خداحافظی کردیم، بی جزع و بی تابی و بعد هم هر کس رفت پی زندگی اش. می دانی؛ من هیچوقت به بودن و ماندنش یقین نداشتم و انگار مدت هاست منتظر چنین روزهایی بودم. انگار کسی که مدت هاست می داند ام اس دارد (به تو نگفته بودم که همیشه می ترسم روزی به این بیماری مبتلا شوم) و روزهایش را متین و ماتم زده به نظاره عاجز شدنش نشسته است. پاهایم توان راه رفتن ندارند. دست هایم بی حرکت اند و ذهنم تنها قادر به ادراک فقدان و حسرت و افسوس خوردن است. راستش از خودم خجالت می کشم. از اینکه جهان محدودم را رویدادی چنین بر هم زده و حالا دارم بر سرش مویه می کنم خجلم. من همیشه آن کسی بودم که به همه می گفتم بیزارم از اینکه دردی بر دردها و دغدغه های اطرافیانم بیفزایم. می گفتم آدم ها آن قدر غرق در مصیبت و تیره روزی خودشان هستند که دیگر کافی شان است و آدم باید خیلی خودخواه و بی ملاحظه باشد که جهان را بر محور غم و رنجوری خود بداند و از همه توقع توجه و غمخواری و عرض تسلیت داشته باشد. تو اما استثنا بودی. صبور و بزرگوارانه می خواندی آنچه برایت می نوشتم را و بی هیچ چشمداشتی -با بازیگوشی و طنازی همیشگی ات- امید می دادی و نهیب می زدی و ادامه مسیر را نشان می دادی. من هنوز همانم که بودم. دانشجو و معلم پراکنده کار و سردرگم و آسیب پذیر. ولی اکنون باید صدچندان از خود مایه بگذارم تا آن نیرو و توش و توان را برای پنهان کردن این آسیب پذیری و ادامه دادن، از ناکجا بیابم. اولین بار است که اینطور زیر پایم خالی شده و می دانم چاره ای ندارم جز پذیرفتن شکست. فقدان او برایم همچون محبوس شدن در مکعبی سفید و بی روزن است که از روشنی چشم را می زند و چاره ای که پیش پایم گذشته اند به مثابه تعارف کردن یک سری کتاب و موسیقی و سرگرمی به همان محبوس در مکعب است. زمان همچنان پرشتاب می گذرد ولی ضربه از دست دادن او هر چه می گذرد محکم تر بر سر و کتف و صورتم فرود می آید. عصری بود که عکسی از او دیدم و ناگهان انگار که به زیر خروارها خاک گسیلم داشته باشند، شروع کردم به پوسیدن از درون. انگار که بوی تعفن لاشه خودم را حس می کردم، می خواستم چنگ به درون مغزم بیندازم و شامه و بینایی و بویایی را، همه را از کار بیندازم. ما ذلیل و بیچاره حافظه خود هستیم. نمی دانم کجا خوانده بودم که تلاش ما برای فراموشی یک خاطره، خود بدل به خاطره ای دیگر می شود و آن گاه که گمان بردیم موفق به فراموشی یاد دیگری شده ایم، همان خاطره فراموشی، هیبت دهشتناک و پرصلابت خود را به ما نمایان خواهد کرد. گمانم لوکزامبورگ بود که می گفت باید تلاش کنیم اهداف گوناگون زندگی مان را جوری جهت دهیم که «وجودی انسانی از یکدیگر بسازیم» (طرفه آن که خود، دست آخر شکست خورد در رابطه با معشوقش). من آدم خواندن و گوش دادن صدها و هزارها امید واهی ام. این ها را برای خودم می نویسم که لابد بخواهم به خود قوت قلب بدهم. نمی دانم اینها را می خوانی یا نه. نمی دانم کجایی و چه کار می کنی ولی کاش برگردی و تمام استدلال هایم را به سخره بگیری و مرا مجاب کنی به مغموم و مغبون نبودن.
رفیقت سارا

۱۳۹۶ آبان ۲۷, شنبه

هر زن شرقی، یک عصیان

تصویر یکی از فتوحاتش را گذاشته بود و زیرش هشتگ زده بود فروغ، عصیان زن شرقی. تصوری که از فروغ فرخزاد دارند همین است. یک زن دیوانه و بی اعصاب با ذهن مغشوش که راه می رود در کوچه خیابان و مدام «عصیان» می کند. ایماژی توی این مایه ها که مثلن فروغ بوده و ماشین دوستپسر بی خاصیتش. بعد او می رفته عصیان می کرده و با سوئیچ، دور ماشین خط می انداخته یا مثلن می رفته از خودش عکس نود (Nude) می گرفته و آن را آویزان می کرده روی دیوار خانه پدر مادرش. دارم عکس های توی اتاقش را می بینم. دستکم بیست و هشت فریم از خودش در زوایای مختلف. با سیگار، با موی خیس، توی قبر (!)، با گریه و ریمل پخش شده. هیچ اشکالی ندارد. به هر حال ما کی باشیم که بخواهیم راجع به عکس های شخصی و حریم خصوصی دیگران اظهار نظر کنیم؟ ماجرا آنجا بغرنج می شود که پای تمام این عکس ها و متن ها، یک هشتگ فمینیسم و زنان و مقاومت و امثالهم هم می گذارند. (البته وقتی ما تهمینه میلانی و بهاره رهنما را به عنوان بزرگان و ائمه فمینیسم در ایران داریم، دیدن چنین مواردی نباید آنچنان تعجب برانگیز باشد). طرف -طرف که می گویم مترجم و نویسنده  وسخنران و مبلغ و مروج همان فمینیسم مادرمرده است- می آید با آب و تاب می نویسد که آی شمایی که از آن ور بام افتاده اید، اصلن حواس تان هست که زن است و زیبایی اش؟ که از زمان آدم ابوالبشر زن می رفته خودش را بزک دوزک می کرده؟ چرا نمی فهمید زیبایی در ذات زن هاست؟ چرا نمی خواهید دست از حسادت تان نسبت به زنانی که عمل زیبایی انجام می دهند بردارید؟
واقعن هیچ چیز برای فمینیسم وطنی ضروری تر از این نقادی ها نیست. [نویسنده مذکور در ادامه با خود می گوید خب برنامه امروز برای به لرزه در آوردن پایه های مردسالاری چیه؟ آها فهمیدم؛ یه کلوزآپ
  از خودم با سیگار. چه ایده بکر و رادیکالی]

