هنوز که
هنوزه وختی اسمتو می بینم انگار که صاعقه در لحظه ازم رد می شه. کافیه یه لحظه با
خودم فکر کنم که دیگه پذیرفتم نبودنت رو. اونوقت اسم لعنتیت میاد اون گوشه سمت چپ خودشو نشون میده _مسلمن نه برای من_ و من از نو تیکه تیکه می شم می ریزم رو زمین متزلزل زیر پام.
۱۳۹۶ آذر ۸, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
»Well, it's a word used too much and much too soon«[1]
کلمهها [2] ، زیباترین کلمهها، گاهی سرگیجهآورند. مبهمند. تو را به هیچ مقصدی نمیبرند. حکایت اسب عصاری که چشمانش را میبندند و او را به حرک...
-
مژگان و مهرنوش و راحله از همان دوم راهنمایی که ف. داستانهای سکسی برایشان تعریف میکرد و چشم و گوششان را باز، میدانستند که سالها پیش، در ...
-
کلمهها [2] ، زیباترین کلمهها، گاهی سرگیجهآورند. مبهمند. تو را به هیچ مقصدی نمیبرند. حکایت اسب عصاری که چشمانش را میبندند و او را به حرک...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر