۱۳۹۶ بهمن ۱۴, شنبه

تصویرِ آرزو چو غباری به دستِ باد

دوباره خسته و مریضم. روزی چند بار دست می برم به چشم هام و می مالم حسابی. شب ها کم و دیر می خوابم و لابد گمان می کنم اینطوری، با قهوه و پلک زدن های محکم و بیش از حد، می توانم از عهده ضعف قوای جسمی ام بربیایم. دوباره بغض می کنم هر ساعت از روز. امروز. مثلن وقتی که عکس دسته جمعی شان را دیدم و فکر کردم کاش من هم آدمِ نزدیک رفیق هام بودم. آدمِ عکس ها و گعده های شان. با راح قرار کرده بودیم از آن دسته آدم ها نباشیم که پلیس مچ گیر اینستاگرم و بپّای لست سین می شوند. من نتوانستم ولی. هر بار که عکس های شان را می بینم، بیشتر در خود فرو می روم، صندلی فلزی زنگارگرفته خودم می شوم و تا می شوم روی خودم. مثل امروز سر دومین کلاسم که رفتم، نیم ساعت تمام هیچ چیز نگفتم. وارد کلاس شدم و ایستادم گوشه میز معلم. بچه ها جویا شدند، چیزی نگفتم. بعد آن ها پی حرف های خودشان را گرفتند و من هم صمّ بکم ایستادم روی تقاطع نور و سایه و تمام نیم ساعت به خودم گفتم این بچه ها گناهی نکرده اند، انرژی گور به گور شده ات را از هر قبرستانی شده پیدا کن و شرو کن به درس دادن. تا کی می خواهم به این وضعیت ادامه دهم؟ اصلن توان تغییر دارم؟ ندارم. مدت هاست که فقط خواب مدرسه می بینم. خواب مدیر و ناظم و بچه ها. خواب می بینم رفتم توی خانه های شان. وسط مهمانی های شان. خواب دیده بودم که مدیر بی همه چیز مدرسه توی خواب لب باز کرده و دارد ازم تشکر می کند. این قدرنادیدن همیشگی، این خزه بی رونقِ نشسته بر سنگ های مرداب بودن، نفسم را بند آورده. دو سال است دارم بیشتر از تک تک شان توی آن کثافتخانه جان می کنم، به شندرغازی که تف می کنند جلوی دست هام رضایت داده ام ولی هیچ هیچ هیچ نمی گویند خرت به چند. برای هیچکدام شان مهم نیست و من دارم دق می کنم از اینکه مثل تفاله جمع شده توی سینک آشپزخانه، نزد ایشان بی اهمیت و ناچیزم. دارم ذره ذره جوانی و علاقه و انگیزه ام را دست می کنم توی حلقم و می ریزم جلوی پای شان و آن ها عامدانه به چپ شان هم نمی گیرند. می دانم که تعفن و گنداب است آنچه تویش می زیند و نشخوار می کنند، می دانم که کلمات شان سنگ است روی گرده سیزیف؛ ولی این کابوس ها، این بغض کردن های گاه و بیگاه بهم ثابت کرده که هر قدر هم به خودم بقبولانم بی شرفی شان را، باز هم آدمم و نیاز دارم یک جایی، ولو برای لحظه ای دیده شوم، تشویق شوم. دریغ می کنند و من باز جسم چروکیده پرنده ای مرده می شوم؛ خشک و زبر و کرم خورده زیر آفتاب سرد زمستان. کاش دستکم توانایی ماشین وار او در بازگشت به مسیر زندگی را داشتم. کاش بلد بودم مثل او، فشار هر روزه کار و درس های تمام ناشدنی را تاب آورم، توی اعماق غوطه ور شوم و در پایان روز جان سالم به در برم. بلد نیستم. یادم نداد. من آبستن باقیات صالحات او بودم و در معرض گیاه شدن در پرتو نورهایش که رفت و همه چیز، نارس و ناتمام ماند و عقیم ماندم انگار تا آینده نامعلوم.