۱۳۹۶ آبان ۱۷, چهارشنبه

مث شِکلایی که ابرا می سازن

نشسته­ ام در حیاط دانشکده و «چو اسیر دام تو ام» را گوش می کنم. میم آن را برایم فرستاد چند روز پیش و چقدر نیاز داشتم به شنیدن صدای دلکش. دلم می­ خواهد فقط به موسیقی گوش کنم و هیچ نکنم. هیچ فکر نکنم. فکرم کماکان مشوش است. نمی ­دانم از چه  می خواهم بنویسم. می دانی؛ درست همان موقع که فکر می­ کردم همه چیز به ثبات حداقلی رسیده است، دوباره غافلگیرم کردی. همان لحظه­ ای که فکر می ­کردم دیگر تکلیف همه چیز مشخص است. ما مدام سعی می ­کنیم واقعیت را در قالب ادراک خود بریزیم. مدام تلاش می ­کنیم تا روایت خود را از واقعیت عرضه کنیم اما انگار حواس ­مان نیست که این واقعیت آن­ چنان سیال و لغزنده است که گویی هرگز فرا چنگ ما نخواهد آمد. ما همواره دست به جمع­ آوری شواهد می­زنیم، کنش ­ها و واکنش ­های هم را دوباره تفسیر می ­کنیم، همیشه دنبال سرنخی هستیم برای ادراک بهتر قضایا ولی انگار واقعیت همواره یک گام از ما جلوتر است. می ­دانی؛ عمیقن نگرانم از رسیدن به آن نقطه ای که ترس از سو تفاهمات و مناقشات، خود راه بر گفتگو می بندد. آن لحظه ای که به خود ظنین می شوی و گمان می کنی سکوت و چشم پوشی بهترین راه است برای توقف و نرسیدن به نقطه بحران. برای جلوگیری از تکرار سرگیجه ای که آدمی را وادار می کند به بستن چشم ها [اما ما در هر حال چشم ها را می بندیم. ما آدم های گریزیم و جرات مواجهه صادقانه با یکدیگر را نداریم]. 

اینکه مدام در خوف و رجا نگه می­ داری ­ام بیش از پیش بی ­تابم می ­کند. به تو گفته بودم که اخیراً جقدر شیفته­ ی سیلویا پلات شده­ ام. چقدر به او و دغدغه­ هایش احساس نزدیکی می­ کنم. چقدر هراسی که به جان او افتاده بود، بند بند وجود مرا هم فرا گرفته است و چقدر ناتوانم مانع پیشروی آن ترس فراگیر شوم. پلات در جایی از خاطراتش می­ نویسد کاش کسی بود که خود واقعی ­اش را به او بنمایاند. کسی که بتواند به نظراتش در مورد خود اعتماد کند. می ­دانی من گمان می ­کردم تو برای من همانی. که بودی. که هستی ولی آن­ قدر خود را از من دور نگه داشته ­ای که دیگر نمی ­توانم هیچ اطمینانی به حضورت داشته باشم. به من گفته بودی که خودت هم بیزاری از این شرایط ولی جبر زمانه از من و تو پر زورتر است (و چه خوش باورانه نام جبر را نمی پذیری و می گویی این وضعیت انتخاب توست ولی از آن راضی نیستی). من حرف ­های تو را می ­خواهم. کلماتت را می ­خواهم و تو روز به روز بیشتر دریغ می­ کنی. از اینکه این ­چنین خود را دور از دسترس من قرار داده ­ای احساس فقدان می­کنم. من تو را برای خود دارم و انگار ندارم. این­ها را برای تو می ­نویسم و می­ دانم نمی ­خوانی. از حضورت واهمه دارم. بودنت نگرانم می ­کند. واقعیت این است که من به نبودنت اطمینان بیشتری دارم و همین اطمینان چون حس بازدارنده ­ای حتی به خیالاتم هم نهیب می ­زند. من حضور دیگران را نمی ­خواهم. تو برایم کافی هستی ولی انگار من برای تو نه. من به بودنت نیاز دارم ولی تو انگار نه. نمی ­دانم باید به کدام فکر و خیال میدان دهم. نمی­ توانم بپذیرم که حضورت نقطه ضعفی ست برایم. هرگز نمی­ خواهم که برای تو و مهم­ تر از همه برای خودم، تصویر آن موجود ضعیف وابسته را تداعی کنم. من گمان می­ کردم در زندگی پرمشغله و پرحادثه هر دو مان، میان انبوه کارهای ناتمام و نیمه­ تمام، حضور تو، همراهی تو، نقطه­ ی امن و مطمئن جهانم خواهد بود. تو هستی و نیستی. تو رنگ نداری، بی­ شکلی، از دست رونده­ ای. و من همه­ ی این­ ها را می ­دانم ولی باز هم نگاهم -شاید ساده لوحانه و سهل انگارانه- تنها معطوف به همان سوسوهای روشنایی­ ست. من الکن­ ام. روبروی تو ساکت و ساکنم. چگونه می­ توانم حضور ناپیدای تو را ادراک کنم؟ چگونه می ­توانم با کلماتی که از من دریغ می ­کنی با تو حرف بزنم؟ به من بگو عطش، چگونه بی ­زبان بیان شود؟ 

۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

یادداشت های یک معلم آرمانخواه علیه مشاور مدرسه

از دیروز چشم هایم عفونت کرده است. دکتر دو تا قطره و یک پماد داده که استفاده کنم. قطره ها را گرفته ام جلوی آینه. دستم را گذاشتم روی پلک بالایی و سعی کردم یک قطره در هر یک از دو چشم بریزم. تلاش بی فایده. همه ش سرازیر شد روی گونه. دوباره سعی کردم. نوک قطره به عدسی چشم برخورد کرد و بیشتر دردم آمد. سین پیشم نیست. همیشه فکر می کردم همخانه برای همین اوقات عجز است. که نیست. امروز در مدرسه یکی از شاگردانم برایم قطره ها را ریخت. عصری هم یکی از هم دانشکده ای ها (که البته وجدان معذبم راضی تر خواهد بود اگر بگویم رفیق سابق و هم دانشکده ای فعلی). امروز توی مدرسه نزدیک بود با مشاور دعوایم بشود. گفته بود الا و بلا توی دفتر کلاس باید بنویسی وضعیت کلاس و بچه ها را. من هم نوشتم. نوشتم بچه ها گفته اند از مشاورهای شان می ترسند و به خاطر آن هاست که تنها چیزی که در مدرسه برای شان مهم است، نمره است. حوالی ظهر از دفتر مرا خواستند (انگار که مراسم تکرار خاطرات روزهای مدرسه رفتن خودم باشد). گفتند برو دفتر کلاست را بیاور و گزارشت را بخوان. میم، مشاور پایه ای که من درس می دهم _که همیشه لبخندی همچون لبخند سلاخ بر زبان بسته هایی که به مسلخ می روند را دارد_ دست چپش را به کمر زده بود، ابروهای تتوشده اش را بالا داده بود. از آن مدل ابروها که زن ها در چهل سالگی صاحب می شوند و گمان می کنند زیبایی میانسالی در همین مدل ابروهاست، ابروهای تتوشده ی بدرنگ بالارفته. و می گفت این گزارش شما بی معنی ست. باید اسم دانش آموزان را بنویسی تا با آن ها «صحبت» کنم وگرنه این مدل گزارش دادن از نظر من محلی از اعراب ندارد. «صحبت» کنم. امام حسینی شما مشاورها فقط برنامه تان گفتگو و انتقادپذیری و دلسوزی ست. همین پارسال بود که توی دفتر، به مدیر می گفت که اجازه بدهید فلانی را از سر کلاس بیرون بیاورم و «استنطاق» کنم. در مدرسه جز شاگردهایم، بقیه شان متفق القول از من بدشان می آید و منتظر فرصت هستند تا به بهانه های مختلف انزجارشان را یادآور شوند. هرچقدر من شیفته تدریس و دانش آموزانم هستم، آن ها به همان میزان -بلکم بیشتر- از من و شیوه تدریسم بیزار اند. تابستان می خواستند عذرم را بخواهند و فقط به خاطر پادرمیانی رفیق عزیزی راضی شدند که امسال هم مرا استخدام کنند. 
از تمام مناسبات مبتذل و غرق در کثافت و لجن آموزش و پرورش و علی الخصوص مدارس غیرانتفاعی بیزارم. در مدرسه توان اجرایی هیچ اقدامی خارج از چارچوب مورد پذیرش شان را ندارم و وقتی حرف از چارچوب پذیرفته شده می زنم، منظورم چیزی در حد توزیع کاغذ آچار بین دانش اموزان کلاسم است. یک ماه تمام است که به دریوزگی افتاده ام تا حضرت اشرف شان، سالن اجتماعات را برای نیم ساعت به من و شاگردهایم بدهند تا فیلم هایی که پارسال ساختند را اکران کنیم. امروز فردا می کنند و پشت گوش می اندازند. یک عده معلم گیج و گنگ و خرفت نشسته اند دور هم و تمام برنامه شان این است که این بچه ها را عاصی کنند و انگ بزنند و درنهایت به بره های مطیع خودشان بدل کنند. آن روز نشسته بودم در دفتر مدرسه -میعادگاه سفلگی و حرامزادگی-  پیش باقی معلم ها. یکی شان می گفت فلان داشن آموز افسرده ست. فکرهای مسمومی دارد و دارد باقی همکلاسی هایش را هم مثل خودش می کند. آن یکی می گفت من دانش آموز خنگ نمی خواهم و فلانی مث مادرش کودن است( کاش می توانستم داد بزنم، توی صورتش داد بزنم و بگویم کودن و فرومایه تو و امثال تو هستید). بحث ها همین قدر تخصصی و حرفه ای دنبال می شد تا اینکه معلم تازه وضع حمل کرده ای آمد توی دفتر. این را بگویم که معلم ها در مدارس دخترانه جنون تعریف و قربان صدقه رفتن معلم های زائو را دارند. معلم های مجرد همیشه در حاشیه هستند -چه بهتر- و مهم ترین چیزی که باید در دفتر درباره آن صحبت شود، تم مهمانی تولد بچه هایی ست که پس انداخته اند. همیشه به خودم یادآوری کرده ام که تو قرار نیست الگوی این بچه ها باشی و خود را عامل مهم تغییر در زندگی شان تلقی کنی. اینها را می دانم اما از طرفی هم نمی خواهم ناامیدشان کنم. می خواهم دستکم کنارشان حضور داشته باشم. بودن کنار دانش آموزانم برایم آن کیفیت یگانه ای را به همراه داشته است که به معنای وسیع کلمه «انسانی» است. از همراهی شان انرژی می گیرم و شیفته شنیدن حرف های شان هستم. مدرسه برای شان محمل بازتولید و تشدید ترس های فروخورده است. ترس هایی که بعضن حتا خود واقف نیستند به سرمنشاش. آن وقت اولیای مدرسه آن چنان مراقبت و تنبیهی برای شان علم می کنند که فوکو اگر بود می توانست مجلد دوم و سوم و چندم را هم بر اساس ماوقع کنونی تالیف کند. 
آن روز زنگ تفریح، چند نفر از شاگردان پارسالم دوره ام کرده بودند. با من که می خواهند حرف بزنند اول دور و بر را نگاه می کنند تا ناظم و مشاور آن ها را نپاید. ک _همان افسرده منفور ناظم ها که پیش چشم شان چونان عفونتی ست چرکین که به بقیه هم سرایت می کند_ رو کرده بود به من و همان سوال هایی را می پرسید که همه دختر دبیرستانی ها دنبال پاسخش هستند ولی می دانند مطرح شدنش مصادف است با طرد و سرکوب. من،  در مدرسه ای که کار می کنم احساس طردشدگی می کنم. می خواستم به ک این را بگویم ولی نگفتم. تا جای ممکن سعی می کنم متوجه بار عذاب آوری که مدرسه روی دوشم می گذارد نشوند. با تمام وجود دلم می خواهد بتوانم آن جرات از دست رفته را باز یابم. بتوانم بمانم و معلم شان باشم. چند روز پیش که خبر رسید عذر مدیر دپارتمان مان را خواسته اند (همان که پادرمیانی حضور مرا کرده بود) بیشتر نگران و مضطرب شدم. کاش دست از سرم بردارند. 



