۱۳۹۹ اسفند ۲۰, چهارشنبه

یک قطعه‌ی کوتاه برای تصویر پنجره‌ای که رو به ساختمان‌های آجری باز می‌شود

 

اگر یک روز معمولی با بی‌آرتی به سمت شرق بروی، حد فاصل سبلان تا آیت، سمت راست را که نگاه کنی چشمت به دو سه زنبور فلزی می‌افتد که هنر سازمان زیباسازی شهرداری تهران است و توجه را جلب می‌کند بس که بی‌قواره است و بی‌تناسب با فضا. روزهای تهران عموماً آلوده‌اند. دود غلیظ و انبوه در هوای سرد و خشک، رد خود را بر زنبورها نشانده. یحتمل زمان زیادی از نصب زنبورها در فضای شهر نگذشته ولی رنگ‌ورویشان هم رفته‌است‌. این وسط آدم‌های شاغل در واحد زیباسازی شهرداری تهران به نظرم از زنبورها هم جالب‌تراند. آن‌ها فکر می‌کنند با کوچه‌های مسقف با چترهای رنگی و آدم‌های پلاستیکی رنگی و فرشته‌های نئونی رنگی و پسربچه‌‌ها‌ی نیکوکار که دست پیرمردهای فرتوت و ریغماسی را گرفته‌اند، می‌شود چهره‌ی تهران را بزک کرد. اتاق فکرشان (به فرض که چنین چیزی وجود دارد)‌ را تصور می‌کنم که نشسته‌اند دور هم و یکی (که جوان است و کت‌ و شلوار آبی سیر پوشیده با پیراهن سفید) نوک انگشتان دو دستش را به هم می‌ساید و هیجان‌زده و با صدایی مشابه صدای لیدرهای نتورکی می‌گوید ایده‌ی نابی دارد. بعد رئیسش می‌پرسد چه ایده‌ای؟ و او با آب‌وتاب می‌گوید به نظرش اگر موانع سنگی پیاده‌روها را رنگ کنند، محشر می‌شود. زنبور اما یحتمل نظر کارمند خردی بوده که در شیفت پایانی‌اش یاد طرح روی جلد دفتر مشق بچه‌اش افتاده و گفته توکل بر خدا. همان هم زده و گرفته و مورد پسند مدیر منطقه قرار گرفته و بعداً حتی برایش تشویقی هم رد کرده‌اند. مدیران تهران، که مشتی نوکیسه‌ی نان‌به‌نرخ‌روزخور و کاسبکاراند، همان سلیقه‌ای که به انتخاب نمای رومی-یونانی ویلاهای لواسان و مبل‌های سلطنتی و تابلوی وان‌یکاد طلاکوب و چادر حریراسود گلدار ملیله‌دوزی‌شده انجامیده را در زیباسازی تهران هم به کار گرفته‌اند. میثم، همیشه این وجه ایدئولوژیک مدیریت شهر را به باد انتقاد می‌گرفت [و هر بار که فعل ماضی را درمورد او به کار می‌برم، انگار گلویم خشک می‌شود]. او می‌گفت از قضا «زیبایی چهره‌ی شهر»، «برند شهر»، «چهره‌ی معنوی ام‌القرا»، توسعه در مسیر حیات طیبه و مفاهیمی از این قبیل هستند که به خشونت و طرد می‌انجامند [باید آب بخورم].

تصویر پنجره‌ به چهره‌ی معنوی ام‌القرا ربطی ندارد. در عکس احتمالاً ساعت ۱۰ شب است. یک پنجره‌‌ پیداست با قاب سبز و پرده‌های نارنجی طرح‌دار که تصویر کتابخانه‌ی روبرو را بازمی‌تاباند. قبلا روز را پشت پنجره دیده‌ام. باز هم در یک عکس دیگر. پنجره دور است. هزارها کیلومتر آن‌‌سو‌تر. در آپارتمانی قرار دارد و روبرویش درختانی سرسبز و ساختمان‌هایی با نمای آجری دیده می‌شوند. پایین پنجره یک صندلی -به گمانم- لهستانی گذاشته‌اند که دستی روی آن قرار دارد و دو نفر به آن تکیه زده‌اند. من یکی از این دو نفر را می‌شناسم. دو نفرِ ایستاده پای پنجره، سیگار و آبجو در دست دارند و دهان‌های نیمه‌بازشان گویی ساعت‌هاست در کار است و دود بیرون می‌دهد و کلمه.

داشتم فکر می‌کردم ربط زنبور و ترافیک و آلودگی و بی‌آرتی با پنجره‌ی سبزی که پرده‌‌های نارنجی دارد و درخت و ساختمان آجری چیست و چرا این دو تصویر با هم در ذهنم ظاهر شده‌اند. مثلا با خودم فکر می‌کنم تیشرت قرمز تو با آن پنجره تماس پیدا کرده یا دست‌هایت پرده‌ها را کنار زنده‌اند و پنجره‌ را باز کرده‌اند. یا روز بارانی، وقتی الکل در کاسه‌ی سرت به جریان افتاده، پیشانی و گونه‌ها را به پنجره ساییده‌ای تا احساس خنکی کنی ولی نه خیلی طولانی. مثلاً خیال کن پنجره‌ی سبز تو در نه هزار و پانصد کیلومتر آن‌سوتر، خانه‌ی من در طبقه‌ی سوم ساختمانی قدیمی در خیابان جمهوری را در خیال خود می‌دید و خیال پنجره خود را توی چمدان تو پنهان کرده و آمده نه هزار و اندی کیلومتر این‌سوتر و جا خوش کرده در پایه‌های این میز چوبی و هردومان را می‌پاید. من در بی‌آرتی‌های تهرانپارس-آزادی، چیزی جز تصویر حزن‌آلود زنبور زنگارگرفته و دودخورده در خیابان آزادی ندارم که با تصویر پنجره‌ات تاخت بزنم. شاید هم تصویر مسافری که از تمام شکوه و شوکت تهران، تنها ساندویچ فلافل با نوشابه نصیبش شده و دارد دست‌ازپادرازتر به ترمینال برمی‌گردد. 

تو اما باید برایم از زنبورهای پشت پنجره بگویی که دور ساختمان‌های آجری پرواز می‌کردند. از زنبورهای اهواز بگویی و کاشان و دماوند. باید برایم از انفصال بگویی و به جایی تعلق نداشتن. تعلق داشتن و بریدن. بریدن و از نو آغازکردن. برایم از حشره‌های مرده در درزهای پنجره‌ی سبز بگو. بعدها، برایم تعریف کن که پرده‌های نارنجی را چه وقت‌هایی از روز کنار می‌زدی تا رقص غبار در نور آفتاب را تماشا کنی. برایم از ریشه‌های درخت‌های دور بگو. شاید من هم سال‌ها بعد داستان درخت انجیری را گفتم که در هفت‌سالگی شیره‌اش روی دست‌هایم می‌ریخت و انگشت‌هایم را چسبناک می‌کرد.

