۱۳۹۸ تیر ۲۵, سه‌شنبه

خ. ز

چند شب پیش، خانه‌ی دو نفر از دوستانم، شام را خورده بودیم و نشسته بودیم جلوی تلویزیون تا ببینیم جمال برایمان می‌خواهد با چه کسی مصاحبه کند. من لیوان چای‌ را دستم گرفته بودم و از دو نفر دیگر سوال همیشگی را پرسیدم: «خاله‌زنکی چه خبر؟»، بعد، لحظه‌ی کوتاهی به هم نگاه کردیم و دیدیم نه، هیچ‌کداممان هیچ «خاله‌زنکی‌»ای برای بازگوکردن نداریم. این‌جا می‌توانست پایان یک داستان مینیمال به‌شدت لوس و ادا اطواری باشد؛ ولی نیست. آن شب نه با سکوتِ بعد از پرسیدن سوالِ‌ من، که با مصاحبه‌ی جمال با دو تحلیلگر شرایط منطقه‌ای و تماشای ژست‌های نارسیسیتیک فعال دانشجویی سابق ادامه پیدا کرد. او گفته بود «من حالا یک براندازم» و ما نیشمان وا شد و چاییمان را سر کشیدیم. شب با پوزخند و گلایه و ابراز ناامیدی ـ کمافی‌السابق ـ تمام شد ولی آن چند لحظه سکوت، آن مکثی که بعد پرسیدن سوالم آمد، تبدیل شد به چیزی برای سنگین‌ترشدن بار روزافزون نومیدی و استیصال. نمی‌خواهم این‌جا به مفهوم خاله‌زنکی بار تئوریک ببخشم (کاری که سیلویا فدریچی در کتاب اخیر خود، با ظرافت و دقتی مثال‌زدنی، در راستای آشنایی‌زدایی از این مفهوم انجام داد‌ه‌است[1]). قضیه‌ برایم خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. ما دیگر از احوال هم خبر نداریم چون یکدیگر را نمی‌بینیم. چون در یکی دو سال گذشته شرایط سیاسی و اقتصادی به هیبت هیولایی درآمده نشسته‌برگُرده‌ی‌آدم‌ها، و هر کسی که توانسته ازش جان سالم به در ببرد یا از تهران فرار کرده یا کنج خانه‌ی آپارتمانی‌اش نشسته و به این فکر می‌کند که آیا امسال از پس تمدید قرارداد اجاره‌ی خانه برخواهد آمد یا نه.
همیشه توی جمع‌هایمان به شوخی یا جدی از خاله‌زنکی، از گفتگویی با این عنوان دفاع کرده‌ام. ماها -منظور مایی که از روابط و سُنن خانوادگی بریده‌ایم، زندگی نیمه‌مستقلمان (می‌گویم نیمه‌مستقل چون اصولاً و به‌خصوص در مورد دخترها این استقلال از خانواده بسیار دیر و سخت صورت می‌پذیرد) را به پشتوانه‌ی رفاقت‌هایمان ساخته‌ایم. دوستانمان آیینه‌ی ما هستند و ما به بازشناسی خودمان توسط آن‌ها نیاز داریم. دوست داریم خودمان را از چشمان آن‌ها ببینیم،‌ نظرشان را درباره‌ی تصمیمات و رخدادهای زندگیمان جویا شویم و به قوه‌ی تمییز و استدلال ایشان درباره‌ی دیگری/ دیگران اعتماد کنیم. حالا خاله‌زنکی توی چنین کانتکستی بار معنایی دیگری پیدا می‌کند و شکلی از پیوند برقرارکردن جمعی با جهان پیرامون به خود می‌گیرد. پیوند و اتصال با جهانی که به شکل منفرد و منفک در اطراف هر یک از ما وجود دارد و تنها به‌واسطه‌ی به‌اشتراک‌گذاری دانش‌ و اطلاعات مرتبط با آن، می‌توان تمامیتی را ـ تا جای ممکن ـ به چنگ آورد. می‌توان از دریچه‌ی جزئیات، قوت رای و استحکام اندیشه‌ی خود را ـ هرچند در باب امور به‌ظاهر پیش‌پاافتاده ـ سنجید و در معرض قضاوت دیگران گذاشت. دیگرانی که با ایشان احساس صمیمیت و نزدیکی می‌کنی و می‌دانی آن‌چه به تو می‌نمایانند، نه از باب خودنمایی و اظهارفضل و یا تملق‌گویی و تعارف، که نظر صادقانه و صمیمانه‌ی آن‌هاست.
دوستان ـ غالباً ـ مذکرم بعضی‌وقت‌ها که فکر می‌کنند آدم‌های خیلی شوخ‌طبع و معرکه‌ای هستند، به هنگام خاله‌زنکی (یا با واژگان تئولوژیکش، غیبت از دیگران) خودشان را به هیئت قهرمان‌های لوتی‌منش و سینه‌کفتری فیلم‌فارسی می‌بینند و درحالی‌که بالاسر جمع مجرمین ایستاده‌اند، جملات بی‌ظرافتی مثل «می‌خواید یک کیلو سبزی هم بخرم بذارم جلوتون؟» یا «بابا شماها کار دیگه‌ای ندارید؟» به زبان می‌آورند و بعد با حس پیروزمندی شخصی که طنازی جرج کارلین و جذابیت ظاهری مارچلو ماسترویانی را دارد، پوزخندی می‌زنند (و طنز ماجرا این‌جاست که کمی بعدتر از قضا تلاش می‌کنند خودشان هم به حلقه‌ی «خاله‌زنک‌ها» راه پیدا کنند). خاله‌زنک‌ها، زنانی که به رد و بدل کردن شایعات می‌پردازند و ضمن گفتگوها از حال دوستان و آشنایان خود خبر می‌گیرند، آدم‌هایی بیکاره و واجد ابتذال تلقی می‌شوند. کسانی که به ساحت والای گفتگوهای ارزشمند آدم‌های مهم (که اغلب ماچوئیسم زننده‌ای پشت یکایک واژگانشان پنهان است) بی‌احترامی‌ می‌کنند و سطح بحث را تنزل می‌دهند.
خاله‌زنکی مرادف با مقاومت نیست ولی می‌تواند جنبه‌ای بیانگرانه و در عین حال هنجارگریز به خود بگیرد. مایکل جکسون ـ مردم‌نگار ـ می‌نویسد انجام کار میدانی به او کمک کرد تا بفهمد «در شیوه‌های ظاهراً منحرفی که در آن‌ها مردان و زنان وراجی می‌کردند یا سالخوردگان بر سر نقاط ریز قانون داد و بیداد می‌کردند، چیزی که مهم بود فی‌نفسه حل‌کردن مسأله نبود، بلکه استفاده از این رخداد برای به‌ صدا درآوردن دیدگاه فرد بود». بدین ترتیب می‌توان کارکردی اجتماعی برای گفتگوهای به‌ظاهر بی‌اهمیت و پیش‌پاافتاده‌ي این‌چنینی قائل شد. خاله‌زنک‌ها آدم‌هایی‌اند که قراردادهای اخلاقی مرسوم و آداب‌دانی‌ای که از ایشان انتظار می‌رود را به سخره می‌گیرند، آن را به هجو می‌کشند و با پرحرفی و لیچار بار این و آن کردن، از ملال زندگی روزمره تن می‌زنند. فدریچی به‌درستی اشاره می‌کند که برچسب خاله‌زنکی بر گفتگوهای زنان زدن، در جهت خوارشمردن ایشان و بازتولید کلیشه‌هایی است که زن را فردی حسود و زیاده‌گو و آسیب‌زننده تلقی می‌کند. خوب خاطرم هست که در یکی از همین نشست‌های با محوریت «خاله‌زنکی» بود که متوجه شدم رابطه‌ای که در آن بودم، تا چه میزان رابطه‌ای توهین‌آمیز و با فردی سوءاستفاده‌‌گر بوده‌است. که من تنها کسی نبودم که در معرض چنین شکلی از رابطه قرار گرفته بودم، دیگرانی نیز این شرایط را به نحوی مشابه تجربه کرده‌اند. من این خودآگاهی را از قِبَل حضور در یکی از همین گعده‌ها کسب کرده بودم.
در اوضاع و احوال فعلی،‌ برای تحمل‌پذیر شدن وضعیت، بیش از هر چیز به قوت قلبی که دوستانمان به ما می‌دهند نیاز داریم. که بدانیم در از سر گذاشتن تجربه‌ای تروماتیک و آزاردهنده تنها نیستیم و مجبور نیستیم بار آن را به‌تنهایی بر دوش بکشیم. اتفاقی که اکنون پایه‌های مادی‌اش دیگر به سختی فراهم می‌شود و ما روز به روز کمتر در پیوند با نگاه‌ها و نظرات هم قرار می‌گیریم. گفتگو -فارغ از محتوایی که دارد- یعنی جسارتِ خود را در معرض دیگری قرار دادن، یعنی من می‌توانم به جمع اعتماد کنم و منویات درونی خود را در اختیار اعضای آن بگذارم. فرانسیس پونژ درباره‌ی مجسمه‌های جاکومتی می‌نویسد: «جهانی از محوشدگی آدمی/ او در حال احتضار است». جمع‌‌شدن‌ها و دورهمی‌ها حالا دست‌کم برای مدت نامعلومی متوقف شده، آدم‌هایی که دیگران را دور هم جمع می‌کردند در حال ناپدید شدن‌اند و این بیش از هر چیز غمگینم می‌کند.