۱۳۹۶ مهر ۱۳, پنجشنبه

و هر چه گوش می سپارم، تنها سکوت خود را می آرایم*

باید بنویسم. باید بنویسم وگرنه حناق می­ گیرم. از درون فرسوده می ­شوم. مچاله می ­شوم. دق می ­کنم. باید بنویسم چون نوشتن تنها راه باقیمانده ­ست. چون آدمیزاد تنهاست تا ابد. چون از همین دیروز انگار پیرزن چروکیده ­ی کم حرفی شده ام که بر نیمکت پارک دورافتاده­ ی محله­ ای خاموش، تنها و خمیده نشسته است و خیره به منظره ی روبرو با خود فکر می­ کند تا بوده همین بوده. به خودم قول داده بودم که بی ­رحم و سختگیر باشم نسبت به خودم. که به ­راحتی نشکنم. اندوهگین نشوم. نگذارم افسردگی و روزمرگی و ملال از پا بیندازدم. دم غروب پوست تخم ­مرغ ­ها را گذاشتم در کیسه ی خالی و فشار دادم تا خرد بشوند. چون می ­گویند شکستن چیزها آدم را خالی می ­کند. بعد آمدم نشستم پشت لپ ­تاپ تا سریال کمدی مورد علاقه ا­م را ببینم و خب قابل پیش ­بینی بود که اندوه از قضا از دل آن­ چه که دورترین غرابت را با آن دارد به بیرون تراوش می­ کند. ذهنم مشتت است و پراکنده می نویسم. دو روز است که غذای چندانی نخورده­ ام. فرصت آشپزی کردن ندارم و از وقتی به خوابگاه رفته ام، یاد گرفته ­ام که در چنین مواقعی نسبت به گرسنگی بی­ تفاوت باشم. دو روز است که نشسته­ ام در خانه. کار می ­کنم، صبح تا شب. طبق معمول کار بی ­جیره مواجب. حاصل وسواس بیش از حد و ناتوانی در بی­ خیالی طی کردن نسبت به مسئولیت ­ناپذیری دیگران. می ­گویند اگر سرت را با کار شلوغ کنی از خاطرت می­ رود دلشوره ­ها و نگرانی ­هایت. دستکم موقتی. دو روز است موفق نشده­ ام هجمه ­ی پیش­ رونده­ ی اضطراب را به عقب برانم. به آدم ­ها تلفن زدم. یا جواب ندادند یا در دسترس نبودند یا لابد نخواستند جواب بدهند. توییت کردم، عکس­ هاشان را دید زدم؛ بیهوده بود. می ­دانستم و می­ دانم که پاسخ­ ندادن آدم ­ها دلیل بر بی ­مهری­ و کین توزی ­شان نیست و لابد مشغله ­ای دارند و درگیر گرداب روزمرگی­ خودشان هستند. از صمیم قلب دوست داشتم دوباره یزد باشم و در حیاط مسجد جامع، زیر نور آفتاب، قدم بزنم و الله الله (عزاداری هیئت کوچه بیوک) را برای بار چندم گوش کنم آن­ قدر که زیباست و به دل می ­نشیند. 
همیشه در زندگی ­ام درگیر این تناقض بوده ام که چطور می ­شود منی که این­قدر اطمینان دارم از ادراک تنهایی ­ام و در عذاب ­آورترین شرایط هم توانسته ­ام خودم را جمع و جور کنم و از جایم بلند شوم، منی که آدم تسلیم شدن نیستم و هنوز آن­قدر آرمان­خواه هستم که به سادگی نزنم زیر میز بازی، باز هم در لحظاتی آن­ چنان در تعین­ نایافتگی و خلا رها می­شوم که تنها جبر امور یومیه می ­تواند مرا به روال زندگی باز گرداند. دیروز، تقاطع کشاورز و کارگر، همان موقع که سوز و سرمای اول پاییز، بی­ خبر و آنی جاری شده بود در خیابان ­ها، دقیقه­ ی دوم یا سوم آهنگ بود که آن لحظه­ ی دردناک و سوگوارانه ­ی گسست، چونان مایع قیرگون مسمومی به درون تن و بدن و دست و پاهایم ریخت. چشم­ هایم را بستم تا دیگر چیزی نبینم. مرگ رفیق یکی از رفیقانم، بیماری عزیز دوری که می­ رفت تا مرگ دیگری را رقم بزند، بی ­خبری از آن دیگری، بی­ رحمی و بی­ ملاحظگی­ اش، همه و همه تبدیل به حجم دربرگیرنده­ ای از وهم و هراس و حرمان و استیصال شده بود. پونژ می ­نویسد فرد فرسوده است. آدمی اکنون به تار ریسمانی آویخته ­ست در حال فرسودگی و من انگار دارم این فرسودگی را می­ بینم. از دیروز همه چیز دارد در بی­ زمانی و بی ­درکجایی اتفاق می ­افتد. تکرار و تداوم تلاش­ های نافرجام برایم افسردگی و جمود را به ارمغان نیاورده اما سبب شده روز به روز آدم ­ها را پیکرهای ملول و مفلوج و بیماری ب­بینم که در مقابل هم قرار می ­گیرند اما در حال محو شدن ­اند. صداها طنین ندارند، بدن ­ها رو به اضمحلال ­اند و همه از هم می­ هراسند. احساس می­ کنم هر کوششی برای ارتباط با دیگران مصادف شده است با نمایش جنون ­آمیز و حقارت ­باری از عجز و زبونی و ضعف. فرد فرسوده است و فردیت، کنش­ های جمعی را خواسته و ناخواسته به محاق برده است. می ­دانم و ایمان دارم که بارقه ­های امید تنها و تنها به میانجی گفتگو پدیدار خواهد شد ولی نمی دانم چه زمانی و با چه ابزار و شیوه ای این گفتگو صورت فردانی خود را پشت سر خواهد گذاشت تا ارتباط حقیقی ممکن شود.
*سطور شعری از مختاری 