۱۳۹۹ آذر ۱۴, جمعه

افاضات

صحبت از آسیب‌های روابط بود و این میل گریزناپذیر به یکی‌شدن با/ شبیه‌شدن به طرف مقابل. این‌که اغلب دربرابرش زانو می‌زنیم و راه آسان‌تر را انتخاب می‌کنیم که همان به‌ مسلخ‌ کشیدن فردیت، تفاوت و استقلال به نفع اقامت در خانه‌ا‌ی رویایی است که دیوارهایش مخملی و سقفش بلند است، شیشه‌های شراب و تابلوهای نقاشی دارد و شعر و موسیقی از تمام  شکاف‌هاش درز می‌کند. که چه ذهن پرورش‌یافته و ریاضت‌کشیده‌ای لازم است برای مقاومت در برابر این میل و چقدر پس‌زدن چنین وسوسه‌‌ای دشوار است. دشوار بیشتر از این حیث که به‌مرور و ناخودآگاه صورت می‌گیرد و آن‌قدرکه برای ناظر بیرونی عیان است،‌ برای طرفین درگیر در رابطه نیست.

یکی را می‌شناختم که تخصصش تشبه به یار بود. کافی بود یکی چشمش را بگیرد (که تقریبا به‌سهولت می‌گرفت) و آن‌وقت دیگر نمی‌توانستی بفهمی پیش از او هم موجودیت داشته یا نه. کن فیکون می‌کرد. با شلوغ‌بازی توجه همه را به چنین شباهتی جلب می‌کرد. می‌گفت همان طعم پیتزایی را دوست دارد که طرف. که خودش هم همیشه موقع نشستن پشت میز، پاهاش را تکان می‌دهد. که او هم آرشیو نوار کاست قدیمی دارد، به نظر او هم رنگ تیره بیشتر بهش می‌آید و رئال‌مادرید تیم فوتبال محبوبش است. دختر را می‌نشاند تو قاب آینه و از اجزای چهره‌اش تقلید می‌کرد. سعی می‌کرد مثل او چشم‌هایش را تنگ کند و موقع عصبانیت، پره‌های بینی‌اش تکان بخورد. بارها پیش می‌آمد که غریبه‌ای جلوشان را می‌گرفت و می‌گفت شما خواهربرادرید؟ و او با این‌که سریع بنا بر حاشا می‌گذاشت ولی در دل خوش‌خوشانش می‌شد که توانسته چنین شباهت به‌چشم‌آمدنی‌ای را برسازد. هروقت هم با دختر تمام می‌کرد می‌شد لوح سفید. نمی‌دانست باید با اوقات فراغتش چه کند. از سر کار به خانه برمی‌گشت و کانال‌ به کانال در تلویزیون می‌گشت و نمی‌دانست تیم فوتبال مورد علاقه‌اش کدام است و سریال موردعلاقه‌اش کدام است و پنج‌شنبه‌شب‌ها باید به کدام رستوران زنگ بزند و صبح جمعه کجا پیاده‌روی کند.

آدم‌ها در رابطه دنبال نقطه‌ی امن می‌گردند که در آن مستقر شوند و تن‌سپردن به نقاط اشتراک و چشم‌پوشی از تفاوت‌ها، این نقطه‌ی امن را حفظ می‌کند. آن‌ها پس از مدتی دست به خلق عادات مشترک می‌زنند،‌ برنامه‌ی زندگیشان،‌ ساعات کار و تفریحشان را با هم تنظیم می‌کنند، دوستانشان را کم‌ و زیاد می‌کنند، خور و خوابشان شبیه هم می‌شود و این‌طوری آن نقطه‌ی امن، آن دایره‌ی اطمینان‌بخش -که هم‌چون آغوش مادر، گرم و آرام می‌کند- را گرداگرد خودشان می‌بینند و دیگر سخت می‌توانند از آن بیرون بزنند. میل به یکی‌شدن با دیگری، بله، فکر می‌کنم نه نشان از جسارت و جربزه، که نشان از ترس‌خوردگی و وازدگی دارد. خودت را آرام‌آرام در شکم توده‌ی بی‌شکلی مستقر می‌یابی که تو را بلعیده، مانع تحرکت شده و فقط عطر خلسه‌آوری از آن متصاعد می‌شود که استشمام آنْ توهم خاطرجمعی می‌دهد. به خیال این‌که درنهایت همین جذبه و کشش به همسانی است که اطمینان‌آور است و امن است و امتحان‌پس‌داده‌ است و تو را از مواجهه با آن غریبه در آینه برکنار می‌دارد.

همه‌ی این‌ها را به او می‌گویم، به خودم می‌گویم، اما یاد گرفته‌ام و می‌دانم رفتار اجتماعی آدم‌ها متاثر از وضعیتی است که در آن زیست می‌کنند. آن موقع که دانشجو بودم (یعنی همین یک سال و اندی پیش که انگار ده سال از آن گذشته) استادی داشتم که همیشه این دوگانه‌ها را به سخره می‌گرفت. می‌رفت با آن ابهت همیشگی پای تخته می‌ایستاد و با تقلید صدای پدران مقدس‌مآب این رشته می‌گفت: «بله جامعه‌شناسی دو سطح دارد؛ خرد و کلان، ساختار و عاملیت، فرد و جامعه» بعد هم گوشه‌ی لبش را کج می‌کرد و لحظه‌ای به ما خیره می‌شد. ولی نه دقیقا به ما، بلکه انگار یک فیلم کمدی باشد و او در حال خیره نگاه کردن به دوربین. به نظرش مضحک بود چنین تفکیکی و من هم این‌طور می‌اندیشم. حالا هم نه که بخواهم بحث نخ‌نمای فرد اسیر در چرخ‌دنده‌های ساختار را بکنم، نه. اما می‌خواهم بگویم حالا، در این زمانه که ما آدم‌هایش هستیم، هیچ حرجی بر هیچ کسی نیست. دیگر نمی‌شود از دیار‌البشری انتظار عقلانیت در تصمیم‌گیری داشت. اصلا نمی‌شود انتظار تصمیم‌گیری داشت چه رسد به ملاک تعیین کردن برای آن. و اصلا چطور می‌شود از آدم‌هایی که از صبح زود تا بوق سگ مدام دارند تحقیر می‌شوند و توسری می‌خورند و مفلوک‌تر و بی‌چیزتر می‌شوند انتظار چیزی داشت. از آدم‌های در آستانه‌ی فروپاشی، در سرحدات جنون، در مرز انتحار و خود را به فراموشی سپردن. 

من آمار دقیقی ندارم و نتیجه‌گیری‌هایم بر اساس همین مواردی است که به چشم دیده‌ام یا با گوش‌های خودم شنیده‌ام. ولی از من اگر بپرسید می‌گویم دو سه سال پیش به این‌ور -علی‌رغم فشار اقتصادی و وضعیت آنومیک اجتماعی- آدم‌های بیشتری با هم ازدواج کرده‌اند یا بچه‌دار شده‌اند یا بچه‌ی دوم و سوم را پس انداخته‌اند. وقتی آن بیرون شرایط هرروز جهنمی‌تر می‌شود، افراد به زندگی خانوادگی خودشان، به جمع‌های کوچک چند‌نفره‌، به خانه‌ی نقلی اجاره‌ایشان پناه می‌برند و سعی می‌کنند آرامش و قدردانی و امنیتی که از ایشان دریغ شده را دست‌کم در آن چاردیواری منحصربه‌فرد و آشنا بجویند و به آن پناه ببرند. پناه ببرند به آرامش کنسروشده در کابینت‌ها، در دالبرهای رومیزی، در قوطی‌های کوچک و مرتب سیرترشی و نعنای خشک‌شده، و در دانه‌های درشت انار درون کاسه‌‌ی گل‌سرخی.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۷, شنبه