۱۳۹۶ بهمن ۶, جمعه

I rise with my red hair, And I eat men like air*

تصویری که از خانه شان در خاطرم مانده این است که او بزک دوزک کرده و منتظر دریافت سهمیه توجه روزانه،  درِ اتاق شوهرش را هر یک ساعت می زد تا به او بگوید  قربانتان شوم، لطفن بیایید کیک  و چای تان را بخورید. منت روی سر من بگذارید و تشریف بیاورید شام تان را میل کنید که در حال سرد شدن است. تمنا می کنم به قواعد فیمابینی و نقش های مان پایبند بمان تا اشباح شومی و تهی بودگی از اعماق هادس به جریان زندگی مان فرستاده نشوند. انگار غروب های اندرونی های  قرن دوازده، با همان آدم ها، با همان سرگذشت ها، سوار بر موکب زمان شده و آنقدر پیش آمده و تکرار شده تا اکنون رسیده به ما. وضعیت آشنای معاصرزن می رود تحصیل می کند، کلی تجربه جنسی و عاطفی جمع می کند تا دست آخر به ابژه ای از برای تمکین بدل شود و از قضا راضی و اهلی و لبخندبرلب. تصویر آینده ای این چنینی مضطربم می کند. زنی با تحصیلات عالی، مزین به اندوخته فرهنگی و غنای تجربه زیسته دانشجویی، اما سرسپرده به محتومیت سرنوشتی که از اعصار پیشین برای وی مقدر شده است. فرورفته به کنج نسیان و بی تفاوتی. بیایید حالا که گلومان تنها هلهله زناشویی سر می دهد، حالا که دست های مان را در انتهای هر روز کنار دم کنی ها آویزان می کنیم، بدن های رام و بی شکلی باشیم آماده قربانی شدن مقابل هیبت هیولاگون مصرف. بیایید به هم قول بدهیم که از این به بعد صورت های مسخ شده ای باشیم پناه گرفته پشت صفحه موبایل ها. سرکوب امیال و از دست رفتن سوژگی را باید گردن نهاد. باید توی دنیای استیکرها و کانال ها دنبال "معنای زندگی" و "خوشبختی" گشت. آدم ها دست به تحمیق خود می زنند. لابد چون می دانند تحمل چنین باری با داشتن شهود و قوای فکری سالم امکان پذیر نیست. می توان با استمداد از جمله های قصار، رابطه فروپاشی شده را سر پا نگه داشت و برای "تجربه" ازدست رفته نگران نبود. می توان تا ابد توی پستوی خانه نشست و در فاصله بین پخت وعده های غذایی، مشتری پر و پا قرص فروشگاه های آنلاین بود. زن ها در مسیر میانسالی، آن اندک کلماتِ از آن خویشتن شان را از دست می دهند ولی باکی نیست، می توان سرگشته و تحقیرشده، تا ابد توی گعده های مجازی، توی یکی از مراحل هیچگاه تمام نشدنی بازی های موبایلی به جستجوی سعادتمندی و معنا پرداخت


* Sylvia Plath

۱۳۹۶ دی ۲۴, یکشنبه

لطف کن و قداره ات را زیر لباست پنهان نکن

توی حمام توجهم جلب شد به چند تار مویی که ماسیده بود روی چاهک و می­ دانستم متعلق به من هم نیست. خواستم بردارم شان و بیندازم توی سطل آشغال. بعد نمی ­دانم چرا سرپوش چاهک را برداشتم و دیدم آن طرف سرپوش، توده لزج و تهوع آوری از مو و پوست و چرک و زخم کنده شده و چیزهای دیگر جمع شده. دست ­های تمیزِ تازه شسته ­ام را دراز کردم و آن توده را جدا کردم از سرپوش. احساس کردم دارم به موش مرده دست می­ زنم یا یکی دستم را گرفته و فرو کرده توی عفونت تخلیه­ شده دمل چرکین پای یک نفر. یه لحظه چشمم را بستم و بعد دوباره ادامه دادم به برداشتن موها و نجاسات. چرا این کار را کردم؟ چرا حتا نرفتم دستکش بیاورم؟ چون فکر کردم دارم ترس ­ها و تهدیدهای زندگی ­ام را با این حربه پس می­ زنم؟ با فرو کردن دست های تمیز عریان توی اعماق کثافات؟ درست مثل مامان. هیچ­وقت نشده چیزی خارجی، یک ماده، باعث شود چندشم شود. نه سوسک، نه چاه گرفته سینک ظرفشویی، نه زخم­ های عمیق، نه مدفوعی که چاه توالت را بند آورده. همیشه دست به کار شدم و سعی کردم خودم برطرف کنم وضعیت پیش آمده را. مانور جسارت و آمادگی برای موقعیت­ های آخرالزمانی و گروتسک فرضی ولی محتمل؟ تأثیر ناپیدا ولی عمیق مامان روی تمام وجوه شخصیتی ام؟ فکر می کنم می خواهم اول از همه به خودم ثابت کنم که برای حل مشکلاتم نیاز به کسی ندارم. نیاز ندارم آن کهن­ الگوی مذکر، آن توتم محافظ، سر برسد و با دست های قدرتمند مردانه اش نجاتم دهد. از تو ولی تنها یک درخواست دارم. می خواهم لطفی در حق من بکنی. یک روز که خیلی قبراقی و سرحال، قداره و پتک ات را هم همراهت بیاور. زل بزن توی صورتم، پتک را متداوم و در فواصل زمانی یکسان بکوب روی سرم و در همان حین بگو تو را هرگز هرگز هرگز دیگر به سوی خود نخواهم خواند. زودتر برایم قداره ببند، توی دهانم خاک بپاش و مرا از این گزاره های ترحم آمیز رمانتیک، از این گمان وهم آلود برهان. 

۱۳۹۶ دی ۲۱, پنجشنبه

صدای توی فیلم گفت: نگران نباش. به زودی همه چیز بهتر می شه.