[1] (2018) Witches, Witch-Hunting, and Women. Oakland, CA: PM Press که ترجمه‌ی فصلی از آن در لینک زیر در دسترس است:‌ https://naghd.com/2019/05/16

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۷, جمعه

مغاک

هیچ‌کدام از این مشکلات و ناراحتی‌ها و بلاتکلیفی‌ها وجود نداشت اگر تو، حدود دو سال پیش، اینطور اسرارآمیز ناپدید نمی‌شدی. من دست‌ها و پاهام گم شده و توی سرم،‌ هنرمند دست‌چندم و بی‌سلیقه‌ای،‌ کلاژی از تمام خبرهای اقصی نقاط عالم، از همه دسیسه‌چینی‌ها، یکی‌به‌دوکردن‌ها،‌ خوش‌رقصی‌ها و صفحه‌گذاشتن‌ها سرهم کرده. کمی آن‌سوتر، پشت سر هنرمند، یک مأمور شهرداری ایستاده و آلتش را گرفته سمت اثر ولی مثل مردهایی که پروستاتشان بزرگ شده، کوتاه و مقطع می‌شاشد. من باید از کدام شخصیت والامرتبه‌ای بخواهم که نجاتم بدهد؟ که این شک عذاب‌آور و فلج‌کننده را از من بگیرد؟ چه‌کسی می‌تواند مرا به خودم واگذار کند؟ که برای یک لحظه هم که شده احساس رستگاری کنم؟ من آدم ضعیفی هستم. موجودی با سینه‌های نامتقارن، موهای کوتاه،‌ کمی هوش و سردرگمی مدام. «اما با این وجود ای کاش کسی باشد که بتوانم به ارزیابی‌اش درباره‌ی خودم اعتماد کنم،‌ کسی که حقیقت را به من بگوید».[1] کسی که به من راه خروج از هزارتوی کابوس‌وار درون را نشان دهد. یا دست‌کم وعده‌ی خروج بدهد.





[1] دفترچه خاطرات سیلویا پلات


۱۳۹۸ فروردین ۴, یکشنبه

اما سرگشتگی و خواب یاری‌مان می‌رساند[1]

دم غروب آسمان کیفیت عجیبی داشت. من نشسته‌ بودم پشت میز قدیمی که مامان‌­بابا از انبار آورده‌ ­بودند تو اتاقم (چون بعد از اتمام کار خانه‌­ی جدید، خودم بهشان گفته‌ ­بودم من که خیلی توی خانه‌­ی شما زندگی نمی‌­کنم پس برای این اتاق اثاث نخرید. و مامان هر بار چقدر حرص می‌­خورَد وقتی می‌­گویم خانه­‌ی «شما».) و آسمان از پشت پنجره­‌ی بزرگ مقابل میز پیدا بود. خانه را در یک جای خلوت و دور از مرکز شهر ساخته­‌ایم. خانه‌­هایی که در همسایگی­‌مان واقع شده‌­اند درست همان کیفیتی را دارند که تمام خانه‌­های مازندران پیش از هجوم نوکیسه­‌ها و املاکی‌­های حریص و مال‌­های زشت و بدقواره‌­ای که معلوم نیست چرا و چه‌­وقت تصمیم گرفتند نمای رومی و یونانی برایشان بسازند و پیکره‌­ی الهه­‌های یونان باستان را (البته با حفظ شئونات) سردرشان نصب کنند. پشت پنجره­‌ام ردیف خانه‌­هایی قرار دارد که بیشتر از دو سه طبقه ندارند. چندتایشان کف‌­کرسی‌­اند، سقفشان شیروانی دارد  و توی حیاطشان درخت ازگیل یا انجیر کاشته‌­اند. والدینم حسابی همه جا را گشته‌ ­بودند تا کوچه‌­ای با این مختصات پیدا کنند. کوچه‌­ای که حدقل در آینده‌­ی نزدیک در آن خبری از آپارتمان‌­های مرتفع بسازبفروش‌­ها نباشد. امروز مثل دیروز و روزهای پیش آسمان ابری بود و بارانی. من نشسته‌­ بودم پشت میز و خانه‌­ها ارتفاعشان کاملاً مناسب بود برای دید زدن آسمان و ابرها و درختان. یک بار توی ماشین در مسیر قزوین، رسیده­‌ بودیم به قسمتی از جاده که دو طرف خشکیِ بی‌­‌آ‌ب‌­وعلف بود و حداکثر چند تپه­‌ی خُرد توی منظره­‌ی اطراف پیدا بود. یعنی در واقع هیچ چیز چشمگیری نداشت و مسیر خوش­منظره­‌ای محسوب نمی‌­شد، ولی آسمان آنقدر به چشممان عمیق و وسیع و آبی و بی­‌انتها می‌­آمد که تارا -که راننده بود- گفت من اگر یک روز صاحب خانه بشوم باید خانه­‌ام حتماً آسمان داشته‌ ­باشد. خانه‌­ای که حداقل از سه طرف مشرف به چنین آسمانی باشد. خانه‌­ی ما از این لحاظ موقعیت فوق­‌العاده‌­ای دارد چون حتی ملک سمت چپمان هم ساخته‌ ­نشده و خالی افتاده با یک‌­عالم علف هرز و کلزا. آسمان امروز آنقدر زیبا بود که حقش بود یک شاعر یا نقاش، پشت پنجره‌­ی خانه­‌مان بنشیند. ابرها به‌­آرامی حرکت می­‌کردند و آبی، طیف شگفت‌­انگیزی از خود را به نمایش گذاشته ­‌بود و با خودم گفتم اگر این منظره نتواند تو را به نوشتن مجاب کند، پس هیچ چیز دیگری نمی‌­تواند.
اخیراً، همزمان با فاصله‌­گیری‌ام از شلوغی و آد‌‌م‌­ها و استو‌ر‌ی‌­ها و توییت­‌هایشان، تمام تسویه­‌حساب­‌ها و حرف‌­های نگفته و دیدارهای انجام­نشده را توی خواب انجام می‌­دهم، طبیعتاً نه به شکل برنامه‌­ریزی‌­شده. توی این شهرستان نه‌­چندان کوچک، به­‌ندرت پیش می­‌آید که از خانه خارج شوم. روزها و ساعت‌­ها پشت میز مستعمل، رو به پنجره می­‌نشینم و سعی می­‌کنم به خودم یادآوری کنم همین یک فرصت را برای نوشتن پایان­‌نامه دارم و لازمه‌­ی نوشتن، خلوت و گوشه­‌گیری­ست. برای آدم معاشرتیِ برنامه‌­کن رفیق­‌بازی مثل من، به این نحو زندگی­‌کردن دست­‌کمی از یک چالش ندارد. اما خب الان لااقل فکر می‌­کنم تسلط بیشتری بر اوقاتم دارم. اینجا از موهبت‌­های رفاهی زندگی خانوادگی برخوردارم و انجام کارهای ملالت‌­بار و طاقت­‌فرسا هم از پشت این پنجره آسان‌­تر خواهد بود. از همه مهم‌­تر در این مدت این فرض برایم اثبات شده که اصرار بر حفظ ارتباط از طریق میانجی­‌های مجازی چقدر بیهوده و رقت‌­بار است. منظورم ارتباطی است که ما‌‌‌‌به‌­ازای حقیقی‌­اش وجود دارد و شکل‌­گیری و ادامه‌­اش صرفاً در بستر وب نبوده. ما هرچند وقت یک­‌بار از سر وظیفه یا دلتنگی، چند کلمه­‌ای بینمان رد و بدل می­‌شود. مکث‌­ها، تپق‌­زدن‌­ها، لغزش­‌های نگارشی، حذف­‌ها و وقفه‌­انداختن‌­ها اینجا هم وجود دارند ولی چه کسی می­‌تواند انکار کند که خندیدن مشترک به کلیپی که هزاران نفر دیگر دیده­‌ا‌ند و به آن واکنش مشابه نشان داده‌­اند، هیچ ­چیز اصیل و هیچ نیروی پیش­‌برنده‌­ای در خود ندارد. چیزی که آن گفتگو را به ارتباطی حقیقتاً دلگرم‌­کننده تبدیل کند. گفتگویی که مجابت کند فاصله‌­ی بین آدم‌­ها آنقدرها هم هولناک نیست و به صمیمت و رفاقت چندان خللی وارد نمی‌­کند.
داشتم این را می‌­گفتم که این مدت که از آدم­‌ها فاصله گرفته‌­ام، بیش از هر وقت دیگری خوابشان را می­‌بینم. اغلب هم خواب آدم‌­های ازد‌ست‌­رفته، آدم‌­هایی که تبدیل به خاطره شده‌­اند، خواب تتمه‌­ی «شورهای آغازین»، د‌ون‌­ژوان‌­هایی که با من خوابیده­‌اند، آدم­‌های شگفت‌انگیزی که حالا تنها به انتزاع حسرت­باری بدل شده­‌اند. آدم­‌هایی که حضور مکررشان یک دوره­‌ی کوتاه از زندگی آدم را تحت‌­الشعاع قرار داده و بعد به مرور تبدیل شده‌اند به قوم و خویش دوری که سالی یک‌بار تنها در مراسم‌­های رسمی ملاقاتشان خواهی کرد. دیداری معذب‌کننده برای ارائه‌­ی بیلان سالانه­‌ی تعارفات و عبارات کوتاه کلیشه‌­ای. مثلاً همین دیشب خواب دیدم که تمام حرف‌­های نزده، تمام جملات انتقام‌­آمیز ویرانگر را به زبان آورده‌­ام و دیگر می‌­توانم احساس ظفرمندی کنم. خواب دیدم آن دیگری بعد از سال­‌ها به رویم لبخند زده، حرفی که هیچگاه به زبان نیاوردم را فهمیده و دیگر نیازی نیست از تمام کائنات برای رازداری استمداد بطلبم. حتا یک‌بار که احساس کردم لحن صحبت با هم­خانه‌­ام به‌­اندازه‌­ی کافی بیانگر همدردی­‌ام نیست، توی خواب مقابلم ظاهر شد و به او فهماندم واقعاً مشکلش را درک می‌­کنم و رفتارم نه از روی نزاکت، که واقعاً از باب تسلی‌بخشیدن به اوست. یا یک شب دیگر خواب دیدم به مهمانی شاگردهای سابقم دعوت شده­‌ام. 
اخیراً خواب‌­هام پناهگاهم‌­اند. خوابیدن برایم خصلت شفابخشی دارد. احساس می‌­کنم فقط فرصت این را دارم که توی خواب‌­هام به رستگاری برسم. جسارت زدن حرف­‌هایی را پیدا کنم که در زمان مقتضی، فرصتش ازم گرفته‌­ شد و حالا برای گفتنشان خیلی دیر ­است. خواب­‌ها همیشه مجالی برای بروز دادن شدیدترین و مخفی‌­ترین امیال بوده‌­اند. اغلبْ خواب­، زباله‌­دان ذهن است. محلی برای تجمیع و بروز تمام کابوس‌­ها و افکار آشفته و خطرناکی که جرأت ابراز و یا حتی تصورشان را نداشته‌­ایم. اغلب خواب­‌های ما پر از مرگ و جنایت و خونریزی و تجاوز و گریه و درد اند اما به شکل توأمان خصلت تسلی­‌بخشی هم دارند. خواب‌­ها گذشته و حال را احضار می­‌کنند و فقدان را به حضور مبدل می‌­سازند. به‌­قول هُلدرلین «با این همه اغلب می‌اندیشم بهتر است در خواب بمانیم، تا بدون همنشینان سر کنیم».