که هیچ بار ندیدت که سیر شد ز تأمل

بعضی شب‌ها هم این‌طور می‌شود که میانه‌ی انتظار برای سپری‌شدن زمان و گلگشت‌های بیهوده و بی‌هدف، چشمت به فایل صوتی‌ای می‌افتد متعلق به خاطرات مدفون، خاطراتِ کهنه‌ی پرپر. نام فایل را با اضطراب می‌بینی، انگشت لرزانت را روی کلیدهای کیبورد فشار می‌دهی و ناگهان... صدا پخش می‌شود و سقوط آغاز. حالا دست‌هایت هستند که منفصل از بدن، به تقلا افتاده‌اند و مدام صورت و چشم‌ها را لمس می‌کنند. دست‌ها پی سیگاری می‌گردند اما نمی‌یابند. بعد به پیشانی اصابت می‌کنند. محکم،‌ چندباره، مستأصل. تحسر و اندوه در شب بی‌خاطره و بی‌جنبش به جریان خواهد افتاد. مثل حرکت بی‌وقفه‌ی مورچه‌ها که ساعت‌هاست دارند در تاریکی اتاق، جسد حشره‌ای را تکه‌تکه می‌کنند و می‌برند.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

موش

بالاخره شنبه‌ی معهود فرا رسیده بود. همه تعجیل داشتند برای بازیابی و بازسازی وضعیت «عادی»، برای به‌جاآوردن مناسک پیشین. تلفن را برداشته بود و یک‌کاره به هرکس که می‌توانست زنگ می‌زد و با لحنی بی‌تفاوت می‌گفت دوباره معاشرت‌هایش را از سر گرفته و حتی مشکلی با ایستادن در صف هم ندارد. می‌گفت دوباره می‌خواهد برای تصمیم‌هایی که نگرفته و انتخاب‌هایی که نکرده، مضطرب شود و بی‌اشتها (و همزمان که سیب‌زمینی آب‌پز را با بی‌میلی پوست می‌گرفت، به صحبتش ادامه می‌داد. انگار بخشی از یک پرفورمنس از پیش تعیین‌شده). بعد صدایش را قدری بالا می‌برد و می‌گفت: «ببین دیگه تموم شد. دیگه نمی‌شه این شکلی زندگی کرد.» و بحث را بلافاصله عوض می‌کرد.
آن‌ها فضایی مشترک درست کرده بودند برای استمرار ارتباط و حالا یکی دو هفته‌ای بود که هرروز به هم وعده‌ی سفر و مهمانی می‌دادند. وعده‌ی درآغوش‌کشیدن‌های طولانی. وعده‌ی روزی بسیار نزدیک که مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. از لباس‌ها و نوشیدنی‌ها و کشیدنی‌ها و شنیدنی‌ها می‌گفتند، از خوشی کش و قوسی به تن‌شان می‌دادند و روی صندلی پشت مانیتور جابه‌جا می‌شدند. بعضی‌ها خبر از این می‌دادند که به محل کارشان فرا خوانده شده‌اند و دیگر قرار نیست دورکاری کنند. آن‌ها، همه غرور بی‌حدوحصری نسبت به قوای جسمانی‌شان احساس می‌کردند و می‌خواستند با بی‌پروایی آن را به روی دیگران بیاورند. هروقت از حمام بیرون می‌آمدند، لحظاتی برهنه مقابل آینه‌ی قدی توقف می‌کردند و لبخند موهومی بر چهره‌شان نقش می‌بست. به نظر می‌رسید حتی بدبین‌ترها هم باورشان شده بود که دیگر تمام شده و بالاخره راه خروج از هزارتو را پیدا کرده‌اند، مثل موش‌های کوچک که یکی یکی و شتابان راهشان را به فضای بزرگ‌تر پیدا می‌کنند. آن‌ها که انزوا را خوش داشتند، لابد پا روی پا می‌انداختند،‌ سرشان را عقب می‌گرفتند و برای لحظاتی به سقف خیره می‌شدند؛ درست به آن ترک ریز رو به گسترشی که به نظر می‌آمد بعد از باران‌های اخیر پدیدار شده.
حالا تنها دو یا سه نفر بودند که هنوز بر سر موضع خویش مانده بودند. قاشقی که به جداره‌ی لیوان چای می‌خورد و شکر را هم‌ می‌زد، متعلق به یکی از آن سه نفر بود. او با خودش فکر می‌کرد اگر ستون‌ها و اعداد درست بگویند، غیاب جاخوش‌کرده در خیابان‌ها و معابر، چگونه از موش‌های کوچک هراسان پر خواهد شد؟ چطور باید جهان را وادار کرد از شتاب خود بکاهد؟ اگر طاعون هم نتواند این شتاب را به رام‌شدنی دعوت کند، پس چه چیز دیگری خواهد توانست؟ با خود فکر می‌کرد که تنها دو چشم معلق دارد. دو چشم و توان بی‌اندازه‌ای برای تماشای همه‌ی اتفاقات حال و آینده. نگریستنی بی‌انتها، بدون ‌پلک‌زدن.

۱۳۹۸ دی ۱, یکشنبه

پیام‌های ارسال‌نشده


کاش می‌تونستم این چیزایی که می‌بینم رو برات بفرستم. همه‌ی دوستای نزدیکم می‌دونن من سفیر فرهنگی اینترنتم و رسالت تاریخیمه که یه سری چیز میز بجورم و برحسب مخاطب تخس کنم. تو ولی مخاطب ازدسترس‌خارج‌شده‌ای. چه جوری برات بفرستم وقتی فراموشی و عدم تعلق رو مث عبا انداختی رو دوشات و بعدم وانمود می‌کنی نامرئی شدی؟ من می‌خوام باهات حرف بزنم، برات شعر بخونم، صدای بیدل‌ و الهی‌خوندنت رو بشنوم (یادته اولین بار کجا برام بیدل خوندی؟ فکر کنم اولین و آخرین بار) اگه بدونی زندگیم چه مضحکه‌ای شده مطمئنم شرو می‌کنی بلند و هیستریک خندیدن. زندگی من و تو همینو کم داشت. یک انتقام برای تو، یه نفرین برای من. آدمای اشتباهی، قرارای اتفاقی، روابط جنسی پرملال و از سر تجربه‌گرایی کور، گشتن مذبوحانه دنبال امر تصادفی و رخدادی که نمی‌خواد حادث شه. آنیس واردا بود که می‌گفت شانس همیشه بهترین دستیارش بوده. من ولی امام بدشانس‌هام. از اونا که شانس وقتی از دورمی‌بیندش با خودش می‌گه ای بابا بازم باید یه بهانه‌ی دیگه جور کنم واسه دست به سر کردن این یکی. لااقل تو بهم بگو چرا این‌طوری شد؟ چرا زمان همچین شوخی هولناکی باهامون کرد؟ تو هیچ‌وقت شده بترسی که نکنه اون چیزی که تو گذشته تجربه کردی رو دیگه به دست نیاری؟ چون واسه من شده کار شب و روزم. که بشینم گوشه‌ای و فکر کنم اگه ردِ سردِ دستِ تو حالاحالاها رو گونه‌هام بمونه چی؟ خودمو مثله کنم؟ یعنی ممکنه یه روز‌[دوباره] بفهمی من واسه تو چی هستم؟