امروز زودتر از روال معمول دو هفته اخیر از خواب بیدار شدم. خوابیدن، مکانیزم دفاعی آدم های ضعیف النفسی مثل من علیه همه تشویش ها و طفره رفتن ها و به تعویق انداختن ها برای فراموش کردن هرچند موقت تمام کابوس های عالم واقع. مثل فرو رفتن توی عمق تشک ابری نرم زهواردررفته ای که گوشه فراموش شده ای افتاده. هوا طبق معمول روزهای گذشته ابری و گرفته و نفسگیر و خفقان آور است. برای بار چندم دلم پنجره اتاق خانه قدیمی مان را خواست که رو به درخت ازگیل و پنجره چوبی خاکستری و راه پله باز می شد. هوای مرطوب و تر و تازه ای که ای کاش آدمی همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست. به شدت نیاز دارم بروم سفر. شده برای یک روز. به رشت یا شیرگاه یا نوشهر. شاید هم به همدان یا مریوان. هر جایی جز اینجا. تا بتوانم اول از همه برای مدت کوتاهی هم که شده نفس بکشم و بعد مثل حشره ای سبک و ظریف، پوست اندازی کنم. به وضعیت اولیه ام برگردم و دیگر فکر نکنم منافذ پوستم، چاه های مسدود لجن آلود و خزه بسته فاضلاب هستند که بوی بد و گندیدن و پوسیدگی را سبب می شوند. بعد بر می گردم سر جای همیشگی ام و دوباره می شوم همان سارای شوخ طبع و مهمل گو و زیاده خواه همیشگی. دوباره آدم ها را دعوت می کنم به خانه ام و از نو عاشق می شوم. احساس می کنم ماشین بی مصرفی شده ام که کارش فقط دریافت محتواست. مرتبط و نامرتبط. خوراک حاضر و آماده، حاصل نبوغ دیگران برای القای این نکته به خودم که دارم کار مفیدی می کنم و اینطور نیست که تمامن وقتم را به بطالت گذرانده باشم. شده ام ماشین مصرف مکانیکی نوشته ها و فیلم ها و سریال ها. بی ذره ای تفکر و تعمق. نشخوار هر روزه حرف ها و استدلال هایی که متعلق به من نیست. زالوی مکنده کوگیتوی دیگران. آن وقت ها که او بود، آن ماه های انتظار زجرآورِ شیرین، تمام پشتکارم بسته به او بود. از دیدنش انرژی می گرفتم و ترغیب می شدم بیشتر بخوانم و ببینم و بنویسم. اصلن فکر می کنم شاید دیدن سرانگشت های چالاک و طربناک او حین ضرب گرفتن بود که بهم انگیزه مجدد داد تا دوباره شروع کنم به ساز زدن (خدایا کمکم کن از پس هزینه کلاس موسیقی توی ماه های آینده بر بیایم و دوباره ساز زدن را رها نکنم). دیشب فیلم جدید گرتا گرویگ را دیدم و فهمیدم به او حسودی ام می شود. به او، به پلات، به وولف، به لوکزامبورگ و به تمام زن های موفق دیگری که اغلب شان وقتی کم سن تر از من بودند مسیر زندگی شان را پیدا کردند و به خلاقیت شان اجازه بروز دادند. به س. گفتم که بالاخره شغل آینده ام را انتخاب کرده ام. می خواهم معلم مدرسه بمانم. علی رغم اینکه می دانم ممکن است یک روز دیگر نگذارند به تدریس در نظام فاسد_مفسد و همانندساز استاد-شاگردی شان ادامه دهم چون نتوانسته ام مجری خوبی در برابر چشم سراسربین شان باشم. به هر حال همین که توانسته ام قدری از ابهام سرگیجه آورِ دل به هم زننده آینده کم کنم، برای اکنونم کافی ست. 
این روزها کتاب خاطرات سیلویا پلات شده کتاب بالینی ام. دارم روزهای بیست و شش سالگی این راوی اعجوبه آشفتگی مدام را می خوانم و حتا نمی خواهم یک لحظه به این فکر کنم که سه سال بعد خودکشی می کند. هر روز بعد خواندن کتاب به خودم همان کلمات پلات را یادآوری می کنم: بیشتر بنویس، سَبْک خودت را پیدا کن، تقلید نکن. تا به حال کتابی نبوده که تک تک جملاتش، تمام آنچه مدت هاست قصد گفتنش دارم را آن قدر دقیق و هنرمندانه بیان کرده باشد. باید بیشتر بنویسم. بیشتر با آدم ها معاشرت کنم، بیشتر کار کنم. نوشتن همان شوقی را بهم می دهد که چیدن و بوییدن سبزی ها و خیارهای درختی باغچه خانه سابق مان. باید یک روز بروم به ایوان مورد علاقه م و رو به آن دیوار قهوه ای رنگ سترگِ چین دار، رو به سفیدی کف آلود و تعمیددهنده آب بنشینم و هیچ نکنم جز نوشتن. 