[1] بخشی از شعر «نان و شراب» هُلدرلین

۱۳۹۷ دی ۲۴, دوشنبه

لیدی گاگا

آن روزها که دفتر خاطرات پلات را می­ خواندم، به شدت تحت تأثیر این عادت نوشتن هرروزه ­اش قرار گرفته بودم. بعدتر که زندگی سانتاگ را هم خواندم دیدم که بله او هم برای خودش مقرر کرده بوده که حتماً روزی دو ساعت بنویسد هر طور شده. من این آدم­ ها را نشستم پیش خودم هی تحسینشان کردم و فکر کردم چقدر زندگیشان برایم الهام ­بخش بوده است. حالا در عمل این الهام به چه کارم آمد؟ هیچ. همین دیروز مثلاً که نشستم نزدیک دو ساعت مستند نتفلیکس دیدم راجع به لیدی گاگا. لیدی، گاگا. حالا بعداً برای همه این­طور توجیه می ­کردم که نتفلیکس دیدن، منتهای سرگرم­ کنندگی است و می تواند هم ارز تماشای بازی های جام جهانی یا خاطره تعریف کردن های سبا قرار بگیرد. حال آن­که این، حتی مستند سرگرم­ کننده ای هم نبود. از این فیلم­ ها که قرار است جنبه ­های پنهانِ زندگی سلبریتی­ ها را نشانمان دهند ولی از فرط تکرار این ایده، دیگر هیچ جذابیت نوآورانه ­ای ندارند و از قضا تنها یک مشت کلیشه ­ی قابل ­تصور تحویل آدم می ­دهند. که بله لیدی گاگا عاشق هوادارهایش است، گریه می ­کند (از قضا بیشتر از حد متوسط انسان های معمولی)، عواطف انسانی دارد و از اینکه آدم هایی آن بیرون هستند که تیم چندنفره ی ملازمان او را ندارند که جمعشان کنند و اشک هایشان را پاک، متاثر می شود. توی خانه ­اش کون ­لخت می­ گردد، حواسش به صفحه­ ی اینستاگرامش است، دغدغه ­های فمینیستی-لیبرالیستی­ دارد و ... . انگار بیانیه ­ای بوده از جانب تیم تبلیغاتی گاگا که بگوید درست است دیگر برایتان لباس گوشت و پلاستیک و ... نمی­ پوشم اما آدم کول و هیپ و هنرمند مردمی ­ای هستم و اگر شمام هوادار خوب و وفاداری باشید، ممکن است مثل دختر توی فیلم یک روز در خانه­ ی شما هم سبز شوم. حالا الان که دارم این ­ها را می­ نویسم (چرا باید بر حشو اصرار ورزید؟) واقعاً نمی ­دانم چرا فیلم توقعم را برآورده نکرده و مگر قرار بود چیز دیگری از توی لیدی گاگا در بیاید؟
من راستش به خودم قول داده بودم که غم­ ها و کمپلکس ­های روانی ­ام را یا تبدیل به نوشته کنم یا موتور محرکه­ ی خواندن. به جایش اما ده­ ها استوری دیدم در عرض یک روز. استوری، به نظرم ترسناک ترین پدیده ­ی فضای مجازی (بعدِ توییت) است. سیاهچاله ی مخوفی که می تواند آدم را به اعماقش بکشاند و در همان اعماق هم با دو سه تا قلوه سنگ ساعت ها مشغول نگه داردش. دیکشنری کمبریج، امسال «نوموفوبیا»[1] را واژه­ ی سال 2018 انتخاب کرده.  نوموفوبیا یعنی «بی ­گوشی ­هراسی» یا «هراس ناشی از همراه نداشتن یا شارژ نبودن موبایل». من فکر می ­کنم یکی از عمده­ ترین سرچشمه ­های این هراسْ اپلیکیشن اینستاگرام و در رأس آن استوریست (چون همه دیگر سایر قابلیت ­های اینستاگرام را فراموش کرده ­اند). مثلاً اینجا را داشته باشید که یکی از بچه ها امسال می خواسته برای دوستپسر معدل الف و ارشد مستقیمش تولد بگیرد. وقتی ازش پرسیده ا­ند این معشوق بیست و اندی ساله ­ت چی می ­خوانَد که برایش بخریم جواب داده «کتاب عکس ­دار». حالا فکر کنید که در گوشی اغلب آدم­ ها اپلیکیشنی وجود دارد که تعداد بی­ شماری عکس را هر روزه مثل مورفین در اختیار کاربرانش قرار می ­دهد. استوری حتی آن اندک حرکت انگشت برای اسکرول کردن صفحه را هم نیاز ندارد و کافیست تنها روی صفحه­ ی گوشی ضربه بزنید تا برود استوری بعدی. به نظرم خیلی هولناک است این نیاز هر روزه ­ی آدم ­ها به پروار شدن از قِبَل استوری و توییت که اپیدمیک شده و کمتر کسی از آن مصون مانده. فقط یک وجهه ­ی ترسناکش در زندگی خود من این بوده که چک کردن استوری و توییت آدم ­ها اولین کاریست که صبح ­ها انجام می ­دهم. چرا؟ چون خودم را عادت داده­ ام برای جلوگیری از پناه بردن دوباره به پتو و خواب، مقدار معتنابهی پیکسل و 280 کاراکتر ببینم تا خواب از سرم بپرد. 
توی همان مستند کذایی، یک جا فلورنس وِلش -خواننده ­ی گروه فلورنس اند ذ مشین- به گاگا می ­گوید من هنوز نمی ­توانم تصور کنم که تو چطور می توانی برای 18 میلیون نفر[2] عکس پست کنی و چطور دانستن این واقعیت نمی­ ترساندت؟ من توی هیچ­کدام از شبکه ­های مجازی مخاطب چشمگیری ندارم (الحمدلله والمنه) ولی همچنان بعضی شب­ ها که فکر می­ کنم به این ماجرای دیده­ شدن، دوست دارم با هر عکس پست شده یک مشت بزنم توی صورت خودم که خب این چه کاری بود؟ آرنت در یکی از مصاحبه هایش می ­گوید «من عقیده دارم که آدمی نباید خودآگاهانه در ساحت عمومی دیده شود و عمل کند.» و هم او در ادامه اظهار می ­کند: «ولی می ­دانم که در هر کنشی که صورت می ­پذیرد، یک شخص به ­واسطه ­ی کردار و گفتارش بیان می­ شود». و این بیان­ شدن چه بهای سنگینی از آدمیزاد طلب می ­کند اغلب. کاش زودتر قرصی چیزی برای نوموفوبیا ابداع شود چون اراده ی آدمی که با یک دو بار دی اکتیو کردن قافیه را سریعاً می بازد. 



[1] Nomophobia
[2] صفحه­ ی لیدی گاگا در حال حاضر بیش از 32 میلیون نفر دنبال­ کننده دارد.


۱۳۹۷ مهر ۱۲, پنجشنبه

سرتق بازی همیشگی

اخیرن همش فکر می کنم عنقریب است سرطان بگیرم. احتمالن سرطان سینه یا تخمدان یا رحم که کاملن به محیط نیمه سنتی بلاتکلیفی که توش زندگی می کنم بیاید. سرطانی که نتوانی اسمش را هم به اطرافیان بگویی. ای بابا انشالله هر چه زودتر حالش خوب می شود، حالا بنده خدا چه سرطانی گرفته؟ و فامیل ما که معذب شده و نمی تواند بگوید پستان، به جاش می گوید سرطان خون یا پوست. امروز مصرانه آویزان مامان شده بودم و می گفتم منو ببر ماموگرافی. ماموگرافی. آن هم تو این اوضاع اقتصادی نکبتی. الان نهایت می شود رفت عطاری و درمان خانگی سرطان استفاده کرد. چلغوز رنده کن توی آب جوش بریز، سه بار بخور توده ی سرطانی خود به خود از بین می رود. سانتاگ جایی از قول لارنس لوشان روانپزشک و روانشناس نیویورکی- می نویسد «بیمار سرطانی به طور مداوم خود و توانایی ها و استعدادهای خود را تحقیر می کند.» فکر کردم خود خودش است. دیگه آدم خودتخریبگرتر و خودتحقیرگرتر از من که نداریم. حتمن سرطان دارم با این حساب. «بیماران سرطانی از احساس تهی و عاری از خود شده اند» دقیقن. زنده باد. من هم. آن شب داشتم به طرف می گفتم این قدر مسیر تحقیر خود را تا انتها رفته ام که اگر کسی -ولو از روی حسن نیت- لب به تحسین و تعریف ازم بگشاید، برافروخته می شوم و حس می کنم دارم دروغ پشت دروغ می شنوم. خیال می کنم دارد دستم می اندازد. هر کی از آدم تعریف می کند لابد منفعتی براش دارد یا از روی ریاکاری این حرف ها را می زند. نه که سودای مرگ خواهی داشته باشم، نه. از قضا هنوز تنها شورمندی زندگی ام این است که عاشق زندگی کردنم. واقعن دوست دارم زنده باشم. جدی می گویم. فکر می کنم اگر قرار بود نقشی بهم محول کنند، باید نقش این دخترهای شیرین عقل سریال های کمدی-درام می بود که صبح زود از تختخواب بیرون می آیند، پنجره را باز می کنند، آفتاب خوب می خورد توی صورتشان، به همه کس لبخند می زنند و به همه چیز سلام می کنند. سلام گل ها! سلام آفتاب! سلام یخچالی که فقط یک قالب کره توش باقی مانده. به گمانم جدیدن زیاد از حد تلقی رمانتیکی از بیماری پیدا کرده ام. دلم می خواد مریضی سختی بگیرم، بیفتم توی تخت بیمارستان و بعد مبارزه ی جدی ای کرده و بهبود پیدا کنم. دستکم از بی عملی محض این روزها که بهتر است.

۱۳۹۷ شهریور ۱۸, یکشنبه

تازه شد داغِ لاله‌های طَری

چشم­هام را که باز کردم با خودم گفتم خیلی خب، دیگر هیچ­گاه اوضاع از این بدتر نخواهد شد. تمام مصیبت­ها، تمام فجایع، تمام آن­چه برای یک آدم معمولی کافیست تا نسبت به هر اتفاق هولناک مشابهی کرخت و بی­ تفاوت شود را به چشم دیده ­ای و با گوش­هات شنیده ­ای. دیگر هیچ­کس مرثیه­ ای نخواهد سرود. دیگر صدای هیچ مویه­ ای به گوش نخواهد رسید. همه با هم می­ خوابیم توی یه گور، زیر نور آفتاب دراز می­ کشیم و با تمام توان به آن تابش کورکننده چشم خواهیم دوخت، آن­قدر که چشم از چشم­خانه بیرون بیفتد. همگی تسلیم آن هُرم عظیم خواهیم شد و با آخرین پوشک­ها و نواربهداشتی­های باقیمانده، قطره ­های عرق را از صورت­هایمان پاک خواهیم کرد. برای کسی که «آن هیچ بزرگ» را چونان تعویذی بر بازویش بسته، چه اهمیتی دارد اگر زیباترین و اندوهناک­ترین اشعار جهان را از بر کند؟ اگر حتا سرخ­ترین گل را بر مزارها قرار دهد؟ دستت را اگر ده بار هم روی صفحه­ ی مانیتور بکشی، باز حتا لکه ­ای خون به انگشتانت نخواهد ماسید. دست تو همچنان بوی صابون می­دهد و حتی اگر کف دست­ها را بگذاری روی گوشت سوخته و رد طناب روی پوست، همه چیز کماکان همان کیفیت سابق را خواهد داشت. از صبح، این­ها را به خودم گفته ­ام ولی تشویش و اضطراب دست از سرم برنداشته. مثل آن روز که توی کوپه ­ی قطار خوابم برد و شب که چشم­هام را باز کردم دیدم هیچکس جز من توی کوپه نیست و تنها خط ممتدِ نورِ زرد کم ­رمقی از پشت شیشه پیداست که به سبب سرعت حرکت قطار حتی امکان درست دیدنش هم دست نمی­ داد. وقت­هایی که این­طور ضعیف و ترسو می ­شوم حالم از خودم به هم می­ خورد. آن­قدر زندگی کرخت و بی­ حاصلی اختیار کرده ­ام که حتی تعریف کردنش دل آدم را به هم می­ زند. زندگی کارمند مستعفی­ ای که هیچوقت نمی­ دانست به کجا تعلق دارد. برای همین نصف عمرش توی جاده و به باز و بسته کردن چمدان گذشت. کارمند مستعفی هر روز حوالی ظهر که از خواب بیدار می­ شد، درحالی­که توی ظرف­های نشسته دنبال چاقویی می­ گشت تا آن را بشورد و پنیر را روی نان بمالد، به خودش وعده می­ داد که امروز همان روزیست که باید یکی از کارهای ناتمام و نیمه ­تمام زندگی­ اش را سامان بدهد اما در انتهای روز، پس از آن­که خاکستر سیگاری که روی مبل ریخته بود را به دقت فوت کرد، از حجم اینترنتی که مصرف کرده متعجب می ­شود، یک قسمت دیگر از فصل دوم سریال کم ­ارزشی را تنها به خاطر علامت سوالی که کارگردان در انتهای فصل قبلی گداشته بود می ­بیند و درحالیکه بی­ هدف برنامه ­های توی گوشی ­اش را باز و بسته می­ کند به خواب می­ رود. همیشه آرزویم این بوده که بتوانم به تنهایی خو کنم. که به هر رو «بدون آن تنهایی عظیم، آفرینش هیچ اثر چشمگیری ممکن نیست». این را پیکاسو گفته ولی من که یک کارمند مستعفی بیش نیستم هم می ­توانم لزوم دست­یافتن به چنین خلوتی را دریابم. اینکه بتوانی از آن نیرویی بهره­ مند شوی که تو را از میان هزارتوهای وهم و بیهودگی به سلامت بگذراند و به آن چشم ­انداز رفیعی برساند که بر فرازش می ­توانی تن را به سکوت بسپاری و با تک­ تک سلول­ هات، با هر یک از اعضای جسمانیت، ادراک کنی و بپنداری که همه چیز در انتظار توست تا دستت را به سویش دراز کنی و کلمه ­ای برای نامیدنش بیابی. آرمان از «تنهایی تثبیت­ شده» نوشته بود که برای هر نفر در سن خاصی اتفاق می ­افتد. کمتر از یک ماه پیش، یک سال بزرگتر شدم اما دیگر حتی توانایی تنها غذا خوردن را هم ندارم. همیشه باید آدمی یا تصویری از آدمی را به یاری بطلبم تا کمک کند مغزم فرمان لازم را به قوای هاضم ه­ام بفرستد. هنوز باید بندبازی کنم روی طناب روابط و میان زمین و هوا معلق بمانم و تا ابد دلشوره­ ی این را داشته باشم که دلیل اجتناب وزریدن فلانی چیست یا آن دیگری از چه بابت رفتار سرد و وهن­ آمیزی در پیش گرفته و سهم من این وسط چیست؟ کاش می­ توانستم دست به کار چشمگیری بزنم تا بهم قوت قلب بدهد و مجابم کند آن­چه اکنون به آن نیاز دارم تنهاییست و نه چیز دیگر. که مثل روزهای معلمیم می توانم بار دیگر مفید باشم. حالا برای یک نفر هم که شده

۱۳۹۷ خرداد ۲۴, پنجشنبه

چه چیز ما را به چنگ زدنِ اشیا/ به نوشتن وادار می‌كند؟/ ما برایِ پس گرفتنِ كدام « زمان » به دنیا می‌آییم؟*