۱۳۹۸ آبان ۱۰, جمعه

No country for old (wo)men

عصر پنج‌شنبه یک کانال تلگرامی خبر درگذشت کسی را منتشر کرد که نمی‌شناختم. متن خبر چنین بود:‌ «مهدخت مخبر، شاعر و ترانه‌سرای پیشکسوت، صبح امروز در سن هفتادوشش‌سالگی دار فانی را وداع گفت. درگذشت این هنرمند عزیز را خدمت هنردوستان تسلیت عرض می‌کنیم» و دو عکس ضمیمه‌ی آن شده بود. اولی پیرزنی تمامن پوست‌واستخوان، لاغر و نزار با صورتی رنگ‌ورورفته و چشمانی بی‌فروغ. پیرزن لب‌های نازک و ترَک‌خورده و موهای تُنک داشت. ضعف و بیماری چون هیولایی در او حلول کرده بود و گویی به جای پوست، پرده‌ی شفافی از غشای کشیده بر احشای حیوانات بر اندامش داشت. جسمی خشک و بی‌حرکت، مثل جسدی که درونش را پر کرده و مواد ضدعفونی‌کننده زده باشند. عکس دوم به شش، هفت‌سال پیش برمی‌گشت. پیرزن راست‌قامت بود و رنگ‌ به ‌رخسار داشت. چین‌وچروک‌ها را در این عکس هم می‌شد دید اما به همان اندازه‌ای که آدم انتظار دارد از کسی در آن سن‌وسال ببیند. اثری از آن پوست و چهره‌ی ازریخت‌افتاده نبود. پوستی که انگار صدها دست نامرئی آن را تا آخرین حد ممکن مچاله کرده‌بودند. هرکس که آن دو تصویر را می‌دید مبهوت می‌ماند از دیدن آن‌چه می‌تواند بر سر آدم بیاید و جسم را در عرض شش، هفت‌سال چنین مسخ کند. در خبر چیزی راجع به علت فوت نوشته نشده بود اما در صفحه‌ی ویکیپدیای خانم مخبر خواندم که او به رماتیسم مفصلی مبتلا بوده‌است و در آسایشگاه سالمندان مستقر. تصویر آن زن شاعر که نمی‌شناختمش، روی ویلچر قدیمی (که پیرزن/پیرمردهای دیگری نیز پیش‌تر از آن استفاده کرده و مرده بودند)، محصور در اتاقی با پرده‌های صورتی چرک‌مرد و در هوایی که بوی پماد و بتادین و شاش می‌دهد ـ بویی که سال‌هاست از آن اتاق بیرون نرفته ـ مدام در خاطرم مجسم مي‌شود و یاد «عزیز» میفتم. عزیز یا آن‌طور که بابا صدایش می‌کرد «ننْ‌جان»، مادربزرگ مادرم بود. پیرزنی که از وقتی به خاطر دارم با قامت کوتاه و خمیده‌اش می‌نشست روی تخت چوبیِ اولین اتاق آن خانه‌ی بزرگ، روبروی عکس پسر و دامادش که در جنگ ایران و عراق کشته شده بودند، و قرآن می‌خواند. مامان می‌گفت عزیز سواد ندارد ولی قرآن را دستش می‌گیرد و هر‌آن‌چه از بر است را از پی هم می‌خوانَد. او همیشه پیر و کم‌حرف و کوچک و خمیده بود حتا تا همین چندسال پیش که حافظه‌اش هنوز کار می‌کرد و می‌دانست من اسمم ساراست و بچه‌ی اولین نوه‌اش هستم. این اواخر نه حافظه‌اش درست یاری می‌کرد نه می‌توانست از جایش تکان بخورد و نه حتا چیزی بخورد یا کلامی بر زبان آورد. یکی دو سال آخر تختش را آورده بودند توی هال و همان‌جا روی تخت قرآن می‌خواند و می‌خوابید. صدای او، صدای ناله و گریه‌اش را بیش از همه به یاد دارم وقتی دیگر حتا توان حمام‌کردن نداشت و هنگامی‌که می‌شستندش، درد جانکاهی را تحمل می‌کرد. عزیز هفته‌ی پیش فوت کرد و من نتوانستم در تشییع‌جنازه‌اش شرکت کنم. من از پیری همان‌قدر می‌ترسم که از مردن و خواندن الیاس چیزی از اضطرابم کم نمی‌کند. آینده‌ای نه‌چندان دور (حالا به نسبت سال‌های گذشته، زمان سریع‌تر می‌گذرد. این‌ را همه می‌دانند)، پیرزنی که من باشم، هم‌چون فردی جزام‌گرفته، دور از چشم دیگران، در اتاقی نمور و تاریک در صندلی چرخدار فروخواهم‌رفت و با ناخن‌هایم ریتمی قدیمی و آشنا را روی دسته‌ی صندلی ضرب خواهم‌گرفت. من، من که نه‌تنها حافظ تمامی ایام نیستم بلکه همه‌چیز را هم از یاد برده‌ام، پیر و خاموش و گرفتار فراموشی، ساعت‌ها به جابجایی تیرآهن‌ها توسط جرثقیل بزرگ خیره خواهم شد. ما خودمان را با تصاویر پیرزن/پیرمردهای قبراق با موهای سفید زیبا و درخشنده و برق چشمانی که کاستی نگرفته قیاس می‌کنیم اما به‌واقع چهره‌ی پیرزنی ازیاد‌رفته و مبتلا به رماتیسم مفصلی، با بدن‌های سست و شکننده‌‌مان، با زندگی‌هایمان بیشتر هم‌خوانی دارد. نشانه‌های زوال همه‌جا هستند، زمان هرچه سریع‌تر می‌گذرد و من، تنها کاری که می‌کنم، برشمردن نرسیدن‌ها و ناکامی‌هایم است. نتوانستم برای آخرین‌بار عزیز را ببینم، یک، کم خواندم، دو، کم دیدم، سه، کم عاشقی کردم، چاهار، بیهوده بر کسانی که نباید خشم گرفتم، پنج، نویسنده‌ی خوبی نشدم، شش... مثل حشره‌ای درشت، افتاده در صمغ چسبناک و غلیظ یک درخت بزرگ...  