۱۳۹۶ دی ۱۷, یکشنبه

دل ز دست غم مفر ندارد

ظهر توی جاده سعی کردم کتاب بخوانم ولی دیدم نمی ­توانم و می ­خواهم هر چه زودتر تسلیم تکان ­های خلسه ­آورِ مداوم اتوبوس شوم. چشم ­هایم را که باز کردم دیدم پسر دوازده سیزده ساله ­­ای که روی صندلی آن ­سوتر تنها نشسته بود و بوی آشنا و نوستالژیک رطوبت روستایی خانه ­ی یکی از عمه-هایم را می ­داد، مدت­ هاست زل زده است بهم و من که پالتو ام را در آورده بودم، نمی ­دانستم با دست­ هایم کدام قسمت از بدنم را بپوشانم. یاد پسربچه ­های شب های عربی پازولینی افتادم (یا 21 گرم ایناریتو؟ چه اهمیتی دارد؟) و رویم را برگرداندم و به خواب رفتم. یک لحظه شاید اتوبوس متوقف شد و من از خواب پریدم و دیدم دست­ راستم را گذاشته ام کمی بالاتر از ران پای راست. دیدم پسرک همچنان با نگاه خیره اش، اندام مرا می کاود. خجالت کشیدم، خودم را جمع و جور کردم و سعی کردم تا رسیدن به مقصد نگاهم را از آن پسربچه بدزدم و آن جا بود که فهمیدم چقدر مدت هاست احساس عدم امنیت می کنم و تا چه پایه اعتماد به نفسم سقوط کرده است. امشب سعی کردم مثل تو و دیگران همراه با صدای موسیقی مشغول نوشتن شوم. نتوانستم. و الان دارم با خودم فکر می کنم منی که از پس انجام همزمان دو کار بر نمی آیم، شاید آن­قدرها که تصور می ­کردم باهوش و تیز و فرز نیستم. شاید خیلی معمولی ­تر از آنی هستم که این همه سال راجع به خودم فکر می ­کردم. یک دختر خیلی معمولی که فقط دارد تلاش می­ کند متفاوت و ویژه به نظر بیاید. کاش یک نفر بهم توهین می­ کرد. کاش یکی محکم می ­خواباند زیر گوشم. کاش توی خیابان بهم متلک می­ انداختند. کاش کاش تنها یک نفر پیدا شود که بی­ اندازه عصبانی ­ام کند. تا دیگر -ساعت­ ها بعد از دیدن تو- ناگهان با تصویر خیالی ات بلند بلند دعوا نکنم و اشک نریزم. کاش همان ساعت­ ها پیش، بیشتر روی موضعت پافشاری می ­کردی. کاش بیشتر خشمگینم می­ کردی تا خشمی که مدت ­هاست از تو، از این روزها توی دل دارم را مثل دخترهای هیستریک توی فیلم ها بر سرت خالی می کردم و بعد می زدم بیرون. تو داری آن­قدر لاقیدی و کلبی ­مسلکی به خرج می دهی که من تمامن خلع سلاح شده ام. من مقابل تو هنوز هم بی­ زبانم و مفلوج. انگار سکته­ کرده باشم، آرواره ­هایم مقابلت از کار می ­افتند و بعد پنداری مایع چرکین شیری رنگ دلمه بسته ای را سرانده باشند توی شقیقه ها و پشت چشم­ هایم، احساس گیجی و اشمئزاز می­ کنم. نه از تو. از خودم؟ نمی ­دانم. فقط می ­دانم که این حسادت آخر مرا از پا می ­اندازد. حسادت به همه آن هایی که تو را همان­گونه که هستی از آن خود دارند و من نه. از تمامِ تو، تنها نادیده گرفتن­ هایت نصیب من است

۱۳۹۶ دی ۱۶, شنبه

(اینها فقط گزارش روزانه من است و ارزش دیگری ندارد)

 حالا دیگر می دانیم برخلاف دعاوی آن صورتک های فریبکار، آن تمثال های خیرخواهی که  پشت درهای بسته "رایزنی می کنند" و "هر کاری از دست شان بر آمده" دریغ نکرده اند، ابدن انتهای بحران نیست. حالا ما همگی درون بحرانیم. مثل برخورد امواج صوتی سرسام آور و نامنقطعی که پهنه ی عظیمی را درنوردد. حالا دیگر تک تک مان تلاطم آن را هر ثانیه از شب و روز خود حس می کنیم. دیگر خوش بینی ساده لوحانه کافی ست. نحوست، چشم دریده و وقیح در درگاه ایستاده و نگاه مان می کند و ما حالا تکه پاره های کشتی درهم شکسته ای هستیم در اقیانوس (چیزی دست یافتنی تر از کلیشه ها وجود ندارد. من حتی حوصله ی اندیشیدن به بداعت ادبی را هم ندارم). من ضعیفم. ما ضعیفیم. همه توان مان را از ما گرفتند. ما حالا تصاویر دوبعدی  ترس خورده ای هستیم که هر صبح از توی مسنجرها به هم سلام می کنیم و لبخند میزنیم تا فقط مطمئن شویم آدم دیگری را از دست نداده ایم. من سراپا خشمم، کینه ام، "واکنش احساسی" ام. تو اما از دنیای ناچیز و بی حادثه ات به حریم خصوصی من سرک می کشی و انتظار معاشرت و دل خوشی داری. تو قرار بود همان باشی که شش ماه و چند روز پیش گم کرده بودم (بابا لنگ دراز من؟ که باید سال ها منتظر پیدا شدنش بمانم؟). نبودی. حتا شبیهش هم نبودی. مشکل همیشگی زندگی ام: هیچ بشری با تصورات ایدئالم نمی خواند (هچکس جز او که دیگر نیست. یعنی هست و نمی خواهد در زندگی من باشد). هیچ آدمی در چارچوب ذهنی سفت و سختی که تنظیم کرده ام نمی گنجد. من، همان دختر عامه پسند معمولی ای هستم که زود شیفته ی ظاهر پسرها می شود. اما کمی بعد، وقتی آن مجسمه ی خوش تراش، آن آپولوی زمینی، دهان باز کرد، تُن صدا یا نحوه ی جویدن غذا یا شکل ادای کلمات یا حتا پرسیدن یک سوال پیش پاافتاده (که هر کسی ممکن بود بپرسد) سریع برآشفته و عصبی ام می کند. به تو گفته بودم که من علی رغم آنچه می بینی، بعضی مواقع آنقدر خودخواه و بی رحمم که خودم هم از تبلور آن حجم از افکار تیره به وحشت می افتم. گفته بودم آسیب می زنم و گوش ندادی مثل آن های دیگر. و حالا مجبورم تو را هم کنار بگذارم. تو که فروتنانه و بی هیچ چشمداشتی، از ارزشمندترین اوقاتت گذشتی برای من. تو که مرا مثل معشوقه های پاریسی رمان های نویسنده های قرن نوزدهمی تنها و تنها ستودی و من حتا نگذاشتم لحظه ای موضوع صحبت های مان تو باشی. میم، من حتا اسم واقعی ات را هم نخواستم یاد بگیرم، من که با قساوت تمام جرات بازیافته ات را ربودم، ولی این تو بودی که خواستی نقش قربانی را ایفا کنی و نقش دختر خودخواه شیفته ی توجه و تحسین را به من محول کنی.
کلافه ام. سردرگمم. می خواهم بنویسم اما سطوری که می نویسم به نظرم حقارت بار و بی ارزش اند. خلوص و صداقت ندارند و باسمه ای اند. نوشتن: کاتارسیس، شناور شدن در آب های راکد دریاچه ای دور، زیر نور در برگیرنده و اروتیک آفتابِ نه چندان تند قبل ظهر. تنها یک طناب پوسیده، یک زمین متزلزل و رو به تلاشی، مرا به جهان آدم ها وصل می کند و هر روز با جدیت مذبوحانه ای، با همان حقارت و واخوردگی همکلاسی های سفله و میانمایه ام در جلب نظر اساتید و حفظ نمرات شان، دست می برم به سمت آن ریسمان پوسیده ی سی ها بار گره خورده و دوباره از نو از هم گسیخته. به صورت های شان فکر می کنم. هر روز اسم های شان را مرور می کنم. مبادا از خاطرم بروند. با هر لبخندی، هر جست و خیزی، بلافاصله تلخی وجدان معذبی به سراغم می آید که شرایط ناگوار آن چهل و اندی نفر را به یادم می اندازد. ما حالا در قلب بحرانیم و هیچکس انگار چندان اهمیتی برای دهشتناکی و پلشتی فاجعه قائل نیست. من، مجهز به سلاح تمامی کتاب های جهان، مبهوت و مغبون گوشه ی اتاقی نشسته ام که از آن من نیست و نام آدم های عزیزی را می خوانم که تمام تاریخ معاصر و دلبستگی من اند. به آ گفته بودم که این بی دست و پایی و این عذاب وجدان یک روز از همین روزها به جنون می کشاندم. که نمی شود تا ابد سوگوار و ساکن نشست. "بیخود نترس ای بچه ی تنها". اما چه کار می شود کرد؟ این سوال را همه هر روز از هم می پرسیم. تن نیست آدمی، عدد است[1] و حالا این عددهای روی صفحه ی اسمارتفون ها، رفیق های من، عصاره ی ارزشمند شب ها و روزهای سپری شده اند و خاطرات و دردها و خوشی های مشترک. خنده های شان، سیگار کشیدن‌ ها و فندک قرض گرفتن ها، کلمات رکیک، لحن صحبت کردن هر کدام، طنازی ها و بی پردگی ها و لوس بازی های شان، صلابت و شورمندی آشکار در چهره ی تک تک شان در جلو چشمانم حاضر است. به هم فشردن دندان ها، فرو خوردن بغض، یکی دو قطره اشک، تمسک جویی از خاطرات، جمع آوری همه ی باقیمانده ی رویاهایت، تلاش برای بازیابی آن رویاها و تبدیل کردنش به نیروی فعاله ی ای که تو را به پیش برد. تو را به بقیه قطعه های خاموش سرگردان در آبی بی رحم و متلاطم متصل کند. من هیچوقت آدم ناامیدی مطلق هم نبودم. حالا دستکم وقتی اذا وقعت الواقعه می شود، جسارت زل زدن توی چشم های  فاجعه را داریم. هیچ روزهای خوبی نیست. هنوز هم شب ها فقط به آغوش تو، به گرمای تخدیری تن ترکه ای تو فکر می کنم و بعد انگار توده ای از گازهای  سمی را به درون استشمام کرده باشم، در رختخواب احساس خفگی می کنم و از فکر دهشتناک نبودنت، به خودم می لرزم. من با خوش بینی دیگر وداع کرده ام اما هنوز هم بنده ی آن عبارت بلانشو هستم که برای باتای نوشته بود این بن بست تنها زمانی تثبیت می شود که از پیدا کردن راه خروج دست بکشیم. تنها از دل این ناامیدی هاست که امیدی تازه سر بر می کشد (نقل به مضمون).