 داشتم فکر می کردم که چرا ناتوانم از نوشتن زندگی روزمره. چرا اگر هم تلاش کنم، بیشتر شبیه دفتر خاطرات نوجوان بی استعدادی می شود که مدام چند خط تکراری را تکرار می کند: امروز ناهار خوردم، ساعت پنج درس خواندم، شب به مادر کمک کردم و یازده و پانزده دقیقه خوابیدم و قس علی هذا. چرا همیشه نیاز دارم که یک کابوس هولناک، یک آدم مریض و مختل تالاپی بیفتد توی زندگی ام تا تحریک شوم به نوشتن؟ با خودم فکر می کنم مگر توی زندگی این همه نویسنده روزمره نویس، چقدر اتفاقات خارق العاده و عجیب می افتد؟ چطور آن ها قادرند از نمکدان لک و پیس گرفته روی میز ناهارخوری هم چیز بنویسند؟ البته که جواب را می دانم ولی خب ترجیح می دهم فکر کنم که من هنوز جوانم و بی تجربه ام و پایان نامه دارم وپروپوزال تصویب نکرده ام و وقت دارم حالاحالاها. هنوز فرصت دارم برای نویسنده خوب شدن. برای تمیز نوشتن و سبک داشتن. یاد خاطرات سیلویا پلات محبوبم افتادم که نوشته بود می خواهد آنقدر از نوشته های دیگران تقلید کند و بنویسد تا بالاخره بتواند شیوه نگارش خاص خودش را پیدا کند و با خودم گفته همینه. من هم می خوام همینجور تقلید کنم. توی نوشتن، عکس گرفتن، غذا پختن، صحبت کردن، حتی یک کَتی راه رفتن که ادای تاراست و خودش نمی داند که من چقدر دوست دارم مدل راه رفتنش را. یا بلیغ حرف زدن سارا، یا لبخندهای راحیل و یا صراحت لهجه و طنازی های حسام. از صبح که نه، از ظهر که از خواب بیدار شدم مثل همه روزهای دیگر سرم را کردم توی لپ تاپ. سریال و کانال و پیج وسایت های مختلف. عادت جدید هم پیدا کرده ام. هر صبح قهوه سنگینی دم می کنم و می خورم تا خوب اضطرابم تشدید شود. بعد هم وقت دروغ گفتن به آدم هاست. باید حتمن به خودت و بقیه بقبولانی که این وقت هدردادن ها توی اینترنت همه اش کار مفید است. همه اش "کیس استادی"ست. مربوط به رشته ام است. ماها چون علوم اجتماعی می خوانیم باید از همه چیز اجتماع باخبر باشیم. اینکه بهاره رهنما و شوهر جدیدش رفته اند کربلا و برادرشوهر سابق خانم رهنما به او متلک انداخته را باید با دقت پیگیر بود. اینکه روسیه توی خیابان هایش چه جور تزئیناتی برای جام جهانی علم کرده را باید دید. یاد حرف یکی از بچه ها افتادم که رشته اش پژوهش هنر بود و هر کی رشته اش را می شنید می گفت هوم چقدر جالب پس یک بار هم بیا با هم بریم موزه برای من این کارهای هنری را توضیح بده. حالا انگار من هم دارم خودم را برای موقعیت فرضیِ توضیح جامعه و آدم ها آماده می کنم. شده ام از آن دانشجوهای مستحیل در سیستم آکادمیک که هیچ نمی کنند جز فکر پایان نامه، غصه خوردن برای پایان نامه، استرس روز دفاع، تصور لحظه دفاع, کابوس روز دفاع و هر آن چیز دیگری که مربوط به آن عذاب مطلق باشد. مثل بندبازی که معلق در هوا مانده، نه پایش به زمین دفاع و فارغ التحصیلی می رسد و نه جرات پیشروی بیشتر دارد. رسیده ام به همان مرحله ای که هر دانشجوی بلندپروازِ بی عرضه یِ پشتِ هم اندازی با آن روبرو می شود. همان لوپِ غیرقابل خروج «سارا جان چه خبر از پایان نامه ت؟ پروپوزال تحویل دادی؟» و لبخند زدن و در ذهن، فندکی را تصور کردن که با آن داری خودت را آتیش می زنی تا تمام شود این مسیری که انتهاش مشخص نیست. الان دیگر برای هر سوالی، هر گله و ناراحتی ای از جانب دیگران، یک پاسخ مشخص دارم. آن روز توی مدرسه، بچه ها پرسیده بودند چرا برگه هایشان را تصحیح نکرده ام و پاسخ داده بودم چون پایان نامه دارم. دوست داشتم همان لحظه یکی از دانش آموزانم بلند شود، بگوید خب ما که امتحان داریم چرا باید برای توی پیزوری مشق بنویسیم پس؟ اگر اینها را می گفت، حاضر بودم همان جا دست هایم را بالا ببرم و شروع کنم به کف زدن و تشویقش. یا آن روز وقتی آنقدر ابروهایم زشت و تا به تا و در هم گوریده شده بود که فکر کرده بودم باید مسیر خانه تا آرایشگاه را هدبند بزنم. بعد در جواب آرایشگرم چه گفته بودم؟ درست حدس زدید، چون پایان نامه. مامان و بابا فکر می کنند لابد از بی عرضگی خودم است که نتوانسته ام ترم چهارم کارشناسی ارشد دفاع کنم. لابد انقد سرگرم عیاشی ام که دل نمی دهم به کار. درحالیکه من تنها کاری که نمی کنم همین مورد آخر است. انگار دارم دست به تنبیه خودم می زنم. تنبیه بابت اینکه یک سال و چندی دیگر باید دفاع کنم و درست نیست آدمی که یک سال به دفاعش مانده به دعوت دوستانش برود سفر یا پارک آبیچون از آزار دادن خودم خوشم می آیدمامان بابا ولی همچنان خوش دارند سرزنشم کنند. آنها این نقش را پذیرفته اند. از همان روزی که فهمیدند دیگر در زندگی و تصمیمات من هیچکاره هستند، این نقش را پذیرفتند. والدینم خوب می دانند که گوشم هیچ بدهکار حرف هایشان نیست. که خودم را باهوشتر از هر دوی آنها می دانم و در همه موارد محق. بابا با این قضیه راحت تر کنار آمده. همیشه می گوید وقتی تو و برادرت، بچه ما دو تا باشید، باید هم آدم های باهوش و موفقی شوید. مامان اما نه. می خواهد همچنان نقش سنتی اش را ایفا کند. توبیخ کند، تشر بزند. گاهی فکر می کنم شاید اینها مکانیزم های مقابله با بحران میانسالی ست. پیدا کردن توان مواجهه با آن وضع کثافتی که فکر می کنی آن موجود زشت و سرخ و ضعیفی که زاییدی، الان اینطور جلویت ایستاده و خودش را مستقل از تو می داند. من به آنها قول پایان نامه پروپیمان داده ام ولی می دانم حتا روز دفاعم هم دعوتشان نخواهم کرد. اصلن همین روز دفاع را که در نظر می گیرم دلم به هم می خورد. مناسک احمقانه دفاع که انگار مجلس نامزدی دانشجو و پایان نامه ست. استاد راهنما مجلس گرم کنی می کند، دوست و فامیل و آشنا جمع می شوند تا دانمارکی و کافی میکس بخورند  و دست بزنند، آخر هم قباله را می ذارند جلوی اساتید و دانشجو که بله شما قبول دارید که این افاضات بی فایده باید برود توی بایگانی کتابخانه خاک بخورد؟ بله؟ به سلامتی. به مبارکی. انشالله همیشه همینقدر نادون و بی عرضه بمانی توی دانشگاه و مجلس دکتری ات را برگزار کنی. بیش از حد مرعوب پایان نامه و ماجراهایش شده ام. آنقدر ترس دارم از شروع کار میدانی که باورم نمی شود. مدام با خودم فکر می کنم که پایان نامه، هر چه که باشد، حاصل شش هفت سال تحصیل توست و مایه اعتبار یا بی آبرویی ات. بعد دوباره یادم می افتد که اگر خراب کنم، اگر داور دست بیندازدم، اگر تپق بزنم، اگر ناخواسته جایی ارجاع نداده باشم، اگر کارم در مرحله توصیف متوقف مانده باشد؛ با این اعتماد به نفس متزلزلم، قطع به یقین ماه ها از خانه بیرون نخواهم آمد. برمی گردم شهرستان آنقدر سریال می بینم و آت آشغال می خورم تا از سرم بیفتد هر چیز مرتبط با ادامه تحصیل. اصلن مرگ بر علوم انسانی به ویژه بعد قرن نوزده. کارم شده  توی تختخواب دراز کشیدن و فحش دادن به متفکرانی که می شناسم. به همه آن هرمنوتیسین ها و دیالکتیسین ها و مکتب فرانکفورتی ها و اقتصادسیاسی دان ها. دستکم کاش یکی بود پول می داد یک بار هم که شده بروم تراپی


