صبر از تو کسی نیاورد تاب

دارم به محافظه کاری و رواداری تو فکر می کنم موقع حرف زدن از خودت و من. بعد احساس نگرانی می کنم از بی پروایی و مصر بودن خودم تو بیانگری و ادای کلمات. نکنه اون دیوار نامرئیِ فیمابین که آدما هیچوخت نمی فهمن اولین آجرش چطوری بینشون چیده شد، همینجور جاها شکل می گیره؟ این سوال و خیلی سوالای دیگه رو ازت نمی پرسم ولی اگه به زبون نیارم، دستکم بهشون فکر می کنم؛ بیشتر به حرفا و جوابای تو در نسبت با خودم. همیشه وقتی میری بعدش فکر می کنم به چیزایی که گفتی. به تک تک کلمه هایی که به زبون آوردی. به نگاهت. به لبخندت. به دستات. به فاصله و سکوتی که میون حرکات و کلماتت می ذاری. البته بلافاصله بعد رفتنت هم نه. معمولاً صبر می کنم تا حسابی خوابم بگیره بعد همینطور که چشام بسته ست و ذهنم آماده ی خواب، با فکر حرفا و کارای تو خوابم ببره. اون حال معصومانه و کودکانه ای رو دارم که آدما اول دوس داشتناشون تجربه ش می کنن. هیجان و بی تابی توام با کنجکاوی و میل به اکتشاف.   
شاهین به نقل از کالوینو یه جا نوشته بود که نقاشی واقع گرا به مثابه ثبت تصویریه که انگار تو چشمای مدوسا نگاه کرده و تبدیل به سنگ شده. نقاش واقع گرا حیات و زندگی ابژه ی نقاشیش رو ازش می گیره و شمایل سنگواره ای ازش ارائه میده. نقاشی و هنر راستین اما نمیاد همونجور نعل به نعل جزئیات رو به تصویر بکشه بلکه میاد روایت خودش رو از سوژه ش ارائه میده و در فراسوی اون تصویر آینه گون به دنبال حقیقت سوژه ش می گرده. به گمونم فکر کردن به آدمام همچین خصلتی داره. من تو رو تو ذهنم از نو خلق می کنم. همین الان که دارم می نویسم و بازم بهت فکر می کنم، دارم درواقع تو رو تو خیال خودم بازآفرینی می کنم. اینکه حرفات چه معنایی داشت، چرا درنگ کردی تو پاسخ به فلان سوال، چرا اون روز دیرتر اومدی و ... جواب همه ی این سوالا رو باید خودم به خودم بدم. اونم تو شرایطی که تو کلمه های محدودی در اختیارم گذاشتی. اصلاً به گمونم یکی از دلایلی که باعث می شه روابط گرفتار منجلاب ابتذال شن، همین طلب مدام پاسخ همه ی پرسش هاست. بی ذره ای باریک بینی و درنگ، بدون اینکه کمترین کوشش فکری حقیقی ای از جانب پرسنده ی سوال صورت بگیره. آدونیس یه جا میگه: «زنگ می زند زبان/ هر چه بیشتر بگوید/ زنگ می زند چشم/ هر چه کمتر ببیند». منم می خوام ازین به بعد بیشتر ببینمت. بهتر ببینمت. راستش اون روز که ع -با حسن نیت تمام- گفته بود که باید تا می تونید با هم حرف بزنید، کمی نگران شدم. انگار که نفس «حرف زدن» تا سر حد تکرار و بیهودگی خودش نوعی فضیلت باشه. الان ولی از اون نگرانی اثر کمی مونده. الان دیگه می دونم که نمی خوام وادارت کنم به ابراز کلامی. در حال حاضر فکر می کنم بیشتر از هر وقت دیگه ای، واقفم به معنی سکوت و مکث کردن ها و فاصله انداختن ها. تو اثر هنر منی. من تو فکر و خیالم از نو سراغت میام. 

نظرات

پست‌های پرطرفدار