۱۳۹۸ تیر ۲۵, سه‌شنبه

خ. ز

چند شب پیش، خانه‌ی دو نفر از دوستانم، شام را خورده بودیم و نشسته بودیم جلوی تلویزیون تا ببینیم جمال برایمان می‌خواهد با چه کسی مصاحبه کند. من لیوان چای‌ را دستم گرفته بودم و از دو نفر دیگر سوال همیشگی را پرسیدم: «خاله‌زنکی چه خبر؟»، بعد، لحظه‌ی کوتاهی به هم نگاه کردیم و دیدیم نه، هیچ‌کداممان هیچ «خاله‌زنکی‌»ای برای بازگوکردن نداریم. این‌جا می‌توانست پایان یک داستان مینیمال به‌شدت لوس و ادا اطواری باشد؛ ولی نیست. آن شب نه با سکوتِ بعد از پرسیدن سوالِ‌ من، که با مصاحبه‌ی جمال با دو تحلیلگر شرایط منطقه‌ای و تماشای ژست‌های نارسیسیتیک فعال دانشجویی سابق ادامه پیدا کرد. او گفته بود «من حالا یک براندازم» و ما نیشمان وا شد و چاییمان را سر کشیدیم. شب با پوزخند و گلایه و ابراز ناامیدی ـ کمافی‌السابق ـ تمام شد ولی آن چند لحظه سکوت، آن مکثی که بعد پرسیدن سوالم آمد، تبدیل شد به چیزی برای سنگین‌ترشدن بار روزافزون نومیدی و استیصال. نمی‌خواهم این‌جا به مفهوم خاله‌زنکی بار تئوریک ببخشم (کاری که سیلویا فدریچی در کتاب اخیر خود، با ظرافت و دقتی مثال‌زدنی، در راستای آشنایی‌زدایی از این مفهوم انجام داد‌ه‌است[1]). قضیه‌ برایم خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. ما دیگر از احوال هم خبر نداریم چون یکدیگر را نمی‌بینیم. چون در یکی دو سال گذشته شرایط سیاسی و اقتصادی به هیبت هیولایی درآمده نشسته‌برگُرده‌ی‌آدم‌ها، و هر کسی که توانسته ازش جان سالم به در ببرد یا از تهران فرار کرده یا کنج خانه‌ی آپارتمانی‌اش نشسته و به این فکر می‌کند که آیا امسال از پس تمدید قرارداد اجاره‌ی خانه برخواهد آمد یا نه.
همیشه توی جمع‌هایمان به شوخی یا جدی از خاله‌زنکی، از گفتگویی با این عنوان دفاع کرده‌ام. ماها -منظور مایی که از روابط و سُنن خانوادگی بریده‌ایم، زندگی نیمه‌مستقلمان (می‌گویم نیمه‌مستقل چون اصولاً و به‌خصوص در مورد دخترها این استقلال از خانواده بسیار دیر و سخت صورت می‌پذیرد) را به پشتوانه‌ی رفاقت‌هایمان ساخته‌ایم. دوستانمان آیینه‌ی ما هستند و ما به بازشناسی خودمان توسط آن‌ها نیاز داریم. دوست داریم خودمان را از چشمان آن‌ها ببینیم،‌ نظرشان را درباره‌ی تصمیمات و رخدادهای زندگیمان جویا شویم و به قوه‌ی تمییز و استدلال ایشان درباره‌ی دیگری/ دیگران اعتماد کنیم. حالا خاله‌زنکی توی چنین کانتکستی بار معنایی دیگری پیدا می‌کند و شکلی از پیوند برقرارکردن جمعی با جهان پیرامون به خود می‌گیرد. پیوند و اتصال با جهانی که به شکل منفرد و منفک در اطراف هر یک از ما وجود دارد و تنها به‌واسطه‌ی به‌اشتراک‌گذاری دانش‌ و اطلاعات مرتبط با آن، می‌توان تمامیتی را ـ تا جای ممکن ـ به چنگ آورد. می‌توان از دریچه‌ی جزئیات، قوت رای و استحکام اندیشه‌ی خود را ـ هرچند در باب امور به‌ظاهر پیش‌پاافتاده ـ سنجید و در معرض قضاوت دیگران گذاشت. دیگرانی که با ایشان احساس صمیمیت و نزدیکی می‌کنی و می‌دانی آن‌چه به تو می‌نمایانند، نه از باب خودنمایی و اظهارفضل و یا تملق‌گویی و تعارف، که نظر صادقانه و صمیمانه‌ی آن‌هاست.
دوستان ـ غالباً ـ مذکرم بعضی‌وقت‌ها که فکر می‌کنند آدم‌های خیلی شوخ‌طبع و معرکه‌ای هستند، به هنگام خاله‌زنکی (یا با واژگان تئولوژیکش، غیبت از دیگران) خودشان را به هیئت قهرمان‌های لوتی‌منش و سینه‌کفتری فیلم‌فارسی می‌بینند و درحالی‌که بالاسر جمع مجرمین ایستاده‌اند، جملات بی‌ظرافتی مثل «می‌خواید یک کیلو سبزی هم بخرم بذارم جلوتون؟» یا «بابا شماها کار دیگه‌ای ندارید؟» به زبان می‌آورند و بعد با حس پیروزمندی شخصی که طنازی جرج کارلین و جذابیت ظاهری مارچلو ماسترویانی را دارد، پوزخندی می‌زنند (و طنز ماجرا این‌جاست که کمی بعدتر از قضا تلاش می‌کنند خودشان هم به حلقه‌ی «خاله‌زنک‌ها» راه پیدا کنند). خاله‌زنک‌ها، زنانی که به رد و بدل کردن شایعات می‌پردازند و ضمن گفتگوها از حال دوستان و آشنایان خود خبر می‌گیرند، آدم‌هایی بیکاره و واجد ابتذال تلقی می‌شوند. کسانی که به ساحت والای گفتگوهای ارزشمند آدم‌های مهم (که اغلب ماچوئیسم زننده‌ای پشت یکایک واژگانشان پنهان است) بی‌احترامی‌ می‌کنند و سطح بحث را تنزل می‌دهند.
خاله‌زنکی مرادف با مقاومت نیست ولی می‌تواند جنبه‌ای بیانگرانه و در عین حال هنجارگریز به خود بگیرد. مایکل جکسون ـ مردم‌نگار ـ می‌نویسد انجام کار میدانی به او کمک کرد تا بفهمد «در شیوه‌های ظاهراً منحرفی که در آن‌ها مردان و زنان وراجی می‌کردند یا سالخوردگان بر سر نقاط ریز قانون داد و بیداد می‌کردند، چیزی که مهم بود فی‌نفسه حل‌کردن مسأله نبود، بلکه استفاده از این رخداد برای به‌ صدا درآوردن دیدگاه فرد بود». بدین ترتیب می‌توان کارکردی اجتماعی برای گفتگوهای به‌ظاهر بی‌اهمیت و پیش‌پاافتاده‌ي این‌چنینی قائل شد. خاله‌زنک‌ها آدم‌هایی‌اند که قراردادهای اخلاقی مرسوم و آداب‌دانی‌ای که از ایشان انتظار می‌رود را به سخره می‌گیرند، آن را به هجو می‌کشند و با پرحرفی و لیچار بار این و آن کردن، از ملال زندگی روزمره تن می‌زنند. فدریچی به‌درستی اشاره می‌کند که برچسب خاله‌زنکی بر گفتگوهای زنان زدن، در جهت خوارشمردن ایشان و بازتولید کلیشه‌هایی است که زن را فردی حسود و زیاده‌گو و آسیب‌زننده تلقی می‌کند. خوب خاطرم هست که در یکی از همین نشست‌های با محوریت «خاله‌زنکی» بود که متوجه شدم رابطه‌ای که در آن بودم، تا چه میزان رابطه‌ای توهین‌آمیز و با فردی سوءاستفاده‌‌گر بوده‌است. که من تنها کسی نبودم که در معرض چنین شکلی از رابطه قرار گرفته بودم، دیگرانی نیز این شرایط را به نحوی مشابه تجربه کرده‌اند. من این خودآگاهی را از قِبَل حضور در یکی از همین گعده‌ها کسب کرده بودم.
در اوضاع و احوال فعلی،‌ برای تحمل‌پذیر شدن وضعیت، بیش از هر چیز به قوت قلبی که دوستانمان به ما می‌دهند نیاز داریم. که بدانیم در از سر گذاشتن تجربه‌ای تروماتیک و آزاردهنده تنها نیستیم و مجبور نیستیم بار آن را به‌تنهایی بر دوش بکشیم. اتفاقی که اکنون پایه‌های مادی‌اش دیگر به سختی فراهم می‌شود و ما روز به روز کمتر در پیوند با نگاه‌ها و نظرات هم قرار می‌گیریم. گفتگو -فارغ از محتوایی که دارد- یعنی جسارتِ خود را در معرض دیگری قرار دادن، یعنی من می‌توانم به جمع اعتماد کنم و منویات درونی خود را در اختیار اعضای آن بگذارم. فرانسیس پونژ درباره‌ی مجسمه‌های جاکومتی می‌نویسد: «جهانی از محوشدگی آدمی/ او در حال احتضار است». جمع‌‌شدن‌ها و دورهمی‌ها حالا دست‌کم برای مدت نامعلومی متوقف شده، آدم‌هایی که دیگران را دور هم جمع می‌کردند در حال ناپدید شدن‌اند و این بیش از هر چیز غمگینم می‌کند.