[1] شعری از آدونیس

۱۳۹۶ آذر ۳۰, پنجشنبه

هیچ می دونستید خوابگاه عفونت میاره؟

نگاهش به ناخن های مانیکورشده دست چپ بود و با دست راست، دامن پیرهنش را بالا گرفته و پشت سر من توی صف سرویس بهداشتی سالن عروسی ایستاده بود. من نگاهم به پاشنه کفش های او و رفیقش بود و هر آن منتظر بودم به هر حال آن میزان لیزی و رطوبت کار دست شان بدهد. همینطور که توی آینه موهایش را برانداز می کرد به رفیقش گفت: "من چند ماه خوابگاه بودم دوره ی دانشجوییم. دستشوییاش انقد بد بود که عفونت گرفته بودم. بابام آخرش رفت برام خونه گرفت". من با خودم فکر کردم که در آن پنج سال زندگی توی خوابگاه چند بار باید عفونت گرفته باشم؟ داستان های حول جنین های پیدا شده در دستشویی های مدارس دخترانه، دگردیسی پیدا می کنند و به شکل عفونت های سمج و بیماری های شهرستانی واگیردار به ادبیات شفاهی دانشجویان و خانواده هایشان راه می یابند. یک بار مادر یکی از دوستانم رو کرد به مادرم و با لحن هشداردهنده و عتاب آمیزی گفته بود: "می دونی تو خوابگاه ها چه خبره که دخترتو این همه مدت گذاشتی اونجا؟" بعدتر می خواستم برای هر دوی ایشان توضیح دهم که بله ما تو خوابگاه گروهی نشسته ایم پای بساط وافور، قاچاقی پسر میاریم و قرص اکس و مشروب و همه اینها با هم. اوه یادم نبود همجنسگرایی هم خیلی اپیدمی ست توی خوابگاه ها. بعد قرص اکس و آن داستان ها معمولن دخترها چندتایی می روند توی یک اتاق جمع می شوند و لز(؟!) می کنند. فساد و بی بند و باری و عفونت و آلودگی خلاصه توی خوابگاه ها بیداد می کند. یک بنده خدایی چند سال پیش سر دفاع پایان نامه ش راجع به "جهان دوستی های پسرانه" نوشته بود که توی خوابگاه پسرها، بچه ها از مسواک هم استفاده می کنند. اباذری مثل اینکه برداشته بود گفته بود ببین این دیگر بهداشت فردی ست نه جهان رفاقت های فیلان. حالا حکایت همان عفونت در سرویس بهداشتی های خوابگاه دخترانه است.

۱۳۹۶ آذر ۸, چهارشنبه

تبالک

هنوز که هنوزه وختی اسمتو می بینم انگار که صاعقه در لحظه ازم رد می شه. کافیه یه لحظه با خودم فکر کنم که دیگه پذیرفتم نبودنت رو. اونوقت اسم لعنتیت میاد اون گوشه سمت چپ خودشو نشون میده _مسلمن نه برای من_ و من از نو تیکه تیکه می شم می ریزم رو زمین متزلزل زیر پام