۱۳۹۶ شهریور ۲۳, پنجشنبه

من درختم تو باهار

با خودم می­ گویم کاش این دانشمندها بیایند یک مانیتور تاشو بسازند. یک چیزی که جمع کنی بگذاری توی جیبت، بعد هر وقت که چیزی برای نوشتن به ذهنت نمی­ رسید و تقلا می ­کردی برای یک جمله، آن را کانهو سفره از جیبت در بیاوری­ش، پهن کنی روی زمین، خودت بنشینی در میان و دست و پا بزنی، بلکم چیزی معنی داری آن وسط پدید آمد. نهال توصیه کرده بود که هر وقت دیدید ناتوان­ اید در نوشتن، شروع کنید به نوشتن همین عجز و ناتوانی و آن قدر ادامه دهید تا ما فی الضمیرتان بلخره خودش را روی کاغذ نشان دهد. مثلن بنویسید «الان نشسته ­ام روبروی مانیتور، صفح ه­ی ورد سفید است و چیزی ننوشت ه­ام. الان دارم ننوشت ن­هایم را می­ نویسم و ...» و الی آخر. حالا می­ دانم دست آخر انقدر که واهمه دارم از مواجهه با خروجی کار، تا به انتها فقط تکرار خواهم کرد: «نشسته ­ام روبروی مانیتور و هیچ گهی هم نخوردم آخر». نوشتن ولی بهانه ست، دستاویزی برای پرهیز از ادراک مستقیم پیچیدگی واقعیت بحران ساز پیش رو. دوست داشتم الان، امروز قهر کنم. با عالم و آدم. از این قهرها که فقط خانم گوگوش می­ تواند ادا و غمزه ­اش را بیاید و بعد همه را مجاب کند که درست می ­گوید و واقعن چه اشتباه بچگانه ­ای کرد که حرف­ های او را باور کرد. از همان قهرها که جایش توی فیلمفارسی ­ست. قهری که در عین این­که آبشخورش فقط ضعف و بی­قراری ­ست، اما به همه القا کند که اتفاقن قهر و ابا ورزیدنی از موضع قدرت است. که به بقیه بفهماند بله، این منم لوس و ریچل گرین، اما حق دارم این­جا برنجم و قهر کنم و تا شخص مذکور به منت­ کشی و پوزش­خواهی نیفتد، تغییر موضع نخواهم داد!
از نبودن بیش از حدش ناراحتم. از این­که عادتم داده تا مثل تازه ­عروسی که هر ماه منتظر آمدن نامزدش از سربازی ­ست، به انتظار دیدار او بنشینم، دل­ آزرده ­ام. دلم می­ خواست به جای ارسال مجازی آن زیباترین آهنگ آقای بنان -که «س»، به­ درستی کامل ­ترین اثر موسیقایی جهان گذاشته بود نامش را- آن را حضوری گوش می­­ دادیم با هم و بعد رو می ­کردم به او و می ­گفتم که از دنیای شما، بنان و مرضیه مرا بس. دوست داشتم در حضور او به جای اشتباهِ دستمال لک و پیس ­گرفته ­ی آشپزخانه اشاره کنم و غر شلختگی ­های همخانه ­ام را بزنم. حالا نه که برای زندگی روزمره تقدس خاصی قائل باشم و مثلن خدای ناکرده بخواهم خبط کنم و -مثل آن دو مجسمه ­ی بلاهت- از روزمرگی ­های پروانه ­ای­ و فرهنگی-هنری-اجتماعی-اعتدالی ­ام عکس بگیرم و بگذارم روی دیوار اینستاگرم یا حتا بدتر از آن بخواهم جایی بنویسم در ستایش روزمرگی­ های دوتایی­ مان. ولی خب قضیه برایم بسیار پیشینی ­تر و بافاصله ­تر از چنین ابتذالی ­ست. بیشتر میلی­ ست معطوف به بودن و زیستن در مجاورت دیگری از آن جهت که دیگریِ مهم زندگی توست و تجربه­ ی چنین بودنی برایت زیستنی دیگرگون را به ارمغان خواهد آورد.

عصری رفیق از­ هفت ­دولت ­آزادم آمده بود این­جا. از آن آدم ­ها که می­ دانی در زندگی­ شان تا به حال نشده است که نگران چیزی یا کسی شوند یا حرص چیزی را بخورند یا استرس بگیرند. یعنی فی­ المثل موقعیتی آخرالزمانی را تصور کنید که همه­ افتاده ­اند به جان هم و آدم­ خوب ­ها -به سبب  لوزری ابدی ­شان- دارند توسط آدم­ بدها آش و لاش می­ شوند و مرده­ ها وایت ­واکر شده­ اند و زمین ترک برداشته و از آسمان سنگ می ­بارد، بعد در همین اثنا به خط افق نگاه می ­کنید و می ­بینید یک نفر نشسته روی تخته­ سنگی و دارد روی لپ­ تاپش دکتر هوس می­ بیند، آن­ هم در حالی ­که یک چنگال به پایش فرو رفته و خون شتک زده به بیرون؛ آن یک نفر بدون شک همین رفیق من خواهد بود. امروز هم با همان بی­ خیالی ذاتی ­اش آمده بود نشسته بود جلوی من. داشت تعریف می­ کرد که وقتی بچه بوده ماشین ­شان را جلوی چشم ­شان آتش زده ­اند و شروع کرده ­اند به شعار سر دادن. یا وقتی که زلزله ­ی هولناکی را تجربه کرده بوده در نوجوانی. می ­گفت این ­جور اتفاق ­ها در زندگی، تو را برای تمام مصیب­ت های بعدی -حتا بدتر و سخت­ تر- آماده و پذیرا می ­کند و یک آن دیدم که حرفش در عین بداهت، چقدر درست است. نشان به آن نشان که بعد از آن دزدی کذایی و به سرقت رفتن -تقریبن- همه­ ی آن­چه برای به دست آوردن­ش تلاش کرده بودم (از دست­­نوشته ­ها بگیر تا کیف پول یادگاری مادربزرگ تا ترمه ­ی سال­ ها پیش یزد و مانتوی مورد علاقه و مشق­ های شاگردهام)، چقدر این «ترس از فقدان» برایم کمرنگ­ تر شده است. بعد از آن ماجرا دیگر کمتر غصه­ ی چیزهایی که گم می­ کنم یا به هر نحو دیگری از دست می ­دهم را می ­خورم. آن از دست دادن و به دست نیاوردنِ هیچ چیز بعد از آن یک ­جوری مرا تکان داد که بعید می­ دانم اتفاق دیگری به آن اندازه نقطه ­ی عطف زندگی­ ام شود. همین چند روز پیش طی اقدام شورمندانه ­ای تمام عکس­ های گوشی ­ام را به ­اشتباه حذف کردم و فکر می ­کنید بعدش چه شد؟ هیچی. حتا سراغ ریکاوری و این داستان­ ها هم نرفتم. خوبی ­اش این است که گمان می کنم در زمینه­ ی آدم ­ها هم همین ­قدر خردمند و وارسته شده ­ام. الان دیگر می ­دانم که انتظار همراهی دائمی و مؤانست همیشگی یک نفرِ دیگر، چقدر توهمی پوچ و خودفریبی ­ست. این­که می ­گویند دوست ­داشتن و علاقمندی به یک انسان دیگرْ صرفن پدیده ­ای زیستی ­ست یا به ­قول آن یکی، تنها ارضای ایگوی فربه ­شده­ ی خودِ فرد است را کاری ندارم. این را می­ خواهم بگویم که دست روزگار یک چیزی را خوب به من شیرفهم کرده: برقراری تعادل بین آرمان ­ها و مسئولیت ­های اجتماعی و آرزوها و آمال مربوط به زندگی شخصی تقریبن محال است. همیشه یکی بر دیگری غلبه خواهد کرد و این­جاست که اگر تمهیدات قبلی صورت نگرفته باشد، آشوب به پا خواهد شد. آدم­ها نمی ­توانند هم شریک بیست­ وچهاری زندگی هم باشند و هم به مسئولیت­ ها، تعهدات و اهداف اجتماعی و گروهی ­شان جامه ­ی عمل بپوشانند. به ­جد معتقدم این هم یکی از آن کلک­ های تاریخی ­ست که هالیوود و اعوان و انصارش کرده­ اند توی مخ ما جهان ­سومی ­ها. بله شما اگر سول­ میت خود را پیدا کنید، دیگر از آن به بعد زندگی­ هر جفت ­تان با هم سینک خواهد شد و انگار نه انگار که مسئولیت­ هایی از قبل وجود داشته که تحت­ الشعاع این وضع جدید قرار خواهد گرفت. اینستاگرم و اصلی­ هایش هر روز به صفحات گوشی ما هجوم می­­ آورند که بگویند رمز موفقیت آدم­ های موفق، در درجه ­ی اول جفت­یابی و در درجه ­ی بعدْ ورود همه ­جانبه به تمام ساحت ­های زندگی جفت مذکور است. می خواهم بگویم رابطه­ ای که با همراهی دائمی هر دو نفر در تمامی برنامه­ های زندگی جفت­ شان پیش می ­رود، یا محتمل نیست یا اگر هم محتمل باشد اساسن چیز مهمل و بیهوده­ و دست چندمی ­ست که هیچ برآیند مهمی نخواهد داشت. آن قدر همیشه وقت کم­ است و فرصت­ ها محدود که دستکم برای من پذیرفتنی نیست اگر آن زمان را صرف برنامه ­ی جنبی دونفره ­ای کنم. نمی ­خواهم موارد استثنائی را منکر شوم ولی هر انسان متعهد -به لحاظ اجتماعی و ­سیاسی- و کارآمدی که من دیده­ ام، بخش قابل توجهی از زمانش را تنهایی سر کرده است حتی با وجود بودن در یک رابطه. آن اوایل که بهم می­گفت من اصلن وقت بودن در یک رابطه را ندارم، به سخره گرفته بودمش و می­ گفتم تو فکر کرد­ه ­ای دُن ژوانی چیزی هستی لابد که از این اداها می ­آیی. الان ولی به او حق می­ دهم تا حد زیادی. می ­دانم که هنوز هم او باهار است و من زمین  و دوری­ اش دشوار و تاب­ نیاوردنی ولی شوربختانه باید بلخره با این حقیقت روبرو شد که آدم ­ها حتا بعد از شروع یک رابطه­ هم بسیاری از ابعاد زندگی­ شان از هم جدا خواهد بود. یعنی اگر نخواهند روند زندگی هم را مختل کنند و همان کارایی سابق را داشته باشند و در عین حال دائمن هم بیمناک نباشند که من ناچارم از فلان کار مهمم بزنم برای اثبات تمایلم به استمرار این رابطه، چاره­ ای ندارند جز این­که فقدان موقتی­ هم را به رسمیت بشناسند.

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

لعنت بر کارپه دیِم

از آدم هایی که جدی نمی گیرند خوشم نمی آید. اگر می توانستم جسارت بیشتری به خرج دهم حتی می نوشتم بدم می آید. به اینها اگر چاقوی فرو رفته در پهلویت را هم نشان دهی یک "سخت نگیر" می گویند، سیگاری برای خودشان می پیچند و شروع می کنند به دود کردن. اگر بگویی حال خوشی نداری، در جواب یکی از آن گیف ها و صورتک های بی مزه شان را می فرستند و باز هم می گویند "سخت نگیر بابا تو هم". اگر بگویی نه اوضاع مالی ات تعریف دارد و نه حال روحی ات، یک استیکر کارپه دیِم برایت می فرستند  و بهت توصیه می کنند که مثل آن ها بروی در کلاس یوگای شین -دوست دختر پ- شرکت کنی و بعد با همکلاسی های یوگا دسته جمعی بروید کویر، ستاره تماشا کنید و لیبیدوی بیش فعال تان را به وضعیت استثنائی ای که لابد فضا ایجاب می کند بسپارید. به این ها اگر بگویید که بابا برو کله ی خرفت و مسخ شده و پوکت را از توی آن مسنجر بی مصرفت بیار بیرون، چار تا خبر گوش کن، کمی توجه کن به چیزهای غیر "باحال" دور و برت، کمی ازحدود چاردیواری فانتزی و گل و بلبلت گردن بکش و دو قدم آن ور تر را هم ببین، آن وقت باز هم می گویند بی خیال، چه کاری ست حالا؟ طرف حاضر نیست حتی برای لحظه ای آن نقطه ی امن ساختگی اش را رها کند، از جهان قلابی اش پا به بیرون بگذارد و قدمی در واقعیت بردارد، بعد آن وقت ورد هر روزه اش هم فحش و فضیحت به این زندگی ست. یعنی برنامه ی هر روز بواقع اینطور است که تا ظهر بخوابد، ظهر نعش بی خاصیتش را بلند کند و ببرد سر چاه خلا، بعد سیگار و جواب دادن پیام های بی معنی دوستان مهمل تر از خودش، بعد هم از این کافه به آن گعده تا دم صبح. حالا حرف ها هم یا حول محور خیانت فلانی به آن دیگری ست، یا نئشگی و تلاش برای باحال بازی. دیگر به هر حال سفره ی ابتذالی ست که پهن شده و هر کسی باید سهم خود را بردارد. آن وقت ترجیع بند همه ی حرف ها هم یک چیز بیشتر نیست: سگ بزند به این زندگی و وای که این زندگی فقط غم و بدبیاری نصیب ما کرد و چقدر ما بدبخت و بیچاره ایم و بعد هم دوباره از سر گرفتن مباحث قبلی. باشد، قبول، اصلن زندگی تو هم سخت، اصلن به فرض که تجربه ی دعوت نشدن در مهمانی رفقای پوچت خیلی تجربه ی تروماتیکی برایت بوده و روانکاوت هم توصیه کرده که باز پیشش بروی و با هم راجع به آن حرف بزنید، به فرض که معشوق بیکاره ات با تو تمام کرده و الان دو سال است که دیگر رد شدن از فلان خیابان احساسات پاکت را جریحه دار می کند، ولی بیا و خوبی کن و دیگر فکر نکن که این ها تو را متخصص درد و رنج شناسی کرده است. که می توانی با استناد بهشان رو کنی به بقیه، سر تکان دهی و بعد از مکثی بگویی "می فهمم چی میگه. منم خیلی وختا زندگیم اینجوریه" و بعد هم اضافه کنی "اما چیزی که بهم کمک کرد این بود که دیگه سخت نمی گیرم به خودم. دیگه بسمه" انگار که همین الان این نکته به او الهام شده باشد و بخواهد با همین دو جمله به طرفه العینی اوضاع آشفته را برای همه یکرویه کند. بعد هم خوشحال و مغرور از این همه گره گشایی در زندگی مردم سیگار دیگری می گیراند و زیر استوری تمامن بدیعش می نویسد اوری ثینگ ایز بول شت. می دانیم بابا. تو خودت یک نمونه ی عینی