[1] (2018) Witches, Witch-Hunting, and Women. Oakland, CA: PM Press که ترجمه‌ی فصلی از آن در لینک زیر در دسترس است:‌ https://naghd.com/2019/05/16

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۷, جمعه

مغاک

هیچ‌کدام از این مشکلات و ناراحتی‌ها و بلاتکلیفی‌ها وجود نداشت اگر تو، حدود دو سال پیش، اینطور اسرارآمیز ناپدید نمی‌شدی. من دست‌ها و پاهام گم شده و توی سرم،‌ هنرمند دست‌چندم و بی‌سلیقه‌ای،‌ کلاژی از تمام خبرهای اقصی نقاط عالم، از همه دسیسه‌چینی‌ها، یکی‌به‌دوکردن‌ها،‌ خوش‌رقصی‌ها و صفحه‌گذاشتن‌ها سرهم کرده. کمی آن‌سوتر، پشت سر هنرمند، یک مأمور شهرداری ایستاده و آلتش را گرفته سمت اثر ولی مثل مردهایی که پروستاتشان بزرگ شده، کوتاه و مقطع می‌شاشد. من باید از کدام شخصیت والامرتبه‌ای بخواهم که نجاتم بدهد؟ که این شک عذاب‌آور و فلج‌کننده را از من بگیرد؟ چه‌کسی می‌تواند مرا به خودم واگذار کند؟ که برای یک لحظه هم که شده احساس رستگاری کنم؟ من آدم ضعیفی هستم. موجودی با سینه‌های نامتقارن، موهای کوتاه،‌ کمی هوش و سردرگمی مدام. «اما با این وجود ای کاش کسی باشد که بتوانم به ارزیابی‌اش درباره‌ی خودم اعتماد کنم،‌ کسی که حقیقت را به من بگوید».[1] کسی که به من راه خروج از هزارتوی کابوس‌وار درون را نشان دهد. یا دست‌کم وعده‌ی خروج بدهد.





[1] دفترچه خاطرات سیلویا پلات


۱۳۹۸ فروردین ۴, یکشنبه

اما سرگشتگی و خواب یاری‌مان می‌رساند[1]

دم غروب آسمان کیفیت عجیبی داشت. من نشسته‌ بودم پشت میز قدیمی که مامان‌­بابا از انبار آورده‌ ­بودند تو اتاقم (چون بعد از اتمام کار خانه‌­ی جدید، خودم بهشان گفته‌ ­بودم من که خیلی توی خانه‌­ی شما زندگی نمی‌­کنم پس برای این اتاق اثاث نخرید. و مامان هر بار چقدر حرص می‌­خورَد وقتی می‌­گویم خانه­‌ی «شما».) و آسمان از پشت پنجره­‌ی بزرگ مقابل میز پیدا بود. خانه را در یک جای خلوت و دور از مرکز شهر ساخته­‌ایم. خانه‌­هایی که در همسایگی­‌مان واقع شده‌­اند درست همان کیفیتی را دارند که تمام خانه‌­های مازندران پیش از هجوم نوکیسه­‌ها و املاکی‌­های حریص و مال‌­های زشت و بدقواره‌­ای که معلوم نیست چرا و چه‌­وقت تصمیم گرفتند نمای رومی و یونانی برایشان بسازند و پیکره‌­ی الهه­‌های یونان باستان را (البته با حفظ شئونات) سردرشان نصب کنند. پشت پنجره­‌ام ردیف خانه‌­هایی قرار دارد که بیشتر از دو سه طبقه ندارند. چندتایشان کف‌­کرسی‌­اند، سقفشان شیروانی دارد  و توی حیاطشان درخت ازگیل یا انجیر کاشته‌­اند. والدینم حسابی همه جا را گشته‌ ­بودند تا کوچه‌­ای با این مختصات پیدا کنند. کوچه‌­ای که حدقل در آینده‌­ی نزدیک در آن خبری از آپارتمان‌­های مرتفع بسازبفروش‌­ها نباشد. امروز مثل دیروز و روزهای پیش آسمان ابری بود و بارانی. من نشسته‌­ بودم پشت میز و خانه‌­ها ارتفاعشان کاملاً مناسب بود برای دید زدن آسمان و ابرها و درختان. یک بار توی ماشین در مسیر قزوین، رسیده­‌ بودیم به قسمتی از جاده که دو طرف خشکیِ بی‌­‌آ‌ب‌­وعلف بود و حداکثر چند تپه­‌ی خُرد توی منظره­‌ی اطراف پیدا بود. یعنی در واقع هیچ چیز چشمگیری نداشت و مسیر خوش­منظره­‌ای محسوب نمی‌­شد، ولی آسمان آنقدر به چشممان عمیق و وسیع و آبی و بی­‌انتها می‌­آمد که تارا -که راننده بود- گفت من اگر یک روز صاحب خانه بشوم باید خانه­‌ام حتماً آسمان داشته‌ ­باشد. خانه‌­ای که حداقل از سه طرف مشرف به چنین آسمانی باشد. خانه‌­ی ما از این لحاظ موقعیت فوق­‌العاده‌­ای دارد چون حتی ملک سمت چپمان هم ساخته‌ ­نشده و خالی افتاده با یک‌­عالم علف هرز و کلزا. آسمان امروز آنقدر زیبا بود که حقش بود یک شاعر یا نقاش، پشت پنجره‌­ی خانه­‌مان بنشیند. ابرها به‌­آرامی حرکت می­‌کردند و آبی، طیف شگفت‌­انگیزی از خود را به نمایش گذاشته ­‌بود و با خودم گفتم اگر این منظره نتواند تو را به نوشتن مجاب کند، پس هیچ چیز دیگری نمی‌­تواند.