*از شهرام شیدایی



۱۳۹۷ اردیبهشت ۴, سه‌شنبه

چرا کسی نمی گه به من عشق و امیدم به کجا رفته؟


خسته و وامونده و ناچارم. دلم می خواست آدما حواس شون بیشتر بهم بود. ولی کسی دور و برم نیست. خودم سر در خونه م اعلامیه چسبونده بودم که ببینید، من رفتم تو غارم، لطفن مزاحمم نشید چون برنامه ریزی کردم واسه موفق شدن و شلوغی و معاشرت سد راهمه. با خودم افتادم سر لج. گفتم دیگه نه توییت می کنم نه میرم اینستاگرم. دیگه جز به پیامای کاری جواب نمیدم و تلگرام رو هم می ذارم به حال خودش. اگه بتونم خوب از عهده نقشم بربیام، بعد یه مدت حتمن تبدیل می شم به اون آدم تو فولدر عکس هارد اکسترنال که هیچوقت کسی به صرافت دیدنش نمیفته. اون وقت یه روز یه نفر از سر اتفاق چشمش به عکس می خوره، خاطره ای تو ذهنش مرور می شه، چند بار با دو تا انگشت رو میز ضرب می گیره و دست آخر می فهمه حتی اسم طرف رو هم یادش نیست. درست مث اون تیکه پارچه قهوه ای قدیمیِ ته چمدون که یادگاریه ولی انقد مستهلک که کسی به فکر استفاده ازش نمیفته. من تمام جوونیم رو گذاشتم تو اون مدرسه ولی اونا تصمیم گرفتن منو نادیده بگیرن. یاد حرف روز استخدامم افتادم: «تو با این سنت اصن حقوق می خوای چی کار»؟ لابد با خودشون فکر کرده بودن اومدم پی تفنن. اومدم زیر سایه شون بزرگ شم. که نیازی نیس خیلی جدیم بگیرن. امروز سر کلاس، جلو بچه­ ها بغض کردم و تا زنگ آخر که آترینا اومد پیشم وضعم همین بود. آترینا دوست جدیدمه که دیروز تو ماشین مامانش همو دیدیم. امروز خودش اومد تو کتابخونه، بهم گف سلام! دیروز خیلی خوش گذشت. و بعد یه صندلی آورد گذاشت کنارم و شروع کرد به تعریف کردن اینکه هر وقت سرش رو از شیشه پنجره می برد بیرون، بارون شدیدتر می شد. می گفت دوستاش حرفش رو باور نمی کنن ولی اون چند بار امتحان کرده. من تو ماشین، حواسم پیش همه تلاش های بی ثمری بود که باز هم اصرار داشتم به انجام شون. فکر کردم آهسته آهسته دارم نامرئی می شم. دو بار خودمو تو آینه جلوی ماشین نگاه کردم و بار دوم حتا تار دیدم تصویر خودمو. انگار که صورت یه آدم رو از مه ساخته باشن. بعد رسیدم میدون انقلاب و پاهام دستکم یادش اومد سنگفرش ها رو. راه افتادم سمت خونه.



۱۳۹۷ اردیبهشت ۲, یکشنبه

مشقِ سال جدید

حدود دو ماه از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم می گذرد و من کماکان هیچ چیز برای نوشتن ندارم. تنها چیزی که بالای این صفحه نوشته ­ام، این شعر لورکاست:
"بهار نارنج را و زیتون را/ آندلس، به دریاهایت ببر/ دریغا عشق!/ که بر باد شد..." و دو خط پایین­ تر نوشتم :
و حتی طولانی ­ترین و زیباترین بوسه
یعنی غیاب.
راستش از نوشتن این ها، از اینکه آن روز موقع دیدن پیام او توی تلگرام (که فقط یادآوری یک پروژه کاری بود) لحظه ای ضربان قلبم همراه با تمام دنیا متوقف شد، احساس مبتذل­ بودن می کنم. از اینکه یک ماجرای چسکی عشقی برای خودم دست و پا کرده ام و آن را مثل طوق سنگین بی مصرفی انداخته ام گردنم و با خود همه جا می برم از خودم بدم می آید. ادبیات از تراژدی و فقدان و غم و عسرت زاده می شود اما برایم احساس حقارت باری ست وقتی فکر می کنم تنها منبع الهامم برای نوشتن آن گسست چند ماه پیش بود که در مقیاس این همه بدبیاری و فلاکت، ناچیزترین شان است، حتی برای خود من. توی کتابی که م بهم هدیه داده بود، یکی از شخصیت ها می گفت که خصلت عشقِ نامشروع، تند و تیز بودن آن است. چیزی که بی هوا می آید، جا خوش می کند، زندگی آدم ها را دگرگون می کند و بعد هم یک روزِ خیلی معمولی محو و نابود می شود انگار هیچوقت نبوده. اما علاقه و عشق مشروعی که سبب آن پیوند خونی ست اینگونه نیست و طالعش بر ماندگاری ست. از اینجور تفسیرها خوشم می آید. از اینکه بگردم لای اوراق کتاب ها و کانال های تلگرام و صفحه های توییتر و مثلن چشمم بخورد به ترسیم دورنمایی اساطیری از عشق مدرن و زوال آن. بودلر را برای همین اینقدر دوست دارم. بعد با مداد آن بخش از کتاب را علامت می زنم. شاید برای چند نفر هم بفرستم. 
فکر می کنم بیش از هر احساس دیگری، حس دلخوری دارم، آن هم از خودم. از اینکه این قدر راحت -به زعم دیگران- کنار آمدم با ماجرا. که جزع و بی تابی نکردم. شب را با الکل و افیون به صبح نرساندم و مسیر سادومازوخیستیِ پس از جدایی را آن طور که عیان باشد طی نکردم. دارم فکر می کنم شاید آن اتفاق تنها شانس من برای تجربه عمیق فقدان معشوق بود و من با اصرار بیش از حدم بر حفظ چارچوب و عدم ابراز افراطی احساسات، آن را از کف دادم. از این حرف ها دیگر. از این تصورات آبدوغ خیاری که همیشه هزار رسانه می کنند توی مخیله آدمیزاد. امسال وقتی داشتم لیست مخاطبین را نگاه می کردم که ببینم می خواهم برای کی تبریک عید بفرستم، یک آن دست از این کار کشیدم و نشستم به شمردن. به نام بردن و احضار تمام آدم هایی که یک روز آدم مهم زندگی ام بوده اند و حالا دیگر نیستند. یا آب شده اند رفتند توی زمین یا من دیگر دسترسی ای به ایشان ندارم. انگار که حباب قرمزرنگی رفته رفته از زمین بالا بیاید و کشیده شود دور آدم ها  که تو را منع کند از عبور از آن حریم. تو پشت شیشه قرمز می ایستی و تنها می توانی گاهی از پس غبار و تیرگی نگاه کنی. من چهره های گذشته ام را حمل می کنم، چون درختی که حلقه های سال هایش را*. مثل تابلوی رنگ روغن زنگارگرفته و بی رنگ و رویی که خود پارچه ی کشیده شده روی طرح قدیمی دیگری ست.
می خواهم امسال را سال دستیابی به هدف های کوچک شخصی و کاری قرار دهم. سالی که قرار است تمامن روی پروژه های شخصی ام تمرکز کنم، پایان نامه ام را بنویسم، پروژه مربوط به کارم را هرچه سریع تر راه اندازی کنم، ورزش کنم و انتظار هیچ چیز را نکشم. مهم تر از همه تمرین قطع امید است. می خواهم آنگونه نادیدنی باشم که سُر خوردن قطره های شبنم روی علف های دشت های شقایق. باید تمرین کنم تا صدای آزاردهنده و پراطوار قاشق بر بشقاب چینی نباشم. می خواهم تلاش کنم سجایای اخلاقی کسانی را کسب کنم که هیشه تحسین شان می کنم. آدم های بی ادعا و خاموش. دیگر نه به غیاب خواهم اندیشید و نه برای پر کردن آن تقلا خواهم کرد. بیشتر خواهم نوشت.
*شعری از توماس ترانسترومر