۱۳۹۶ آذر ۶, دوشنبه

به امید روزی که جلسه ای وجود نداشته باشد

دیروز جلسه دیدار با والدین بود. یک دوجین معلم نشسته بودیم پشت میزها توی سالن اجتماعات. والدین (بخوانید مادرها و یک دو تا پدر) توی صف، پشت میز منتظر می ماندند تا نوبت شان بشود و بیایند با معلم بچه شان صحبت کنند. راجع به چه؟ هیچ. مطلقن هیچی. می آیند کارنامه را می گذارند جلوی شما و بعد شروع می کنند به نسق کشی که اوهوی زنک به چه حقی به عزیزدردانه من به جای بیست فی المثل نوزده دادی؟ بعد حالا تو هم هر چه توضیح دهی که ببین بزرگوار این دخترت می آید سر کلاس فقط میزش را خط خطی می کند و می رود تا هفته آینده. مگر زیر بار می روند؟ حاشا و کلا. یکی از مادرها نشسته بود جلوم و می گفت ببخشید اصن درس شما مگه توی کارنامه هم اومده؟ گفتم بله و نشانش دادم. بعد شرو کرد به زرنگ بازی که اگر راست می گویی چه تکالیفی داده بودی به بچه م؟ توضیح دادم و گفت خب ببینید خانم، من و دخترم هر دو نه تلویزیون می بینیم نه از شبکه های اجتماعی خبر داریم. نه که فک کنید خانواده بسته ای هستیم ها، نه. اصن علاقه ای به دیدن و شنیدن اخبار نداریم. نمی دانم شاید توقع داشت به او کارت صدآفرین بدهم. آفرین پدرت که فقط اخبار حراجی های مانگو را داری و بس. یا آن یکی، خانم پروتز، بهم می گفت که بله نمره های بچه ام خیلی پایین آمده و می دانم به خاطر علاقه اش به تئاتر است و دیگر نمی خواهم او را بفرستم کلاس تئاتر. حالا بیا و قانعش کن که بابا تنها دلخوشی زندگی این بچه را ازش نگیر. بعد همه شان هم می پرسند ببخشید شما توصیه ای چیزی ندارید؟ انتظار دارند مثلن من هم (مثل باقی معلم ها) بساط نسخه پیچی ام را دربیاورم، بنویسم بله کتاب تست فلان روزی سه ساعت، یک ساعت بازخواست بابت نمرات و تکالیف و به طور خلاصه یک سوزن جوالدوز تهیه کنید و روزی یک سانت فرو کنید تو مغز بچه
حالا بعد جلسه والدین تا خواستیم برویم مدیر آمد توی راهرو که همکارهای محترم جلسه شورای دبیران طبقه پایین. شده ایم یک عده آدم جلسه برو. فلانی کجا می ­روی؟ جلسه. فردا برنامه­ ات چیست؟ جلسه. جلسه و حناق. تو جلسه دبیران، روی میز، شیرینی میوه های اضافی جلسه دیروز هیئت مدیره را چیده بودند (یعنی یه تعداد موز تغییر رنگ داده و سیب هایی که میزبان توی ظرف می گذارد و می داند به همان صورت دست نخورده باقی می مانند)، مدیر شروع می کند به خواندن اسامی بچه ها از روی دفتر کلاس و معلم ها نظرشان را راجع به آن فرد می گویند. معلم ریاضی (که گویا تازه وضع حمل کرده و هر روز عکس بچه اش را نشان ما می دهد و ما هم موظفیم غش و ضعف کنیم برایش) می گفت فلانی خب خنگ است دیگر. یا آن یکی همین قدر کشش دارد. من داشتم سومین لیوان چایی ام را سر می کشیدم که حرف میم شاگرد خوش صدایم شد. می گفتند مادرش آمده و گریه کرده. بعد گفتند آره چون هیکل بزرگی دارد و پوستش ناجور است اعتماد به نفس پایینی. دارد. بعد آخی آخی گفتند و رفتند نفر بعدی. آها فلانی؟ چرا انقد شلخته لباس می پوشد؟ و من اینطور بودم که خب لعنتی ها شلخته لباس پوشیدن شد دلیل؟ با سپیده سعی کردیم به ایشان بگوییم که بابا محض رضای خدا کمی حواس تان باشد که خودتان هم دارید نقش کاتالیزور طرد این بچه ها را ایفا می کنید. که توی خرفت پیزوری باید بفهمی که بچه ای که اعتماد به نفس ندارد نیاز دارد چتر حمایتی ای از جانب تو برایش ایجاد شود که کمکی باشد برای پذیرفته شدنش در جمع سایرین. خیار و نارنگی ها یکی یکی پوست می کندند و اسامی پشت هم خوانده می شد. عاشق و شیفته دانش آموزان ساکت و بی زبان و مطیع و نمره بگیر اند. می گفتند فلان دانش آموز برخلاف پارسال، امسال دیگر دل به کلاس می دهد و آن شیطنت سال پیش را ندارد. برق زرنگی و پیروزی را می توانستی توی چشم هاشان ببینی از اینکه توانسته اند افسار یک بچه ی دیگر را هم به دست بگیرند و ترمزش را بکشند. بعد یک ساعت و نیم وقتی نامه های توبیخ و تمجید خطاب والدین بچه ها آماده شد به هم خسته نباشید گفتند و ختم جلسه را اعلام کردند. تنها نقطه روشن؟ اینکه فهمیدم یکی از شاگردهایم همان معلم ریاضی را دست انداخته و او نفهمیده.