اخیراً، همزمان با فاصله‌­گیری‌ام از شلوغی و آد‌‌م‌­ها و استو‌ر‌ی‌­ها و توییت­‌هایشان، تمام تسویه­‌حساب­‌ها و حرف‌­های نگفته و دیدارهای انجام­نشده را توی خواب انجام می‌­دهم، طبیعتاً نه به شکل برنامه‌­ریزی‌­شده. توی این شهرستان نه‌­چندان کوچک، به­‌ندرت پیش می­‌آید که از خانه خارج شوم. روزها و ساعت‌­ها پشت میز مستعمل، رو به پنجره می­‌نشینم و سعی می­‌کنم به خودم یادآوری کنم همین یک فرصت را برای نوشتن پایان­‌نامه دارم و لازمه‌­ی نوشتن، خلوت و گوشه­‌گیری­ست. برای آدم معاشرتیِ برنامه‌­کن رفیق­‌بازی مثل من، به این نحو زندگی­‌کردن دست­‌کمی از یک چالش ندارد. اما خب الان لااقل فکر می‌­کنم تسلط بیشتری بر اوقاتم دارم. اینجا از موهبت‌­های رفاهی زندگی خانوادگی برخوردارم و انجام کارهای ملالت‌­بار و طاقت­‌فرسا هم از پشت این پنجره آسان‌­تر خواهد بود. از همه مهم‌­تر در این مدت این فرض برایم اثبات شده که اصرار بر حفظ ارتباط از طریق میانجی­‌های مجازی چقدر بیهوده و رقت‌­بار است. منظورم ارتباطی است که ما‌‌‌‌به‌­ازای حقیقی‌­اش وجود دارد و شکل‌­گیری و ادامه‌­اش صرفاً در بستر وب نبوده. ما هرچند وقت یک­‌بار از سر وظیفه یا دلتنگی، چند کلمه­‌ای بینمان رد و بدل می­‌شود. مکث‌­ها، تپق‌­زدن‌­ها، لغزش­‌های نگارشی، حذف­‌ها و وقفه‌­انداختن‌­ها اینجا هم وجود دارند ولی چه کسی می­‌تواند انکار کند که خندیدن مشترک به کلیپی که هزاران نفر دیگر دیده­‌ا‌ند و به آن واکنش مشابه نشان داده‌­اند، هیچ ­چیز اصیل و هیچ نیروی پیش­‌برنده‌­ای در خود ندارد. چیزی که آن گفتگو را به ارتباطی حقیقتاً دلگرم‌­کننده تبدیل کند. گفتگویی که مجابت کند فاصله‌­ی بین آدم‌­ها آنقدرها هم هولناک نیست و به صمیمت و رفاقت چندان خللی وارد نمی‌­کند.
داشتم این را می‌­گفتم که این مدت که از آدم­‌ها فاصله گرفته‌­ام، بیش از هر وقت دیگری خوابشان را می­‌بینم. اغلب هم خواب آدم‌­های ازد‌ست‌­رفته، آدم‌­هایی که تبدیل به خاطره شده‌­اند، خواب تتمه‌­ی «شورهای آغازین»، د‌ون‌­ژوان‌­هایی که با من خوابیده­‌اند، آدم­‌های شگفت‌انگیزی که حالا تنها به انتزاع حسرت­باری بدل شده­‌اند. آدم­‌هایی که حضور مکررشان یک دوره­‌ی کوتاه از زندگی آدم را تحت‌­الشعاع قرار داده و بعد به مرور تبدیل شده‌اند به قوم و خویش دوری که سالی یک‌بار تنها در مراسم‌­های رسمی ملاقاتشان خواهی کرد. دیداری معذب‌کننده برای ارائه‌­ی بیلان سالانه­‌ی تعارفات و عبارات کوتاه کلیشه‌­ای. مثلاً همین دیشب خواب دیدم که تمام حرف‌­های نزده، تمام جملات انتقام‌­آمیز ویرانگر را به زبان آورده‌­ام و دیگر می‌­توانم احساس ظفرمندی کنم. خواب دیدم آن دیگری بعد از سال­‌ها به رویم لبخند زده، حرفی که هیچگاه به زبان نیاوردم را فهمیده و دیگر نیازی نیست از تمام کائنات برای رازداری استمداد بطلبم. حتا یک‌بار که احساس کردم لحن صحبت با هم­خانه‌­ام به‌­اندازه‌­ی کافی بیانگر همدردی­‌ام نیست، توی خواب مقابلم ظاهر شد و به او فهماندم واقعاً مشکلش را درک می‌­کنم و رفتارم نه از روی نزاکت، که واقعاً از باب تسلی‌بخشیدن به اوست. یا یک شب دیگر خواب دیدم به مهمانی شاگردهای سابقم دعوت شده­‌ام. 
اخیراً خواب‌­هام پناهگاهم‌­اند. خوابیدن برایم خصلت شفابخشی دارد. احساس می‌­کنم فقط فرصت این را دارم که توی خواب‌­هام به رستگاری برسم. جسارت زدن حرف­‌هایی را پیدا کنم که در زمان مقتضی، فرصتش ازم گرفته‌­ شد و حالا برای گفتنشان خیلی دیر ­است. خواب­‌ها همیشه مجالی برای بروز دادن شدیدترین و مخفی‌­ترین امیال بوده‌­اند. اغلبْ خواب­، زباله‌­دان ذهن است. محلی برای تجمیع و بروز تمام کابوس‌­ها و افکار آشفته و خطرناکی که جرأت ابراز و یا حتی تصورشان را نداشته‌­ایم. اغلب خواب­‌های ما پر از مرگ و جنایت و خونریزی و تجاوز و گریه و درد اند اما به شکل توأمان خصلت تسلی­‌بخشی هم دارند. خواب‌­ها گذشته و حال را احضار می­‌کنند و فقدان را به حضور مبدل می‌­سازند. به‌­قول هُلدرلین «با این همه اغلب می‌اندیشم بهتر است در خواب بمانیم، تا بدون همنشینان سر کنیم».