۱۳۹۶ اسفند ۹, چهارشنبه

دریا خندید در دوردست


با دختربچه _به گمانم_ شش هفت ماهه ای در بغل نشسته بود روی پله های پل هوایی دم دانشکده. همان پلی که هر وقت سرویس نمی آمد، از روی آن گذر می کردیم و جلال را می رفتیم بالا تا برسیم به ایستگاه اتوبوس های امیرآباد و مسیر منتهی به خوابگاه. نمی دانم اصلن چرا فعل جمع به کار بردم در حالی که اغلب مواقع خودم تنها بودم توی آن مسیر. نشسته بود روی پل هوایی و من که استثنائن هندزفری توی گوشم نبود شنیدم صدایم می زند. گفت از ارتفاع می ترسد. گفت اگر می شود همراهی اش کنم از روی پل عبور کند. اولش باورم نشد. دستم را گرفتم پشتش ودیدم دارد قدم های متزلزلی بر می دارد با وجود بچه توی بغل و چادر. سعی کردم هدایتش کنم به جلو و گفتم می تواند بچه را بدهد به من. کودکش را که بغل کردم ترس برم داشت. که نکند حالا که بچه را سپرده به کسی بگذارد برود؟ نرفت. با هم از پله ها پایین رفتیم و بچه را دوباره دادم به زن مستأصل. آن یک دقیقه روی پل، بچه به بغل، آن لحظه ای که کلاه بافتنی اش را از جلوی چشمش کنار زدم و انگشت هایش را در دست گرفتم، انگار درست همان جا بود که فهمیدم بله، دیگر راه گریزی نیست. من حقیقتا دوست دارم مادر شوم. دلم می خواد یکی از همین ها بزایم و بزرگش کنم و از پل هوایی گذر کنیم با هم. دیگر ماجرا تصوری فانتزی_ اینستاگرمی ملهم از عکس های مادر و دخترها با لباس ست کرده یا ذوقی نوجوانانه و خام اندیشانه نیست. همان قدر که تصویر زندگی مشترک زیر یک سقف با یک نفر برایم مبهم و دست نایافتنی ست، به همان میزان بچه داشتن و مسئولیت بزرگ کردنش را پذیرفتن برایم بداهت و وضوح دارد.
اندرو وایِت تابلویی دارد که ترکیب رنگ ها و نور و کمپوزیسیون آن، یکی از غریب ترین مناظر دنیا را می سازد. وایِت خود درباره اثر می گوید «این تابلو تقریباً تمام فصول سال را نشان می دهد». زمان در این اثر متوقف نشده است بلکه اساسن وجود ندارد. بی زمانی مطلق. یک جور سکون و سکوت و وسعت ابدی. رفیقم گلنار _به درستی_ درباره این نقاشی نوشته بود که انگار همه رنگ ها، همه آبی ها و زردها و قرمزها با هم ترکیب شده اند و ماحصل آن، شده رنگ این منظره که واپسین رنگ جهان است. پوست جهان، آخر سر چنین رنگی خواهد داشت. روزها و شب های من پرملال نیست، افسردگی و جمود بر آن حاکم نیست اما گویی روح آن منظره از تابلوی وایِت به بیرون جهیده و مثل مایعی مرموز، جاری شده روی سنگفرش خیابان هایی که هر روز بر آن ها قدم می گذارم. انگار جراح یا  پرستاری باشم که نزد دیگران خیلی موجه و پرکار به نظر می آید. روزهایش به کار و مشغله و گه گاه تفریحی می گذرد ولی شب که می آید خانه، در اتاقی پرنور با دیوارهای سفید وخالی و مشرف به درختان بی بر و بار توی خیابان می نشیند، دفترچه ای را از کشوی میز چوبی قدیمی در می آورد، آن را باز می کند و اسم بیمارانی که زیر دستش تمام کرده اند را می نویسد. سیاهه نویسی از مرگ افراد، او را از کار کردن باز نمی دارد، سبب نمی شود خودش را توی خانه حبس کند اما می داند چنین اتفاقاتی هر روز برایش می افتد/ خواهد افتاد و او هم موظف است با وسواسی مثال زدنی تک تک جزئیاتش را ثبت کند و خوب فکر کند به آن اتفاقات و آن از دست رفتن ها. زندگی همچنان روال سابق خود را دارد. حتی ریتم آن بعضن تندتر هم شده است. چرخه تکرارشونده درس و کار و معاشرت و امور داخل خانه. ولی همه چیز رنگ آن تابلوی نقاشی را دارد و تنها رخدادی که می تواند لحظه ای رنگ ها را به تابلو برگرداند، چیزی ست شبیه ملاقات با آن کودک روی پل هوایی.


۱۳۹۶ بهمن ۱۴, شنبه

تصویرِ آرزو چو غباری به دستِ باد

دوباره خسته و مریضم. روزی چند بار دست می برم به چشم هام و می مالم حسابی. شب ها کم و دیر می خوابم و لابد گمان می کنم اینطوری، با قهوه و پلک زدن های محکم و بیش از حد، می توانم از عهده ضعف قوای جسمی ام بربیایم. دوباره بغض می کنم هر ساعت از روز. امروز. مثلن وقتی که عکس دسته جمعی شان را دیدم و فکر کردم کاش من هم آدمِ نزدیک رفیق هام بودم. آدمِ عکس ها و گعده های شان. با راح قرار کرده بودیم از آن دسته آدم ها نباشیم که پلیس مچ گیر اینستاگرم و بپّای لست سین می شوند. من نتوانستم ولی. هر بار که عکس های شان را می بینم، بیشتر در خود فرو می روم، صندلی فلزی زنگارگرفته خودم می شوم و تا می شوم روی خودم. مثل امروز سر دومین کلاسم که رفتم، نیم ساعت تمام هیچ چیز نگفتم. وارد کلاس شدم و ایستادم گوشه میز معلم. بچه ها جویا شدند، چیزی نگفتم. بعد آن ها پی حرف های خودشان را گرفتند و من هم صمّ بکم ایستادم روی تقاطع نور و سایه و تمام نیم ساعت به خودم گفتم این بچه ها گناهی نکرده اند، انرژی گور به گور شده ات را از هر قبرستانی شده پیدا کن و شرو کن به درس دادن. تا کی می خواهم به این وضعیت ادامه دهم؟ اصلن توان تغییر دارم؟ ندارم. مدت هاست که فقط خواب مدرسه می بینم. خواب مدیر و ناظم و بچه ها. خواب می بینم رفتم توی خانه های شان. وسط مهمانی های شان. خواب دیده بودم که مدیر بی همه چیز مدرسه توی خواب لب باز کرده و دارد ازم تشکر می کند. این قدرنادیدن همیشگی، این خزه بی رونقِ نشسته بر سنگ های مرداب بودن، نفسم را بند آورده. دو سال است دارم بیشتر از تک تک شان توی آن کثافتخانه جان می کنم، به شندرغازی که تف می کنند جلوی دست هام رضایت داده ام ولی هیچ هیچ هیچ نمی گویند خرت به چند. برای هیچکدام شان مهم نیست و من دارم دق می کنم از اینکه مثل تفاله جمع شده توی سینک آشپزخانه، نزد ایشان بی اهمیت و ناچیزم. دارم ذره ذره جوانی و علاقه و انگیزه ام را دست می کنم توی حلقم و می ریزم جلوی پای شان و آن ها عامدانه به چپ شان هم نمی گیرند. می دانم که تعفن و گنداب است آنچه تویش می زیند و نشخوار می کنند، می دانم که کلمات شان سنگ است روی گرده سیزیف؛ ولی این کابوس ها، این بغض کردن های گاه و بیگاه بهم ثابت کرده که هر قدر هم به خودم بقبولانم بی شرفی شان را، باز هم آدمم و نیاز دارم یک جایی، ولو برای لحظه ای دیده شوم، تشویق شوم. دریغ می کنند و من باز جسم چروکیده پرنده ای مرده می شوم؛ خشک و زبر و کرم خورده زیر آفتاب سرد زمستان. کاش دستکم توانایی ماشین وار او در بازگشت به مسیر زندگی را داشتم. کاش بلد بودم مثل او، فشار هر روزه کار و درس های تمام ناشدنی را تاب آورم، توی اعماق غوطه ور شوم و در پایان روز جان سالم به در برم. بلد نیستم. یادم نداد. من آبستن باقیات صالحات او بودم و در معرض گیاه شدن در پرتو نورهایش که رفت و همه چیز، نارس و ناتمام ماند و عقیم ماندم انگار تا آینده نامعلوم.

خ. ز

چند شب پیش، خانه‌ی دو نفر از دوستانم، شام را خورده بودیم و نشسته بودیم جلوی تلویزیون تا ببینیم جمال برایمان می‌خواهد با چه کسی مصاحبه کند....