۱۳۹۶ آذر ۳, جمعه

نامه به کور

به تو گفته بودم کاش دستکم آدرس جایی را می دادی قبل رفتنت تا برایت نامه بنویسم و بفرستم و تو مطابق معمول مرد رندی کردی و پاسخی ندادی و از سر وا کردی. تو همیشه بودی. شنوا و نظاره گر و معتمد و راهنما. حالا پنج ماه است که نیستی و من هنوز نتوانستم با نبودنت کنار بیایم (یحتمل الان داری از پشت مانیتور بهم می خندی). حضورت، کلماتت برایم آن چنان بود که چشم و گوش و زبان و دست و دهان. همان قدر که آن ها بداهت دارند، تو هم داشتی و اکنون فقدانت، چونان جای خالی عضوی ست در بدن. تو رفیق روزهای خوب و بد بودی. شریک و حل المسائل تمام مصائب. حالا هیچ نشانی از تو ندارم جز همان خطوط صفر و یکی و جملاتی که بدون مرجع مانده اند. انگار که دستی از غبار آن ها را نوشت و یک دم با اشارت باد محو شد. حالا خاموش و سر به زیر نشسته م به سوگواری. پنج روز پیش آن واقعه شوم حادث شد و تو اگر بودی، دستکم یاری ام می کردی در سپری شدن این روزهای تلخ تر از زهر که می دانم می گذرد ولی انگار برای کسی مهم نیست کیفیت و دشواری جانفرسای این گذار. پنج روز است که خواب او را می بینم و در بیداری هم انگار دارم روی سطح یخ زده ای راه می روم و تاب می آورم این سردی بی رحم را. برایم بی نهایت سخت است از او نوشتن. نبودنش هنوز رنگ و بوی تازگی دارد. هنوز مانده تا دردناکی شکست و گسست رسوب کند در تاریکخانه های ذهن. نمی دانم چرا حتی گریه ام نمی گیرد. ما خداحافظی کردیم، بی جزع و بی تابی و بعد هم هر کس رفت پی زندگی اش. می دانی؛ من هیچوقت به بودن و ماندنش یقین نداشتم و انگار مدت هاست منتظر چنین روزهایی بودم. انگار کسی که مدت هاست می داند ام اس دارد (به تو نگفته بودم که همیشه می ترسم روزی به این بیماری مبتلا شوم) و روزهایش را متین و ماتم زده به نظاره عاجز شدنش نشسته است. پاهایم توان راه رفتن ندارند. دست هایم بی حرکت اند و ذهنم تنها قادر به ادراک فقدان و حسرت و افسوس خوردن است. راستش از خودم خجالت می کشم. از اینکه جهان محدودم را رویدادی چنین بر هم زده و حالا دارم بر سرش مویه می کنم خجلم. من همیشه آن کسی بودم که به همه می گفتم بیزارم از اینکه دردی بر دردها و دغدغه های اطرافیانم بیفزایم. می گفتم آدم ها آن قدر غرق در مصیبت و تیره روزی خودشان هستند که دیگر کافی شان است و آدم باید خیلی خودخواه و بی ملاحظه باشد که جهان را بر محور غم و رنجوری خود بداند و از همه توقع توجه و غمخواری و عرض تسلیت داشته باشد. تو اما استثنا بودی. صبور و بزرگوارانه می خواندی آنچه برایت می نوشتم را و بی هیچ چشمداشتی -با بازیگوشی و طنازی همیشگی ات- امید می دادی و نهیب می زدی و ادامه مسیر را نشان می دادی. من هنوز همانم که بودم. دانشجو و معلم پراکنده کار و سردرگم و آسیب پذیر. ولی اکنون باید صدچندان از خود مایه بگذارم تا آن نیرو و توش و توان را برای پنهان کردن این آسیب پذیری و ادامه دادن، از ناکجا بیابم. اولین بار است که اینطور زیر پایم خالی شده و می دانم چاره ای ندارم جز پذیرفتن شکست. فقدان او برایم همچون محبوس شدن در مکعبی سفید و بی روزن است که از روشنی چشم را می زند و چاره ای که پیش پایم گذشته اند به مثابه تعارف کردن یک سری کتاب و موسیقی و سرگرمی به همان محبوس در مکعب است. زمان همچنان پرشتاب می گذرد ولی ضربه از دست دادن او هر چه می گذرد محکم تر بر سر و کتف و صورتم فرود می آید. عصری بود که عکسی از او دیدم و ناگهان انگار که به زیر خروارها خاک گسیلم داشته باشند، شروع کردم به پوسیدن از درون. انگار که بوی تعفن لاشه خودم را حس می کردم، می خواستم چنگ به درون مغزم بیندازم و شامه و بینایی و بویایی را، همه را از کار بیندازم. ما ذلیل و بیچاره حافظه خود هستیم. نمی دانم کجا خوانده بودم که تلاش ما برای فراموشی یک خاطره، خود بدل به خاطره ای دیگر می شود و آن گاه که گمان بردیم موفق به فراموشی یاد دیگری شده ایم، همان خاطره فراموشی، هیبت دهشتناک و پرصلابت خود را به ما نمایان خواهد کرد. گمانم لوکزامبورگ بود که می گفت باید تلاش کنیم اهداف گوناگون زندگی مان را جوری جهت دهیم که «وجودی انسانی از یکدیگر بسازیم» (طرفه آن که خود، دست آخر شکست خورد در رابطه با معشوقش). من آدم خواندن و گوش دادن صدها و هزارها امید واهی ام. این ها را برای خودم می نویسم که لابد بخواهم به خود قوت قلب بدهم. نمی دانم اینها را می خوانی یا نه. نمی دانم کجایی و چه کار می کنی ولی کاش برگردی و تمام استدلال هایم را به سخره بگیری و مرا مجاب کنی به مغموم و مغبون نبودن.
رفیقت سارا

تصویرِ آرزو چو غباری به دستِ باد

دوباره خسته و مریضم. روزی چند بار دست می برم به چشم هام و می مالم حسابی. شب ها کم و دیر می خوابم و لابد گمان می کنم اینطوری، با قهوه و پلک...