[1] بخشی از شعر «نان و شراب» هُلدرلین

۱۳۹۷ دی ۲۴, دوشنبه

لیدی گاگا

آن روزها که دفتر خاطرات پلات را می­ خواندم، به شدت تحت تأثیر این عادت نوشتن هرروزه ­اش قرار گرفته بودم. بعدتر که زندگی سانتاگ را هم خواندم دیدم که بله او هم برای خودش مقرر کرده بوده که حتماً روزی دو ساعت بنویسد هر طور شده. من این آدم­ ها را نشستم پیش خودم هی تحسینشان کردم و فکر کردم چقدر زندگیشان برایم الهام ­بخش بوده است. حالا در عمل این الهام به چه کارم آمد؟ هیچ. همین دیروز مثلاً که نشستم نزدیک دو ساعت مستند نتفلیکس دیدم راجع به لیدی گاگا. لیدی، گاگا. حالا بعداً برای همه این­طور توجیه می ­کردم که نتفلیکس دیدن، منتهای سرگرم­ کنندگی است و می تواند هم ارز تماشای بازی های جام جهانی یا خاطره تعریف کردن های سبا قرار بگیرد. حال آن­که این، حتی مستند سرگرم­ کننده ای هم نبود. از این فیلم­ ها که قرار است جنبه ­های پنهانِ زندگی سلبریتی­ ها را نشانمان دهند ولی از فرط تکرار این ایده، دیگر هیچ جذابیت نوآورانه ­ای ندارند و از قضا تنها یک مشت کلیشه ­ی قابل ­تصور تحویل آدم می ­دهند. که بله لیدی گاگا عاشق هوادارهایش است، گریه می ­کند (از قضا بیشتر از حد متوسط انسان های معمولی)، عواطف انسانی دارد و از اینکه آدم هایی آن بیرون هستند که تیم چندنفره ی ملازمان او را ندارند که جمعشان کنند و اشک هایشان را پاک، متاثر می شود. توی خانه ­اش کون ­لخت می­ گردد، حواسش به صفحه­ ی اینستاگرامش است، دغدغه ­های فمینیستی-لیبرالیستی­ دارد و ... . انگار بیانیه ­ای بوده از جانب تیم تبلیغاتی گاگا که بگوید درست است دیگر برایتان لباس گوشت و پلاستیک و ... نمی­ پوشم اما آدم کول و هیپ و هنرمند مردمی ­ای هستم و اگر شمام هوادار خوب و وفاداری باشید، ممکن است مثل دختر توی فیلم یک روز در خانه­ ی شما هم سبز شوم. حالا الان که دارم این ­ها را می­ نویسم (چرا باید بر حشو اصرار ورزید؟) واقعاً نمی ­دانم چرا فیلم توقعم را برآورده نکرده و مگر قرار بود چیز دیگری از توی لیدی گاگا در بیاید؟
من راستش به خودم قول داده بودم که غم­ ها و کمپلکس ­های روانی ­ام را یا تبدیل به نوشته کنم یا موتور محرکه­ ی خواندن. به جایش اما ده­ ها استوری دیدم در عرض یک روز. استوری، به نظرم ترسناک ترین پدیده ­ی فضای مجازی (بعدِ توییت) است. سیاهچاله ی مخوفی که می تواند آدم را به اعماقش بکشاند و در همان اعماق هم با دو سه تا قلوه سنگ ساعت ها مشغول نگه داردش. دیکشنری کمبریج، امسال «نوموفوبیا»[1] را واژه­ ی سال 2018 انتخاب کرده.  نوموفوبیا یعنی «بی ­گوشی ­هراسی» یا «هراس ناشی از همراه نداشتن یا شارژ نبودن موبایل». من فکر می ­کنم یکی از عمده­ ترین سرچشمه ­های این هراسْ اپلیکیشن اینستاگرام و در رأس آن استوریست (چون همه دیگر سایر قابلیت ­های اینستاگرام را فراموش کرده ­اند). مثلاً اینجا را داشته باشید که یکی از بچه ها امسال می خواسته برای دوستپسر معدل الف و ارشد مستقیمش تولد بگیرد. وقتی ازش پرسیده ا­ند این معشوق بیست و اندی ساله ­ت چی می ­خوانَد که برایش بخریم جواب داده «کتاب عکس ­دار». حالا فکر کنید که در گوشی اغلب آدم­ ها اپلیکیشنی وجود دارد که تعداد بی­ شماری عکس را هر روزه مثل مورفین در اختیار کاربرانش قرار می ­دهد. استوری حتی آن اندک حرکت انگشت برای اسکرول کردن صفحه را هم نیاز ندارد و کافیست تنها روی صفحه­ ی گوشی ضربه بزنید تا برود استوری بعدی. به نظرم خیلی هولناک است این نیاز هر روزه ­ی آدم ­ها به پروار شدن از قِبَل استوری و توییت که اپیدمیک شده و کمتر کسی از آن مصون مانده. فقط یک وجهه ­ی ترسناکش در زندگی خود من این بوده که چک کردن استوری و توییت آدم ­ها اولین کاریست که صبح ­ها انجام می ­دهم. چرا؟ چون خودم را عادت داده­ ام برای جلوگیری از پناه بردن دوباره به پتو و خواب، مقدار معتنابهی پیکسل و 280 کاراکتر ببینم تا خواب از سرم بپرد. 
توی همان مستند کذایی، یک جا فلورنس وِلش -خواننده ­ی گروه فلورنس اند ذ مشین- به گاگا می ­گوید من هنوز نمی ­توانم تصور کنم که تو چطور می توانی برای 18 میلیون نفر[2] عکس پست کنی و چطور دانستن این واقعیت نمی­ ترساندت؟ من توی هیچ­کدام از شبکه ­های مجازی مخاطب چشمگیری ندارم (الحمدلله والمنه) ولی همچنان بعضی شب­ ها که فکر می­ کنم به این ماجرای دیده­ شدن، دوست دارم با هر عکس پست شده یک مشت بزنم توی صورت خودم که خب این چه کاری بود؟ آرنت در یکی از مصاحبه هایش می ­گوید «من عقیده دارم که آدمی نباید خودآگاهانه در ساحت عمومی دیده شود و عمل کند.» و هم او در ادامه اظهار می ­کند: «ولی می ­دانم که در هر کنشی که صورت می ­پذیرد، یک شخص به ­واسطه ­ی کردار و گفتارش بیان می­ شود». و این بیان­ شدن چه بهای سنگینی از آدمیزاد طلب می ­کند اغلب. کاش زودتر قرصی چیزی برای نوموفوبیا ابداع شود چون اراده ی آدمی که با یک دو بار دی اکتیو کردن قافیه را سریعاً می بازد. 



[1] Nomophobia
[2] صفحه­ ی لیدی گاگا در حال حاضر بیش از 32 میلیون نفر دنبال­ کننده دارد.


۱۳۹۷ مهر ۱۲, پنجشنبه

سرتق بازی همیشگی

اخیرن همش فکر می کنم عنقریب است سرطان بگیرم. احتمالن سرطان سینه یا تخمدان یا رحم که کاملن به محیط نیمه سنتی بلاتکلیفی که توش زندگی می کنم بیاید. سرطانی که نتوانی اسمش را هم به اطرافیان بگویی. ای بابا انشالله هر چه زودتر حالش خوب می شود، حالا بنده خدا چه سرطانی گرفته؟ و فامیل ما که معذب شده و نمی تواند بگوید پستان، به جاش می گوید سرطان خون یا پوست. امروز مصرانه آویزان مامان شده بودم و می گفتم منو ببر ماموگرافی. ماموگرافی. آن هم تو این اوضاع اقتصادی نکبتی. الان نهایت می شود رفت عطاری و درمان خانگی سرطان استفاده کرد. چلغوز رنده کن توی آب جوش بریز، سه بار بخور توده ی سرطانی خود به خود از بین می رود. سانتاگ جایی از قول لارنس لوشان روانپزشک و روانشناس نیویورکی- می نویسد «بیمار سرطانی به طور مداوم خود و توانایی ها و استعدادهای خود را تحقیر می کند.» فکر کردم خود خودش است. دیگه آدم خودتخریبگرتر و خودتحقیرگرتر از من که نداریم. حتمن سرطان دارم با این حساب. «بیماران سرطانی از احساس تهی و عاری از خود شده اند» دقیقن. زنده باد. من هم. آن شب داشتم به طرف می گفتم این قدر مسیر تحقیر خود را تا انتها رفته ام که اگر کسی -ولو از روی حسن نیت- لب به تحسین و تعریف ازم بگشاید، برافروخته می شوم و حس می کنم دارم دروغ پشت دروغ می شنوم. خیال می کنم دارد دستم می اندازد. هر کی از آدم تعریف می کند لابد منفعتی براش دارد یا از روی ریاکاری این حرف ها را می زند. نه که سودای مرگ خواهی داشته باشم، نه. از قضا هنوز تنها شورمندی زندگی ام این است که عاشق زندگی کردنم. واقعن دوست دارم زنده باشم. جدی می گویم. فکر می کنم اگر قرار بود نقشی بهم محول کنند، باید نقش این دخترهای شیرین عقل سریال های کمدی-درام می بود که صبح زود از تختخواب بیرون می آیند، پنجره را باز می کنند، آفتاب خوب می خورد توی صورتشان، به همه کس لبخند می زنند و به همه چیز سلام می کنند. سلام گل ها! سلام آفتاب! سلام یخچالی که فقط یک قالب کره توش باقی مانده. به گمانم جدیدن زیاد از حد تلقی رمانتیکی از بیماری پیدا کرده ام. دلم می خواد مریضی سختی بگیرم، بیفتم توی تخت بیمارستان و بعد مبارزه ی جدی ای کرده و بهبود پیدا کنم. دستکم از بی عملی محض این روزها که بهتر است.

یک قطعه‌ی کوتاه برای تصویر پنجره‌ای که رو به ساختمان‌های آجری باز می‌شود

  اگر یک روز معمولی با بی‌آرتی به سمت شرق بروی، حد فاصل سبلان تا آیت، سمت راست را که نگاه کنی چشمت به دو سه زنبور فلزی می‌افتد که هنر سازمان...