۱۳۹۶ مرداد ۱۲, پنجشنبه

صبر از تو کسی نیاورد تاب

دارم به محافظه کاری و رواداری تو فکر می کنم موقع حرف زدن از خودت و من. بعد احساس نگرانی می کنم از بی پروایی و مصر بودن خودم تو بیانگری و ادای کلمات. نکنه اون دیوار نامرئیِ فیمابین که آدما هیچوخت نمی فهمن اولین آجرش چطوری بینشون چیده شد، همینجور جاها شکل می گیره؟ این سوال و خیلی سوالای دیگه رو ازت نمی پرسم ولی اگه به زبون نیارم، دستکم بهشون فکر می کنم؛ بیشتر به حرفا و جوابای تو در نسبت با خودم. همیشه وقتی میری بعدش فکر می کنم به چیزایی که گفتی. به تک تک کلمه هایی که به زبون آوردی. به نگاهت. به لبخندت. به دستات. به فاصله و سکوتی که میون حرکات و کلماتت می ذاری. البته بلافاصله بعد رفتنت هم نه. معمولاً صبر می کنم تا حسابی خوابم بگیره بعد همینطور که چشام بسته ست و ذهنم آماده ی خواب، با فکر حرفا و کارای تو خوابم ببره. اون حال معصومانه و کودکانه ای رو دارم که آدما اول دوس داشتناشون تجربه ش می کنن. هیجان و بی تابی توام با کنجکاوی و میل به اکتشاف.   

شاهین به نقل از کالوینو یه جا نوشته بود که نقاشی واقع گرا به مثابه ثبت تصویریه که انگار تو چشمای مدوسا نگاه کرده و تبدیل به سنگ شده. نقاش واقع گرا حیات و زندگی ابژه ی نقاشیش رو ازش می گیره و شمایل سنگواره ای ازش ارائه میده. نقاشی و هنر راستین اما نمیاد همونجور نعل به نعل جزئیات رو به تصویر بکشه بلکه میاد روایت خودش رو از سوژه ش ارائه میده و در فراسوی اون تصویر آینه گون به دنبال حقیقت سوژه ش می گرده. به گمونم فکر کردن به آدمام همچین خصلتی داره. من تو رو تو ذهنم از نو خلق می کنم. همین الان که دارم می نویسم و بازم بهت فکر می کنم، دارم درواقع تو رو تو خیال خودم بازآفرینی می کنم. اینکه حرفات چه معنایی داشت، چرا درنگ کردی تو پاسخ به فلان سوال، چرا اون روز دیرتر اومدی و ... جواب همه ی این سوالا رو باید خودم به خودم بدم. اونم تو شرایطی که تو کلمه های محدودی در اختیارم گذاشتی. اصلاً به گمونم یکی از دلایلی که باعث می شه روابط گرفتار منجلاب ابتذال شن، همین طلب مدام پاسخ همه ی پرسش هاست. بی ذره ای باریک بینی و درنگ، بدون اینکه کمترین کوشش فکری حقیقی ای از جانب پرسنده ی سوال صورت بگیره. آدونیس یه جا میگه: «زنگ می زند زبان/ هر چه بیشتر بگوید/ زنگ می زند چشم/ هر چه کمتر ببیند». منم می خوام ازین به بعد بیشتر ببینمت. بهتر ببینمت. راستش اون روز که ع -با حسن نیت تمام- گفته بود که باید تا می تونید با هم حرف بزنید، کمی نگران شدم. انگار که نفس «حرف زدن» تا سر حد تکرار و بیهودگی خودش نوعی فضیلت باشه. الان ولی از اون نگرانی اثر کمی مونده. الان دیگه می دونم که نمی خوام وادارت کنم به ابراز کلامی. در حال حاضر فکر می کنم بیشتر از هر وقت دیگه ای، واقفم به معنی سکوت و مکث کردن ها و فاصله انداختن ها. تو اثر هنر منی. من تو فکر و خیالم از نو سراغت میام

۱۳۹۶ تیر ۲۸, چهارشنبه

اولی

حالا تو خودت را در نور زرد محبوس کن و هی کاغذ و کلمه بریز دور خودت و کماکان تلقین کن که آغاز هر چیز همواره همین‌طور است‌. آغاز تنها لحظه‌ای بهره‌ای دارد از شکوه، ادامه اما سکوت است و تردید و حرمان و انتظار برای تکرار شعف. یه یاد حرف او می‌افتم که می‌گفت مگر راهی دیگر هم هست جز تلاش و تکاپو برای خلق آن هستی زیبایی که تنها به مدد آن، جَستن از دایره‌ی ملال امکان می‌پذیرد؟ و من می‌خواستم پاسخ دهم که شاید استمرار ملال به چشم ما شیوه‌ی زندگی آمده که نمی‌خواهیم آن را ترک گوییم. "تو، فرزندم! زیر یخ دریاها خواهی زیست، تا خود را به‌ شدت صدا بزنی." الهی این را نوشته بود در شعری که نامش طاعون است.

تبالک

هنوز که هنوزه وختی اسمتو می بینم انگار که صاعقه در لحظه ازم رد می شه. کافیه یه لحظه با خودم فکر کنم که دیگه پذیرفتم نبودنت رو. اونوقت اسم ...